زمستون

دیشب برای اولین بار توجهم به یک زیبایی در زمستان جلب شد!

از نظر من زمستان چیزیه که باید تحملش کنم، اما دیشب متوجه شدم چقدر از آسمون شب های زمستونی خوشم میاد...

شاخ و برگ خشکیده درختا مانعی برای دیدن آسمون نیستن، آسمون به اندازه‌ای شفاف هست که انگار شیشه‌ای شده، ستاره‌ها با تموم وجود می‌درخشن و ماه کامله، ‌‌کوه‌های بلند و برفی زیر نور مهتاب به خوبی دیده میشن‌‌‌، سکوت عجیبی حاکمه... هر از گاهی صدای سگی میاد و سرما تا مغز استخونت نفوذ می‌کنه.

.

+ اگه دقت کنم بازم زیبایی توش پیدا می‌کنم،

مثل سیب‌ها، چغندرها و کدو‌ تنبل‌هایی که مامان می‌پزه و تو سرمای شبای زمستون طعمشون رو دوست داری

مثل لذت بردن از رخت‌خواب گرم و نرمت و اینکه چقدر قدر این خواب‌ رو می‌دونی و موقعی که با لذت لحاف رو تا روی گونه‌ات بالا میاری خدا رو عمیقا شکر میکنی...

.

.

+ شاید بگید فعلا که پاییزه ! ولی خب در بلاد ما زمستونه

چند روزه که یه آبلوموف واقعی شدم!

+بهتره به جای ادامه آبلوموف بازی برم به مادربزرگ پیرم سر بزنم!!

آبلوموف

آبلوموف رو یک هفته‌ای میشه که تموم کردم و شاید بیشتر. خیلی کتاب تاثیر گذاری بود برام. به شدت جذبم کرد. بنظرم خوندش برای هر کسی از واجبات هست. کتاب‌های داستانی هیچ پند و اندرزی نمیدن بلکه این رو نشون میدن و این چقدر بزرگ و چقدر مجذوب کننده است.

با آبلوموف هیجان زده شدم، امیدوار شدم، عصبانی شدم، خندیدم و شاید دلم خواست گریه کنم. حکایت انسان وقتی که نمی‌خواد با آگاهی با زندگی رو به رو بشه. اینکه زندگی انسان چطوری می‌تونه به دست‌های خودش نابود بشه.

هر کدومش جنبه‌هایی از ناآگاهی رو با خودش داشت. ایلیا به نوعی و خانم صاحب خانه به نوعی، زاخار به نوعی... آندرهِ‌ی خوب بود اما بعضی وقت‌ها انگار در شخصیت پردازی‌اش مبالغه شده بود. الگا هم احساسات زنانه رو به خوبی نشون می‌داد. در کل به شدت کتاب خوبی بود از نظر من.
این کتاب و آبلومویسم و درمان آبلومویسم با کتاب شش ستون عزت نفس ( ترجمه شده با عنوان روانشناسی عزت نفس ) از ناتانیل برندن خیلی پیوند نزدیکی دارن و برای من اینطوری بود که انگار این کتاب مثالی هست که کتاب شش ستون عزت نفس در توضیح بیشتر خودش آورده بود :)

+این کتاب من رو خیلی به فکر فرو برد. و زندگی خودم رو باهاش خیلی ارزیابی کردم که ببینم کجا ها به آبلومویسم دچارم و چه کاری می‌تونم براش انجام بدم. اما چون این نوشته شخصی هست نمی‌تونم توی وبلاگ بزارم و به همین توضیح کوتاه قناعت می‌کنم.

+اسم آندرهِ‌ی رو چقدر پسندیدم :))

.

از قیطریه تا اورنج کانتی

به نام خدا

از قیطریه تا اورنج کانتی. روایت مبارزه حمید رضا صدر با سرطان. برای شخصی که وسواس بیماری داره خوندن چنین کتاب‌هایی احتمالا مناسب نیست. اما نمی‌تونستم از کنارش بگذرم. از وقتی که منتشر شد اسمش توی لیست کتاب‌هایی که می‌خواستم بخونم بود اما راستش جرات نمی‌کردم که به سمتش برم، به دلیل همون وسواسی که دارم و نگران شدت گرفتنش بودم.

اما چند وقت پیش دوستم از این حرف زد که این کتاب رو شروع کرده و ... و من انگار برام افت داشت که کتاب حمیدرضا صدری که انقدر تحسینش می‌کردم و انقدر حرف‌ زدنش رو توی تلوزیون دوست داشتم رو نخونده باشم و دوستم که آشنایی با فوتبال و برنامه‌های حمیدرضا صدر نداشته،‌ خونده باشه. همین شد که بعد از تموم کردن کتاب آبلوموف شروع به خوندنش کردم.

