امروز اپیزود احمد دهقان رو توی رادیو مضمون گوش می دادم که گفت:

من تو سال۷۰ وقتی مهندسی ام رو تموم کردم مونده بودم بین دو راهی که مهندسی رو ادامه بدم یا نویسنده بشم،

وقتی تصمیم گرفتم نویسنده بشم به خودم گفتم :

همون قدر که قرار بود تو مهندسی زحمت بکشی و کار کنی تو اینکار هم باید همون کار و بکنی!

.

میگه این بود که من تو سال ۷۱ صد جلد رمان خونده بودم.

میم دیشب عقدش بود، یعنی اگه بهم میگفتن بین کل دوستام کی دیرتر شوهر می‌کنه یا کلا شوهر نمیکنه، میم و یلدا اون گزینه هایی بودن که میگفتم

خدایا قربونت برم یه نظری هم به جناب مجهول ما بکن

مادرش آرزو به دل نمونه که عروس قشنگشو ببینه

هر عصر بهاری که میرسه یه اسبی درون من شیهه می‌کشه و میخواد که برم بیرون

و خونه موندن تو این عصر های بهاری یکی از کارهای سخت این روزاست ...

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

-غزل ۴

در بزم دور یک دو قدح درکش و برو

یعنی طمع مدار وصال دوام را

-غزل ۷

غوک ها می خوانند...مرغ حق هم گاهی...

تو این شب های بهاری چقدر لذت های کوچیک نهفته..

احساس میکنم شاید اینجا بهترین جاست برای بودن من در این شب های بهار و به درون کشیدن تمام این جزئیات.

الان پیاده روی ام رو تو حیاط تموم کردم و تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم خونه و این حس از سرم بپره از حال و هوای الآنم بنویسم.

هوای آروم و خنکی دلپذیرش، عطر شکوفه ها، طراوت ناشی از برگ هایی که تازه دارن خودشون و نشون میدن،

باغچه ای که بیل زده شده و منتظر کاشت بذره،

صدای پارس سگ ها، ریتم زندگی حیوانات دیگه رو دیدن، گربه ای که با خودش بازی می کنه، یهو میپره بالای درخت،

مرغی که تنهای تنها از لونه شون اومده بیرون و زیر نور چراغ دنبال غذا میگرده،

آسمون صاف و بی ابر شب، ستاره های زیاد آسمون قشنگمون، ماه که همین الان از بین شاخه های درخت گردو بهش نگاه میکنم و میبینم به اندازه نصفش روشنه ...

صدای زنگوله ای که گاهی میاد،

این آرامش و سکون و طراوت شب بهاری،

یه حسی که نمیتونم توصیفش کنم و مخصوص همین شب های بهار هست - انگار یادآور دوران کودکی ام هست- ،

الهی شکرت برای دل آرومی که دادی،

برای دلی که اضطراب بیچاره اش نکرده،

برای دلی که افسردگی مچاله اش نکرده،

و می‌تونه این نعمت های بی حدت رو ببینه و حس کنه،

ممنووونم خدای عزیزم

ادامه نوشته

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی که از بلبل غزل گفتن بیاموزی

-غزل ۴۵۳ حافظ

امیدوارم این آخرین حماقتم باشه !

خدا کنه که جنگ نشه.

ولی این موشک هایی که راهی سرزمین های اشغالی شدن باید میرفتن،

کشورمون نباید انقدر تو سری خور بشه که کنسولگری شو بزنن و اینم بگه باشه !

.

میدونی من آدمی ام که به شدت از جنگ متنفرم

اما حس میکنم یه وقتایی آزادگی مهم تر از ترسه.

.

پ.ن: ​​​​​​با خودم فکر می کردم اگه جنگ بشه و آدم بتونه از کشور بره، بهتره این کارو بکنه یا نه؟؟

بعد یاد سلطان محمد خوارزمشاه و پسرش جلال الدین افتادم و مسئله برام روشن شد.

