خیال بافتن از آینده من و به سمت افسردگی سوق میده. چرا؟
- چون اگه به شرایطی که میخواستم نرسیده باشم که میگم وای چه رویاهایی داشتم و چیشد
- و اگه برسم میبینم که به اندازه خیالم قشنگ نبود و میخوره تو ذوقم
.
خیال بافتن از آینده من و به سمت افسردگی سوق میده. چرا؟
- چون اگه به شرایطی که میخواستم نرسیده باشم که میگم وای چه رویاهایی داشتم و چیشد
- و اگه برسم میبینم که به اندازه خیالم قشنگ نبود و میخوره تو ذوقم
.
یه جایی از زندگی دیگه میدونی دنیا قرار نیست هر چی که خواستی رو بهت بده.
دیگه نمیگی فلان اتفاق باید میافتاد چون دیدی که نمیافته.
و وقتی که یاد بگیری وقتی چیزی نشد، نگاه کنی ببینی خب حالا چیکار میتونم بکنم. اونجا یخورده بالغ شدی!
.
دلم برای ماه رمضون تنگ شده..
اون موقع آدم احساس میکنه به خدا نزدیکتره و روحش هم پاک تره ![]()
یه جورایی تو ماه رمضون حس خوبی دارم، زیاد خودم و با بقیه مقایسه نمیکنم. زیاد خودم و اذیت نمیکنم ... فکر کنم اینا ثمره ارتباط بهتر با خالقه 💚
لپ تاپ برنامهها رو نکشید.
فکر کردم و دنبال یه راه حل گشتم،
گفتم با یه زبان دیگه بنویسم،
یه زبان که برنامههاش سبکه..
به استاد گفتم و پاش رو کرد تو یه کفش که باید و باید با این بنویسی. بهش گفتم استاد سیستمم نمیکشه و ... گفت ارتقا بده!
خب برای ارتقا ۴ تومن پول میخواد ! پول زیادی برای تو نیست اما برای من هست:))
.
+ و بدین گونه مجبورم که ارتقا بدم. و مهم نیست که دانشجو چه شرایطی داره،
مهم نیست که تحت فشار قرار میگیره،
مهم نیست که چی میگه!
فقط من مهمم و حرف من!
.
+ حتی به پیامهام هم دیگه جواب نمیده:|
امسال طبق برنامه کتاب خوندم اما طبق برنامه فیلم و انیمیشن ندیدم. کلا از ابتدای سال تا اینجا مستر نوبادی رو دیدم، درون و بیرون 2، روح و زوتوپیا.
و اما زوتوپیا.
یه کانال هست توی یوتیوب خارجیه و درسهای انگلیسی از دل انیمیشنها و فیلمها میزاره. من بیشتر اهل این بودم که کلیپهایی رو ببینم که قبلا انیمیشنشون رو دیدم و دوستشون دارم. مثلا آموزشهایی از درون و بیرون، شش ابر قهرمان، پاندا و ... هیچ وقت فکر نمیکردم که یه انیمیشن دیگه باشه که من وقتی ببینمش تا این حد ازش خوشم بیاد. میگفتم دیگه نمیشه به اندازه درون و بیرون از انیمیشنی خوشم بیاد :)
اما زوتوپیا این کار رو انجام داد.
داستان یک شهر خیالی هست به نام زوتوپیا. در زوتوپیا تمام حیوانات مثل انسان عقل و هوش دارن و کلا شهر رو اداره میکنند. لباس میپوشن و گوشی موبایل استفاده میکنند و ...
قصه ما داستان یه خرگوش کوچولوئه که میخواد افسر پلیس بشه. تا حالا هیچ خرگوشی پلیس نشده! اما خرگوش ما یعنی جودی مصمم هست که این کار رو انجام بده، و انجام هم میده!
جودی همیشه میگه که زوتوپیا جاییه که همه میتونن هر کاری که میخوان انجام بدن و هر چی که میخوان بشن.
وقتی که وارد اداره پلیس میشه مشکلات تازهای براش پیش میاد. افسرهای پلیس همه عظیم الجثهان. بوفالو، فیل، شیر، گرگ و ... و این کوچولو اونجا دست کم گرفته میشه و رئیس کاری به غیر از مامور جریمه خودروهای پارک شده بهش نمیده.
