این روزا خیلی حس و حال خوبی در جریانه. وقتایی که میرم تو حیاط به جزئیات دقت میکنم. به پرنده ای که توی آبی بی کران آسمون غوطه وره... به بال زدن هاش و نامنتهایی جهان پیش روش.
به هواپیماهایی که از روی سرمون عبور میکنند و نمیدونم به کدوم مقصدی در پرواز ان... احتمالا تعداد زیادی شون به سوی ترکیه و اروپا حرکت میکنند. مسافرایی که اون تو نشستن کی ان؟ چیکارن؟ کجا میرن؟ آیا میرن به شهر زیبای مورد علاقه ی من، پاریس؟ به هامبورگ ایرانی نشین؟ به سواحل استانبول؟
.
به شکوفه هایی که عطرشون فضا رو پر میکنه و خبر از نو شدن زمین میدن و پیام آور امیدن ...
به برگ های درخت های سیب و آلبالو که تازه سبزی شون از شاخه های خشک درختا یه ذره نمایان شده...
به صدای پرنده ها، به حرکات و کارهای مرغ ها...
به در خونه مون که همون طور که من دوست داشتم قسمت شیشه ای زیادی داره ... به طرح و پیچش آهن های روش...
به نور خورشید موقع غروب که اشعه هاش برای آخرین بار دست میکشن به سراسر آسمون... به ابر های لطیف و پخش و پلای بهاری ... به هوای مرطوب و خنکی که جسم و روح رو تازگی میبخشه 
.
به صدای آدم ها ...
به بوی فرنی ِ دم افطار که علامت حضور مادرمه،
به صدای مادربزرگ،
به آگاهیِ بودن مادر بزرگ و پدر بزرگ و خانواده شون در کنارمون،
.
به صدای اذان،
صدای موذنی تو محله مون که بالای پشت بوم خونه شون اذان میگه و من از شنیدن صداش حس خاصی میگیرم و انگار عطر سحر های سال های پیش رو ازش میشنوم...
.
.
و قلبم سرشار از حس خوب میشه
حس خوب داشتن این همه نعمت ،
سلامتی،
حال خوب روحی،
داشتن مادرم و صداش و علامت های حضورش مثل بوی غذا ها، تمیزی حیاط، رفت و آمدش... و از ته دلم خداروشکر میکنم که این فرشته رو بهم داده...
فرشته ای که کم تو سر و کله هم نمیزنیم اما دقیقه ی بعدش همه چی یادمون رفته و یا منم که میگم مامااان فلان چیز اینطور شد یا اونه که میگه زهرا راستی ...
دوست دارم از ته ته دلم خداروشکر کنم بابت این همه چیز خوشگل و گوگولی و لطیف که تو زندگی من جریان داره و بابت اینکه میتونم اینارو ببینم ...
بابت این نعمت بزرگ که پارسال نمیدونستم آیا یه بار دیگه هم خواهم تونست اینطور از ته دل حس خوب داشته باشم یا نه.
بابت الان و این آرامش و برادرم که همین جا تو خواب نازه و این آرامش و امنیت 
چیزی که توی این خوشی ها دلم رو خون میکنه طفلک های سرزمین زیتونه ... 🇦🇪
نمیدونم با نوشتن ادامه ی این پست خوشی حاصل از شمردن نعمت ها رو زهر میکنم یا اینکه شرف میگه باید یادی کنم از هم نوعانم که حتی یه دونه از داشته های من براشون آرزوئه ...
قدرتی ندارم که برای طفلک های نازنینم کاری بکنم فقط میتونم بین خوشی هام به یادشون باشم... آدم ها وقتی بدونن بقیه دردشون رو میفهمن و غمشون رو درک میکنن حس بهتری میگیرن... هر چند اون ها وقت نمیکنن به حسی که دارن فکر کنن 
خدایا خودت به دل خواهران، مادران، پدران، برادران و همسران فلسطینی صبر و قدرت عظیم نازل کن ... به دل هر کدومشون فکر میکنم قلبم درد میکنه ...