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

-غزل۱۸۶ حافظ

نشستم تو تاکسی ،

از آینه تاکسی چشمای خودم و نگاه میکنم

خدایی خوشگله ها

چند روزه اصلا حال ندارم. دلم میخواد برم تو رخت خواب و هیچ کس نیاد خونه مون و کسی کاری به کارم نداشته باشه.

چند بارم با مامان جر و بحث کردم.

.

+یه پسره هم پیام میده اعصابم و داغون کرده. هی میگه با هم آشنا شیم ، منم خجالت میکشم بگم ازت خوشم نمیاد. هر چی بهانه دیگه هم میارم یه چیزی میگه.

یهو بلاکش کردن هم کار زشتیه! کاش خودش بفهمه از سرد جواب دادن هام.

جنگ و صلح

خیلی وقته دوست دارم جنگ و صلح رو بخونم.

یکی دو بار خواستم بخرمش ولی قیمتش خیلی بالا بود برای جیب من.

و چند بار خواستم الکترونیکی اش رو بخونم که با توجه به حجم زیادش حوصله ام نکشیده و البته قیمت اونم انقدر زیاده که با خودم میگم خب یکم میزارم روش چاپی شو میگیرم !

.

این حس علاقه به جنگ و صلح بعد از گوش دادن به آناکارنینا خیلی زیاد تر شده بود و وقتی چند روز پیش رضا امیرخانی تو رادیو مضمون ازش تعریف کرد دیگه بد جور به سرم زده و دل تو دلم نیست زودتر کتابهایی که از کتابخونه آورده بودم و ببرم پس بدم و جنگ و صلح رو بگیرم.

.

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمّار داشت

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنّار داشت

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت

شیوه جنات تجری تحت الانهار داشت

.

-غزل ۷۷ حافظ

.

.

+وای از بیت آخر 🌱

سحر آخر

ادامه نوشته

اخرین سحر ماه رمضون در بلاد ما در حالی سپری میشه که انگار چار چاره

خدایا میشه میوه ها رو نگه داری؟؟؟ سرمازده نشن

اگه دو سال پیش بهم می گفتن پیج هنری میزنی و محصول می‌فروشی و روزی بالای ده تا استوری میزاری و مثل امشب فسفر میسوزونی که برای استوریا یه داستانی بسازی اصلاا باورم نمیشد

.

فعالیت تو پیج برای من سخته، مخصوصا استوری ...

اینکه از چی بگم

هر روز که شروع میشه باید یه موضوع داشته باشم برای استوریا و خب جد بزرگوارم میاد جلو چشام تا یه چیزی پیدا کنم

.

+ امیدوارم کم کم ذهنم راه بیفته و انقدر قفل نکنه سر پیدا کردن موضوع

رابطه مستقیمی بین نوشتن و حال من وجود داره !

هر چقدر بیشتر بنویسم حالم بهتر میشه،

هر چقدر حالم بهتر باشه بیشتر مینویسم

یه جلسه تراپی و یه کتاب که اون روانشناسه بهم معرفی کرد به شدت تاثیر داشت روی برخورد منطقی با عشق نافرجامی که تجربه کرده بودم!

پس تراپی به درد میخوره زهرا ... جدی بگیرش!

رزق گاهی یه کتاب خوبه که می‌خونی...

رزق گاهی یه رفیق خوبه ...

رزق گاهی یه پادکست خوبه...

عشق

دیشب یه سر زدم به بروز شده ها و دیدم یه کسی بیش از ده ساله تو وبلاگش برای عشق از دست رفته اش می‌نویسه...

خدارو عمیقاً شکر کردم واسه اینکه پرونده عشق نافرجامم نود درصد تو ذهنم بسته شد امسال،

دیگه درگیرش نیستم و به این فکر نمیکنم که حالا اگه فلان کارو کنم اون در موردم چی فکر می‌کنه...

انگار به این آگاهی رسیدم که اونم یکی مثل خودمه، که اونم افکارش غلط و درست داشت و داره و همش درست نیست!