جودی اما به این راضی نیست و میخواد که بتونه یه افسر پلیس واقعی باشه. تا اینکه به زور وارد یه پرونده پلیسی میشه و اینجاست که نیک بصورت جدی وارد قصه میشه. نیک، یه روباهه که کراوات میزنه :)
خیلی قصه جذابی داره. خیلی زیاد.
.
+من عاشق جزئیات کوچیکی هستم که تو این انیمیشن دیدم. مثل اینکه جودی هر وقت چیزی توجهش رو جلب میکنه گوشهاش بلند میشه. یا وقتی ناراحته گوشهاش میافته. عاشق لباسایی که پوشیده. کلا چهره شون. عاشق فیلهای کت دامن پوش 😊 یا عروسی موش ها ... اینا تو شهرشون همهچی دارن حتی خواننده و دنسر!!! و اینو از روی کشیرا ساختن. و حتی صداپیشهاش خود شکیراست.
در پادکست نوروزی مضمون یک قسمت با رضا امیرخانی صبحت میکردن و در حین صحبت رضا امیرخانی از یه سری کتابها گفت و سفر به گرای 270 درجه یکی از اونها بود.
بعد از اون نوبت رسید به اپیزود احمد دهقان. نویسنده کتاب. اپیزود بسیار جذابی بود از نظرم و محو صحبتهاش شده بودم. انقدر بهم چسبید که سفر به گرا رفت تو لیست کتابهام و دو سه روزی میشه که تموم کردم.
حجم کتاب زیاد نیست. داستان از اونجایی شروع میشه که یه پسر هفده هجده ساله با شنیدن احتمال قریب الوقوع عملیات میخواد که دوباره برگرده جبهه و باید اینو با خانواده در میون بزاره. جریان ادامه پیدا میکنه. وقتی که برمیگرده با دوستاش رو به رو میشه و یه سری افراد جدید که به گردانشون پیوستن.
عملیاتی که توش شرکت میکنند کربلای پنج هست. نویسنده اوضاع و احوال عادی جبهه رو توصیف میکنه و دید واقع بینانهتری از جبهه، سختیهاش یا به عبارتی لحظات وحشتناکش میده...
.
.
+اسم عملیات کربلای پنج من و میبره به کتاب دختر شینا و صمد که تو این عملیات شهید شد...
+کتاب خوبی بود در کل.
سپید دندان رو برای هیرو گرفته بودم. گفته بود که از کتابخونه برام یه کتاب بیار و من اینو براش گرفتم که بخونه. از اونجایی که تازگیها دوره تندخوانی رو شرکت کردم و تبدیل به یک تندخوان شدم، کتابی که خودم گرفته بودم رو در سه روز تموم کردم و رفتم سراغ سپید دندان.
داستان با روایت سفر دو نفر در مناطق شمالی و سرد شروع میشه. دور و اطرافشون پر از حیوانات مختلف هست که براشون خطر حساب میشن. یه گله گرگ بهشون حمله میکنند و هر شب یکی از سگهاشون رو میخورن! ولی چطور سگ رو گول میزنن؟ این مربوط میشه به یکی از گرگها که در ادامه، قصه میره روی اون و روایتش ادامه پیدا میکنه تا یه سری ماجراهای دیگه.
.
+عاشقش شدم. خیلی خوب بود. خیلی برام تازگی داشت. محیط رو کامل حس میکردم. فضاسازی عالی بود. کلا خیلی بهم چسبید ...
هر چی بخوام ازش بگم اسپویل میشه. خیلی خوندنی و جذابه.
خوندن کتاب مردی در تبعید ابدی رو همین الان تموم کردم. این کتاب اولین کتابی بود که بعد از تمرینات تندخوانی خوندمش و تونستم که توی سه روز این جام عرفانی رو سر بکشم با اینکه شاید نتونستم مزهاش رو حس کنم و این هم به جهت جاهل بودن من نسبت به چیزهایی از باب عرفان و ... است.
