تو مراسم ختم پدربزرگ با یکسری از دخترای فامیل روابط دوستانه‌ای برقرار کردم. با دخترایی که چند روز قبل از ختم پدربزرگ می‌گفتم خیلی بی‌نمکن. حتی یادمه یه روز دوتاشون اومده بودن عیادت پدربزرگ، خشک و بدون حرف نشستیم و بعدم همونطوری بدرقه‌شون کردیم. وقتی دخترعموم بهم گفت که بنظرش خوشگلن، گفتم جفتشون بی‌نمکن!

مرگ پدربزرگ سبب خیر شد و سر بساط ظرف شستن یه دل نه صد دل رفیق شدیم. اتفاقا اون دختری که بنظرم بی‌نمک‌تر بود، خیلی بیشتر به دلم نشست.

هر دوی این دخترا بیشتر از ده سال ازم کوچیکترن. یکی‌شون خیلی اهل کتابه. در مورد کتاب‌ها صحبت کردیم و رسیدیم به سووشون. ازش تعریف کردم. اونم ازم خواست و روز بعدش براش بردم. حالا امروز بعد از قریب به یک ماه کتاب رو آورد. نخونده و چند تا بهونه آورد. البته روزای اول با اشتیاق شروعش کرده بود. ولی امروز تو لحن صحبتش و چشماش یه حالت دیگری بود. حتی وقتی بهش گفتم من عجله‌ای ندارم و ببر بخون، یه حالتی بود که انگار براش قطعیه که نمی‌خواد.

تازه وقتی از خونه مادربزرگ برگشتم به صرافت این افتادم که سووشون تو همون فصل اول صحنه‌هایی از زندگی زناشویی زری و یوسف داره‌. و فکری شدم که نکنه پدر مادرش دیدن و نزاشتن بخونه! و گفتم لابد با خودشون میگن "این دختره هم عجب کتابایی داده به بچه ما."

یه بار هم با علاقه سووشون رو به مادرم معرفی کردم. فکر کنم یکی دو فصل بیشتر نخوند. تازه بعد از معرفی بود که یاد اون صحنه‌ها و چند تا چیز دیگه توش افتادم. خجالت کشیدم.

.

+یه سری خجالت‌ها رو خیلی دوست دارم. بنظرم بودن یکسری خجالت‌ها لازمه. لازمه که آدم خجالت بکشه جلو جمع بچه شیر بده. یا خجالت بکشه که تو جمع و جلو بچه‌اش حرف از زندگی زناشویی بزنه. بنظرم اینا اسمشون خجالت نیست، حیاست. و من چقدر حیا رو دوست دارم. حیا یکی از چیزاییه که انسان رو از حیوان متمایز میکنه.