بیشتر از نصفش رو در یک نصف روز خوندم ولی به حدی غمگینم کرده بود و راستش وسواسم رو یکم زنده کرده بود که چند روزی کنار گذاشتمش و با خودم گفتم که قسمت‌های بعدی رو یکم تندتر بخونم که ذهنم فرصت نکنه جزء به جزئش رو تصویرسازی کنه. و البته کم کم بخونمش و یه باره همشو نخونم.

خلاصه که دقایقی پیش این کتاب تموم شد و من اومدم که در موردش بنویسم.

تمام احساساتی که یک بیمار تجربه می‌کنه و حس می‌کنه رو به خوبی بیان می‌کرده و چقدر دردناکه. راستش یکسری از این احساسات رو در طی دوره افسردگی حس کرده بودم اما انگار وقتی که از زبون یه کس دیگه می‌خوندم بیشتر برام دردناک میشد.

اینکه وقتی جلوی آینه میری می‌بینی که چقدر لاغر شدی و احساس می‌کنی این آدمی که اونجاست کیه؟ با خودت حسرت یک روز عادی رو می‌خوری! به آدم‌های دیگه با حسرت نگاه می‌کنی و با خودت میگی چی میشد منم مثل اونا بودم. حتی حسرت اینکه یه چیزهایی که قبلا بنظرت سطحی می‌رسیدن بپردازی رو می‌خوری. حسرت آدم‌هایی که سریال می‌بینند و بعد از تموم شدن سریال در کانال و گروه‌های طرفداری نظراتشون رو می‌نویسن و پیرامونش بحث می‌کنند.

.

این کتاب علی رغم اینکه واقعیت بود اما بسیار کتاب تلخی هست. می‌تونه برای بیماران سرطانی یک جورهایی همدردی کنه اما در عین حال ترس زیادی می‌تونه با خودش داشته باشه.

خدا آقای صدر رو رحمت کنه و به تمام بیماران کمک کنه.

.

نشسته بودم در مطب دندانپزشکی.

گفتم بگذار حالا که نمی‌توانم زبان بخوانم، کتاب بخوانم. و بعدترش گفتم بگذار حالا که می‌خواهم کهکشان نیستی را شب‌ها آرام آرام بنوشم، روزها نوشته‌های مرد دوست داشتنی آنسوی نیمکت را بخوانم‌. همونی که احساس می‌کردم برای نگاه به یکسری پدیده‌ها عینک مشابهی با هم داریم. حمیدرضا صدر.

بیش از نیمی از کتاب رو از حدود ساعت ۲ خوندم و بارها اشک ریختم... تلخ، پر از رنج اما حقیقت زندگی.

‌.

.

وبلاگ یکی از اهالی قدیمی بلاگفا را باز میکنم و عکس یک کودک فلسطینی را می‌بینم. یادم می‌افتد هر چقدر که اخبار را گوش نمی‌دهم، هر چقدر که در تلاشی احمقانه سعی میکنم که این ها رو نبینم تا گول بخورم که همه چیز بهتر شده، باز نمی‌شود.

انگار ترک‌های عمیقی بر قلبم ایجاد می‌شود.

و همزمان یادم می‌افتد مادر چقدر نگران است، نگران پسرش که کارش به دکتر قلب کشیده،

و یادم می‌آید این روزها باز چقدر از نظر روحی ضعیف شده،

یادم می‌آید پدر تحت فشار است،

یادم می‌آید و نمی‌خواهم یادم بیاید. نمی‌خواهم باور کنم دنیا انقدر سخت است...

به خدا می‌گویم چرا دنیا را انقدر سخت آفریده‌ای؟

اما باز عکس کودک فلسطینی را در ذهنم می‌بینم و ازش خجالت می‌کشم. و دلم می‌خواهد خودم را بیندازم روی سجاده و خدا را التماس کنم تا زودتر منجی‌اش را برساند...

کتاب ها

آبلوموف کتاب شاهکاری بود.

باید ازش در یک پست بنویسم ولی همین قدر میگم که واقعا کتاب خوبی هست. نسبت به تمام کتاب‌هایی که خوندم در ده درصد برتر قرارش میدم.

.

+ و اما الان صفحات ابتدایی کتاب کهکشان نیستی رو شروع کردم و احساس می‌کنم این کتاب من رو زیر و رو خواهد کرد. وقتی به عکس جلدش نگاه میکنم و توش عمیق میشم حالم یه جور دیگه میشه... انگار عطر دنیای پاک و معنوی‌ای که در سنین یازده دوازده سالگی داشتم به مشامم میرسه.

با دلی پر شده از زخم، نمک می‌خوردیم؛
دوش وقت سحر از غصه تَرَک می‌خوردیم


- حامد عسکری

.

.

+و این چنین بود دهم آذر ۱۴۰۳.