زندگی محمد صدرا قوام شیرازی فرزند ابراهیم ملقب به ملا صدرا و صدر المتالهین .... این کتاب رو نادر ابراهیمی نوشته و من نمیدونم از کجا ترغیب شده بودم بخونمش اما وقتی که بین قفسه های کتابخونه در جستجوی کتاب قصه های مجید ناکام موندم و یکهو چشمم به این کتاب افتاد تصمیم گرفتم که این کتاب رو امانت بگیرم.
این کتاب خیلی خیلی به کام من شیرین اومد. ملا صدرا حتی از پس تاریخ و از دل یک داستانی درباره زندگیاش قادر است که آدم را افسون کند.
.
.
+ من این شخصیت ملاصدرا را بسیار شبیه جنید گونش در سریال غنچه های سرخ حس کردم. شاید اگر ملاصدرا بفهمد که چنین شباهتی به ذهن من رسیده است به قول همین نثر گریبان چاک کند اما خب اجازه بده که بنویسم از چه جهت چنین شباهتی را حس کردم و به این فکر افتادم که اصلا شاید این ترکیهای ها جنید گونش را از دل داستان های ملا صدرای ما آفریده اند! آنها که به تک تک بزرگان و تاریخ ما ناخنک زده اند، هیچ بعید نیست که این کار را هم کرده باشند.
.
و اما در مورد شباهت های جنید با ملا صدرا....
هر دو عمیق میشوند، حرف های عمیق میزنند و همگان را میخکوب صحبت های خود میکنند، بیشترین جایی که من این شباهت را حس کردم جایی بود که جنید با عموی خود معارضه میکند و پاسخ های چندان عمیق و کوبنده و مانند ملاصدرا جدید ارائه میدهد که بر او غالب میآید.
و همچنین ملا صدرا چطور فاطمه را صدا میکرد این هم یاد جنید را در من زنده کرد.
ملایی که همگان دوستش میدارند اما بدخواهان او را به بدعت متهم میکنند، دقیقا همانطور که در این سریال ترکیهای رخ میدهد.
من جدا فکر میکنم که نویسندگان این سریال کتاب مردی در تبعید ابدی را خوانده باشند.
.
.
+با تاخیر پست شد. قبلا نوشتم.
بدون فن غزل،
بی کنایه میگویم
دلم برای تو تنگ است،
شعر من ساده است....
# حمیدرضا برقعی
امروز که اومدم برنامههای لازم رو برای پروژه نصب کنم دیدم که لپ تاپم اصلا نمیکشه این برنامههارو. خیلی برنامههای سنگینی هستن! و اصلا کار نمیکنه ...
از صبح تمام اینترنتم تموم شد از بس که فایل های لازم رو دانلود کردم، آخرش هم با شکست مواجه شدم.
حالا باید با استاد حرف بزنم ببینم میشه موضوع رو عوض کنم ![]()
شخصیت بعدی که میگفتم ضد قهرمان بود و من دوستش داشتم و نمیخواستم که با قهرمان قصه در تضاد باشه، دوجین بود. در سرزمین بادها.
این سریال تموم شد و من دیگه سریالی رو شروع نمیکنم. و یادداشت در مورد این سریال رو با این دیالوگ از جانگ بوگو به پایان میرسونم که :
تو هیچ وقت به ندای وجدانت گوش ندادی، همیشه با هر چی که رو به روت قرار گرفت مصالحه کردی! هر چی بهت گفتن قبول کردی! واسه همینه که همیشه بازندهای... حتی اگه به ظاهر فکر کنی برنده شدی، بازم بازندهای.
.
.
یومجانگ هر شرایطی که قرار گرفت پذیرفت و فکر کرد که نمیتونه بر خلاف جریان آب شنا کنه... واسه همینه که نتونست از زیر دستور اربابش و کیمیانگ خارج بشه. چون فکر میکرد حالا من خارج بشم باز همینه که هست. یا اینکه میگفت به هر حال سرنوشت من اینه.
اما جانگبوگو فکر میکرد به کاری که میکنه و وقتی دید که بانو جمی ازشون برای اهداف نادرست استفاده میکنه، خارج شد از اونجا ... حتی به قیمت جونش.