که نظر اون در مورد یه چیزی نشون دهنده واقعیت نیست بلکه فقط نظر اونه که ممکنه در طول زمان تغییر هم بکنه!

.

خیلی خیلی ممنونتم خدای مهربونم که این بار سنگین رو از روی دوشم برداشتی و من واقعا تونستم بفهمم دنیای بدون او هم برای من وجود داره ... آینده زیبایی بدون او ...

.

من اینو فهمیدم که وقتی ما دو دستی به یه چیزی می چسبیم و نمی‌خوایم از دستش بدیم احتمالا یه مسئله ای تو روح و روانمون هست که دست انداز شده ..

عشق آرمانی یه افسانه است و ریختن عمر به پای همچین عشقی اصلا کار مقدسی به حساب نمیاد.

.

.

+ وقتی دارم اینارو مینویسم یه ترسی تو دلم می افته که شاید بازم اون احساسات برگشت و نتونستی از اون عشق خلاص بشی... ممکنه اینطوری بشه ولی حالا حداقل می‌دونم دوای دردم تو وصال اون شخص نیست تو درون خودمه.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.

من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.

رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.

هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.

بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یک بوته بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی

پاک قناعت دارم.

.

-سهراب سپهری/ صدای پای آب

روزهای بهار

این روزا خیلی حس و حال خوبی در جریانه. وقتایی که میرم تو حیاط به جزئیات دقت میکنم. به پرنده ای که توی آبی بی کران آسمون غوطه وره... به بال زدن هاش و نامنتهایی جهان پیش روش.

به هواپیماهایی که از روی سرمون عبور میکنند و نمی‌دونم به کدوم مقصدی در پرواز ان... احتمالا تعداد زیادی شون به سوی ترکیه و اروپا حرکت میکنند. مسافرایی که اون تو نشستن کی ان؟ چیکارن؟ کجا میرن؟ آیا میرن به شهر زیبای مورد علاقه ی من، پاریس؟ به هامبورگ ایرانی نشین؟ به سواحل استانبول؟

.

به شکوفه هایی که عطرشون فضا رو پر می‌کنه و خبر از نو شدن زمین میدن و پیام آور امیدن ...

به برگ های درخت های سیب و آلبالو که تازه سبزی شون از شاخه های خشک درختا یه ذره نمایان شده...

به صدای پرنده ها، به حرکات و کارهای مرغ ها...

به در خونه مون که همون طور که من دوست داشتم قسمت شیشه ای زیادی داره ... به طرح و پیچش آهن های روش...

به نور خورشید موقع غروب که اشعه هاش برای آخرین بار دست میکشن به سراسر آسمون... به ابر های لطیف و پخش و پلای بهاری ... به هوای مرطوب و خنکی که جسم و روح رو تازگی می‌بخشه

.

به صدای آدم ها ...

به بوی فرنی ِ دم افطار که علامت حضور مادرمه،

به صدای مادربزرگ،

به آگاهیِ بودن مادر بزرگ و پدر بزرگ و خانواده شون در کنارمون،

.

به صدای اذان،

صدای موذنی تو محله مون که بالای پشت بوم خونه شون اذان میگه و من از شنیدن صداش حس خاصی میگیرم و انگار عطر سحر های سال های پیش رو ازش می‌شنوم...

.

.

و قلبم سرشار از حس خوب میشه

حس خوب داشتن این همه نعمت ،

سلامتی،

حال خوب روحی،

داشتن مادرم و صداش و علامت های حضورش مثل بوی غذا ها، تمیزی حیاط، رفت و آمدش... و از ته دلم خداروشکر میکنم که این فرشته رو بهم داده...

فرشته ای که کم تو سر و کله هم نمی‌زنیم اما دقیقه ی بعدش همه چی یادمون رفته و یا منم که میگم مامااان فلان چیز اینطور شد یا اونه که میگه زهرا راستی ...