و دنیا چه خواهد کرد با ما... تا دهم آذر ۱۴۱۳.

نامه

بابا لنگ دراز عزیزم سلام

حالا دیگر انقدر بزرگ شده‌ام که نوشتن نامه برایت بنظرم کودکانه و خنده‌دار بیاید. اما هیچ وقت برای کارهای کودکانه و شاید احمقانه خودم حد و مرزی قائل نشدم. شاید زندگی به روش احمقانه و کودکانه روش بهتری باشد.

.

.

ادامه نوشته

بغض

زندگی سخته ولی. واسه همینه که آدم به خدا خیلی بیشتر احتیاج داره. آدم اگه خدا نداشته باشه چیکار بکنه ...

زندگی سخته. به سختی همون بغض‌هایی که قورتشون میدی، به سختی همون حرف‌هایی که نمی‌تونی بزنی... به سختی چیزهایی که باید تحملشون کنی...

.

اما با همه اینا امروز یه پست دیدم توی اینستا که نوشته بود برای خود یکسال آینده‌ات یه چیزی بنویس، مردم انقدر از دردهاشون نوشته بودن که گفتم هنوز خیلی چیزا هست که داری‌ و غنیمته. خیلی بزرگن‌. خیلی نعمتن.

.

خدایا کمکم کن مستقل بشم. کمکم کن از پسش بربیام‌. کمکم کن و بهم عزت بده

آمین.

آذر ۱۴۰۳

بارها دلم خواسته که بیام و پستی بنویسم و بعد گفتم چی بنویسم؟ بعضی روزها دلم میخواد پشت سر هم تو وبلاگ پست بزارم و بعضی روزها پشت سر هم حرفی پیدا نمی‌کنم. البته اینو قبلا گفتم که هر وقت پست زیاد می‌زارم یعنی حالم خوب‌تره :))

.

اما خب از این روزها هم بنویسم. شاید یه وقتی دلم خواست ببینم آذر بیست و پنجم زندگی زهرا چطور شروع شده بود و چیکارا می‌کرد.

.

اول از کتاب‌هام شروع می‌کنم. همنام از جومپا لاهیری رو حدود ده روز پیش و جلد اول ارباب حلقه‌ها رو چند روز پیش تموم کردم، یادداشت همنام رو نوشتم و اون روز نت وصل نشد که بزارم اینجا، اما برای ارباب حلقه‌ها هیچی ننوشتم فعلا. اما کتاب‌هایی که از کتابخونه گرفته بودم رو برگردوندم. می‌خواستم کهکشان نیستی و آوای وحش رو بگیرم اما هر چقدر دنبالشون گشتم پیدا نکردم. برق‌های کتابخونه هم رفته بود و دلگیر بود، با این وجود خیلی گشتم ولی نتونستم پیدا کنم. وقتی کتاب آبلوموف رو دیدم و یادم افتاد که توی لیستم هست، برش داشتم و وقتی دیدم مترجمش سروش حبیبی هست مطمئن شدم که با متن روانی روبه‌رو میشم. داشتم برمی‌گشتم که یه بار دیگه با عجله رفتم بین قفسه ها و داستان‌های کوتاه همینگوی رو برداشتم.

با خودم گفتم آبلوموف سنگینه، حالا اول اینو می‌خونم بعدش اگه وقت شد همینگوی رو هم می‌خونم‌. راستش از نویسنده‌هایی که خودکشی کردن می‌ترسم! فکر می‌کردم که خیلی تیره و تار هست قصه هاش. اما وقتی تو تاکسی نشسته بودیم که برگردیم خونه، چند صفحه اولش که مقدمه مترجم بود رو خوندم و دیگه نتونستم ولش کنم.

داستان‌هاش هم خیلی خوبن و فکر نمی‌کردم که انقدر خوشم بیاد. فکر می‌کردم قراره این کتاب رو تحمل کنم.

.

و اما اخبار دیگه از دنیای کتاب من.

به مناسبت هفته کتاب یکسری تخفیف‌ها در اپلیکیشن‌های کتاب بود که از فرصت استفاده کردم و امشب دو تا از کتاب‌هایی که خیلی می‌خواستم بخونمشون رو خریدم. از قیطریه تا اورنج کانتی از مرحوم حمیدرضا صدر و کهکشان نیستی.

خیلی مشتاقم که هر دو تا رو زودتر بخونم. احساس می‌کنم تشنه کتابی مثل کهکشان نیستی هستم. دوست دارم آروم آروم بخونمش و توش تفکر کنم. و دوست دارم تا آخر سال چند تا کتاب مذهبی خوب هم بخونم. کتاب‌هایی که تشنگی و گمگشتگی من رو برطرف کنه‌.

دنیا به چه کار آید اگه آدم به خدای خودش وصل نباشه؟؟ و من نیستم.