فکر باید کرد، فکر ...
.
+ ولی کلا شخصیت یومجانگ به شدت به شدت شخصیت پردازی قوی داشت و الحق که بازیگرش عجیب خوب درش آورده!
و خب من احساساتش رو کامل درک میکردم، حتی وقتی که خنجر تو دستش لرزید و افتاد بعد کشتن جانگ بوگو ... اون حس عذاب وجدان و یه گیجی که به سراغ آدم میاد.
خیلی خوب بود.
.
+ فکر کنم دو قسمت قبل بود که یومجانگ داشت به جانگهوا فکر میکرد بعد پدر و مادرم میگن که آخه چیه اون دختر؟؟ ولش کن دیگه!!
خب بنظر منم جانگهوا چیز خاصی نبود :) اما واکنشم به حرفشون یه لبخند ریز تلخ بود...
مگه به همین راحتیه پدر من؟؟ مادر من؟؟
به احتمال زیاد هیچ کدومشون قبل ازدواج عاشق نشده بودن!
.
کفاره شراب خوری های بیحساب
هشیار در میانه مستان نشستن است
#صائب
قبلا ها به خیلیها تولدشون رو تبریک میگفتم. یادم میموند و پیام میدادم که تولدت مبارک و معمولا هم با یه عالمه حس خوب و آرزوی قشنگ.
میگفتم بزار به زندگی بقیه یه شادی هدیه بدم،
اما هر چقدر گذشت کمتر و کمتر کردم ...
دیدم که آدمها انگار ارزشش رو نمیدونن!
درسته من میخواستم شادی هدیه بدم اما وقتی اونطور که شایسته است ارزش این کار رو نمیدونن، منم یک به یک کم کردم این افراد رو...
و خب الان دارم تصمیم میگیرم که اینارم کمتر کنم!
وقتی یکی با عشق و مهر تولدت رو تبریک میگه، لااقل برگرد بگو که خوشحالم کردی!!
مرسی ممنون شد جواب؟؟؟
عزیزم، روشنم، بالانشینم، خفته در ترمه
غریبم، ساکتم، بیهمدمم، قرآنم انگاری
- حامد عسکری
و اما چند خبر از دنیای من ![]()
- قرار بود غنچههای سرخ آخرین تجربهام از دیدن سریال ترکی باشه، اما خود سریال در سه چهار قسمت کاری کرد که قسمت جدیدش رو دیگه ندیدم
یادتون باشه یک سریال ترکی، همیشه یک سریال ترکی است!
- و اما سریال کرهای! راستش دیگه دارم به یومجانگ حق نمیدم :)) جانگبوگو خیلی صادقانه برخورد کرد و کارش واقعا تاثیرگذار بود ...
- زوتوپیا رو دیدم. زبان اصلی. خب معلومه که همه جملاتش رو متوجه نمیشدم اما به شدت دوستش داشتم و بهم چسبید. و میخوام از این به بعد تایم تفریحم رو انیمیشن زبان اصلی ببینم. خیلی خوب بود واقعا...
- در روزهای گذشته سپید دندان رو خوندم و مردی در تبعید ابدی. هر دوتاش به شدت خوب بود. خیلی خیلی بهم چسبیدن.
- چند تا مقاله رو قبول کرده بودم فریلنسری بنویسم و نوشتم. بعد از اینکه اون دورهای که پارسال خریده بودم رو دیدم توی تابستون بیشتر تو این زمینه اطلاعات داشتم و تونستم که در یک پروژه واقعی اجراشون کنم و خب کار بدی از آب درنیومدن! تحویل دادم ولی کار تو این زمینه راه رفتن روی طنابه انگار! چون بستگی زیادی به کارفرما، حرفهای بودن یا نبودنش و البته مدیریت زمان داره و من تو این آخری یخورده میلنگم!
این روزا دارم تلاش میکنم اما زیاد محسوس نیست. نتیجه نیاز به زمان داره. استمرار + زمان
اگه به خودم قول بدم که تا عید همین رویه رو حفظ کنم میتونم نتایجی رو در دنیای واقعی هم ببینم.