دوست دارم از ته ته دلم خداروشکر کنم بابت این همه چیز خوشگل و گوگولی و لطیف که تو زندگی من جریان داره و بابت اینکه میتونم اینارو ببینم ...

بابت این نعمت بزرگ که پارسال نمی‌دونستم آیا یه بار دیگه هم خواهم تونست اینطور از ته دل حس خوب داشته باشم یا نه.

بابت الان و این آرامش و برادرم که همین جا تو خواب نازه و این آرامش و امنیت

چیزی که توی این خوشی ها دلم رو خون می‌کنه طفلک های سرزمین زیتونه ... 🇦🇪

نمی‌دونم با نوشتن ادامه ی این پست خوشی حاصل از شمردن نعمت ها رو زهر میکنم یا اینکه شرف میگه باید یادی کنم از هم نوعانم که حتی یه دونه از داشته های من براشون آرزوئه ...

قدرتی ندارم که برای طفلک های نازنینم کاری بکنم فقط میتونم بین خوشی هام به یادشون باشم... آدم ها وقتی بدونن بقیه دردشون رو میفهمن و غمشون رو درک میکنن حس بهتری میگیرن... هر چند اون ها وقت نمیکنن به حسی که دارن فکر کنن

خدایا خودت به دل خواهران، مادران، پدران، برادران و همسران فلسطینی صبر و قدرت عظیم نازل کن ... به دل هر کدومشون فکر میکنم قلبم درد می‌کنه ...

شکوفه های زردآلو باز شدن و وقتی از زیر درخت رد میشم بوی ملایم و شیرین شکوفه ها میاد

یه پرنده ی بهاری هم چه چه می کنه و این حال و هوای سحر حسابی دل می‌بره ...

.

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

-غزل ۳۴۲

خرم آن روز کزین مرحله بربندم بار

وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

-غزل ۳۲۸

افطاری ها

ما دیروز هم افطار مهمون داشتیم.

همون دایی کوچیکه ام و نامزدش با پسرخاله ام و نامزدش.

خداروشکر خوب بود و راضی بودم کلا، البته همه زحمتش با مامان بود

فقط زولبیا بامیه یادمون رفته بود که اونم اشکال نداره.

.

+ تو سال های قبل دست پخت مامانم و اصلا دوست نداشتم. به نظرم قیمه هاش سعم آبگوشت میداد و مرغ هاش هیچ مزه ای نداشت اما یکی دو سالیه انگار دست پخت مامانم روز به روز بهتر میشه در حدی که دارم فکر میکنم دست پختش از همه خاله هام، زن عموهام و عمه ام بهتره ​​​​​​ عجیب خوشمزه درست می‌کنه تازگی ها ...

.

+تابستون واسه این زندایی کوچیکه ام کاچی درست کرده بود بعد اون دفعه که افطار اینجا بودن گفت خیلی خوشمزه بود و آبجی میشه یه بارم برام درست کنی ؟

بعد دیگه مامانمم با قربون صدقه قول داد براشون کاچی درست کنه، خلاصه که احتمال داره امشب پاشن بیان به هوس کاچی

ولی خدا نکنه چون داداشم داشت می‌رفت تهران و مامانم اینا بردن ترمینال بدرقه اش کنن و من و هیرو خونه ایم. از طرفی مامانم طفلی این روزا دیگه خیلی خسته شده...

احیا

نشستم تو مسجد.

حین دعای جوشن به این فکر میکردم که چرا فکر میکنم خدا بهم بدهکاره؟

چرا وقتی به چیزایی که می‌خوام نرسیدم فکر میکنم باید از خدا عصبانی باشم که چرا بهم ندادیش...

به این فکر کردم که من به خدا بدهکارم، نه خدا به من...

.

+ حال معنوی می‌خوام خدا، گریه می‌خوام ... میشه بهم لطف کنی؟؟؟

زنان کوچک

دو روزی میشه که این کتاب رو تموم کردم. و طبق عادت اومدم تا در موردش چند سطری بنویسم.

