بارها دلم خواسته که بیام و پستی بنویسم و بعد گفتم چی بنویسم؟ بعضی روزها دلم میخواد پشت سر هم تو وبلاگ پست بزارم و بعضی روزها پشت سر هم حرفی پیدا نمیکنم. البته اینو قبلا گفتم که هر وقت پست زیاد میزارم یعنی حالم خوبتره :))
.
اما خب از این روزها هم بنویسم. شاید یه وقتی دلم خواست ببینم آذر بیست و پنجم زندگی زهرا چطور شروع شده بود و چیکارا میکرد.
.
اول از کتابهام شروع میکنم. همنام از جومپا لاهیری رو حدود ده روز پیش و جلد اول ارباب حلقهها رو چند روز پیش تموم کردم، یادداشت همنام رو نوشتم و اون روز نت وصل نشد که بزارم اینجا، اما برای ارباب حلقهها هیچی ننوشتم فعلا. اما کتابهایی که از کتابخونه گرفته بودم رو برگردوندم. میخواستم کهکشان نیستی و آوای وحش رو بگیرم اما هر چقدر دنبالشون گشتم پیدا نکردم. برقهای کتابخونه هم رفته بود و دلگیر بود، با این وجود خیلی گشتم ولی نتونستم پیدا کنم. وقتی کتاب آبلوموف رو دیدم و یادم افتاد که توی لیستم هست، برش داشتم و وقتی دیدم مترجمش سروش حبیبی هست مطمئن شدم که با متن روانی روبهرو میشم. داشتم برمیگشتم که یه بار دیگه با عجله رفتم بین قفسه ها و داستانهای کوتاه همینگوی رو برداشتم.
با خودم گفتم آبلوموف سنگینه، حالا اول اینو میخونم بعدش اگه وقت شد همینگوی رو هم میخونم. راستش از نویسندههایی که خودکشی کردن میترسم! فکر میکردم که خیلی تیره و تار هست قصه هاش. اما وقتی تو تاکسی نشسته بودیم که برگردیم خونه، چند صفحه اولش که مقدمه مترجم بود رو خوندم و دیگه نتونستم ولش کنم.
داستانهاش هم خیلی خوبن و فکر نمیکردم که انقدر خوشم بیاد. فکر میکردم قراره این کتاب رو تحمل کنم.
.
و اما اخبار دیگه از دنیای کتاب من.
به مناسبت هفته کتاب یکسری تخفیفها در اپلیکیشنهای کتاب بود که از فرصت استفاده کردم و امشب دو تا از کتابهایی که خیلی میخواستم بخونمشون رو خریدم. از قیطریه تا اورنج کانتی از مرحوم حمیدرضا صدر و کهکشان نیستی.
خیلی مشتاقم که هر دو تا رو زودتر بخونم. احساس میکنم تشنه کتابی مثل کهکشان نیستی هستم. دوست دارم آروم آروم بخونمش و توش تفکر کنم. و دوست دارم تا آخر سال چند تا کتاب مذهبی خوب هم بخونم. کتابهایی که تشنگی و گمگشتگی من رو برطرف کنه.
دنیا به چه کار آید اگه آدم به خدای خودش وصل نباشه؟؟ و من نیستم.