کتاب های کلاسیک دخترانه رو خیلی دوست دارم و همین علاقه باعث شد سراغ این کتاب هم برم. داستان خانواده شش نفره مارچ که چهار تا دختر دارن و پدر خانواده به جنگ رفته. مادر خانواده هم تمام تلاشش رو می کنه تا در شرایط سختی که قرار دارن بتونه خانواده رو به خوبی مدیریت کنه و بچه هاشو به درستی تربیت کنه.

این خانواده کم کم مراودات بیشتری با همسایه شون پیدا می کنند و پاشون به خونه آقای لارنس و نوه اش باز میشه.

.

.

یه جاهایی اش حوصله ام سر میرفت چون حس می کردم برای گروه سنی پایین تری مناسب تر هست و یه جورایی بچگانه است.

.

اینکه بچه ها و مادر خانواده چطور سعی می کردند با وجود تمام کمبود ها راضی باشن و به زندگیشون صلح و صفا ببخشن الهام بخش بود. یه جورایی معنا خلق می کردن برای خودشون. اینکه زندگی شون چه چیزهایی داره که ممکنه خیلی ها نداشته باشن و ....

.

یه نکته خیلی جالبی که به دلم نشست توصیف احساسات دخترانه به شکل دقیق و درستش بود. اون جایی که مگ به مهمونی رفته بود و لباس و وسایلش فقیرانه بود و مثل بقیه نبود خیلی احساساتش دقیق توصیف شده بود. یعنی برای من کاملا قابل درک بود و اونجایی که اجازه داده بود مثل یه عروسک آرایشش کنن و تنش لباس بپوشونن و حسی که بعدش گرفته بود کاملا برای من آشنا بود. همچین چیزایی باعث میشه آدم حس کنه که تنها نبوده و نیست....

چند تیکه ازش رو مینویسم تا بعدا بهم یاداوری بشه:

جو گفت : " خب ما که نمیتوانیم زندگی اینجوری داشته باشیم. پس بهتر است غر نزنیم و مثل مادر بارهایمان را به دوش بکشیم و با زحمت اما با خوشحالی پیش برویم. حتما عمه مارچ هم همان پیرمرد دریاست. به نظرم وقتی من یاد بگیرم بدون غرغر زدن او را حمل کنم ، از روی دوشم می افتد یا آن قدر سبک می شود که دیگر سنگینی او را حس نمیکنم."

.

.

خانم مارچ با قاطعیت گفت:" خیلی خوب جو، اما بهتر است آدم ترشیده خوشبخت باشد، اما همسری بدبخت یا دختری جلف و بی حیا نباشد که دائم دنبال شوهر بگردد.

...

باید گذاشت وقتش برسد. شما این خانه را شاد و پر نشاط کنید تا هر وقت خوشبختی به شما عرضه شد، لایق خانه خودتان باشید و اگر هم در خانه خودتان راضی نیستید ، اینجا راضی باشید."

.

.

همسرش شنید و با مهربانی گفت:" تامس بخر و بانوی جوان را شاد کن. من هم اگر یک روز لازم شود و موهای بلندی داشته باشم، به خاطر جیمی میفروشم."

ایمی که همیشه دوست داشت جو همه چیز را توضیح دهد، گفت: " جیمی که بود؟"

-این طور که می گفت پسرش بود و در ارتش خدمت می کرد. چقدر این جور چیزها آدم های غریبه را با هم صمیمی می کند، نه؟ وقتی مَرده موهایم را کوتاه می کرد، زنش یکسره برایم حرف می زد و سرم را خوب گرم کرد.

ممنووونم

من نعمت از سرم باریده.

چند روز پیش نگاه به خودم کردم و گفتم خدا تو نعمت و برای من تموم کردی.... یعنی من راضی راضیم ... من یادمه میگفتم فقط بهتر بشم دیگه هیچی از خدا نمیخوام

.

ازت ممنونم خدا