شاید فعلا نتیجه بزرگی حاصل نشه اما از نشستن و نوشتن رویاها واقعا کاری حاصل نمیشه. ولی زهرا فارغ از این حرفا بیا یه چیز دیگه رو بررسی کنیم!
اصلا چشمت به عید نباشه که بشینی و نتیجه رو ببینی! هر روزت رو زندگی کن و آخر شب از خودت تشکر کن و از همین راضی باش که روزی رو زندگی کردی که توش بیخودی نبودی... که شب قبلش برنامه ریختی، صبح پا شدی، اگه شده دو تا کلمه یاد گرفتی، مطالعه کردی ...
تو زندگی چه ارزشی رو دنبال میکنی؟ اینکه همیشه یه ادامه دهنده و یه تلاشگر باشی ... با هر آنچه که داری بهترین بازی رو بکنی! پس همین ارزش رو ببین و از اینکه داری طبق ارزشت زندگی میکنی راضی باش ...
نتیجه شاید حاصل بشه و شاید حاصل نشه! اگر در گرو نتیجه باشی تمام مسیر رو میدوی و یا میرسی و چند صباحی خوشحالی و یا نمیرسی و احساس ناکامی میکنی! ولی اگر در گرو مسیر باشی، رضایت بخشه برات ![]()
.
یاد همون آیه افتادم که به پیامبر گفته شده بود:
فاستقم کما امرت ...
دیر رفتم عروسی خانمه رفته بود دنبال عروس! ولی من رقصیدیم که قسمش رو نشکسته باشم... حالا بعدا بهش میگم که نبودی ولی من قسمت رو نشکستم ![]()
ولی کاش زودتر میرفتم اونم بود! متاسفانه اتفاقاتی که برای یومجانگ افتاد مانع شد زودتر برم :)
ولی اسلام یه چیزهای غنی و خاصی داره! فکر کن ۱۴۰۰ سال پیش حضرت علی ع وقتی یه فرماندهی رو شکست میداد و اون فرمانده تو جنگ کشته میشد، میگفت که این فرماندهه ... غارت نکنید ... با احترام بدید به بازماندههاش!
واقعا این حرکت انقدر با شکوهه که آدم میتونه با فکر کردن به همین یه رفتار دل به امام علی بده ...
.
.
یومجانگ رو ول کردم رفتم عروسی،
یه خانمه هست تو محلمون - مادر همون پسری که تو یازده دوازده سالگی ازش خوشم میومد- بعد این من و خیلی خیلی دوست داره. نشسته بودم که دیدم منو صدا کردن حالا کی بود صدا کرد دیدم که اینه...
بعد میگه که جون من پاشو برقص من یه دقیقه ببینم 🥴
بعد میگم بخدا من همین اومده بودم نک پا برم، لباس اینا نپوشیدم،
میگه گفتم جون من پاشو دیگه و...
میگم فردا میرقصم میگه شاید من تا فردا مردم ندیدم ![]()
خلاصه به زور قانعش کردم که امشب نرقصم فردا گفتم میرقصم ...
اومدم خونه و دارم دنبال لباس میگردم واسه فردا ![]()
اونم منی که کلا تو عروسی هایی که فامیل نزدیک نباشه نمیرقصم! ولی دیگه قول دادم به خانمه ...
.
.
.
+ ولی جدی فکر میکنم این خانمه چرا انقدر دوستم داره! هر جا من و ببینه بغلم میکنه رومو میبوسه... با خودم فکر میکنم نکنه این فهمیده من از پسرش خوشم میومده یه زمانی!!! و با خودش فکر میکنه من شکست عشقی پسرش رو خوردم ![]()
خیلی خانم خوبیه خلاصه در حق من فقط محبت کرده بقیه رو من کاری ندارم ...
+ فکر نمیکنم به خاطر همیچین چیز چرتی باشه! شایدم واقعا دوستم داره!
+ باز حتی اگه واسه همچین چیزی هم دوستم داشته باشه دمش گرم! شاید خودشم یه زمانی عاشق شده و میدونه درد عشق چیه و فکر میکنه من در رابطه با پسرش به همچین دردی گرفتار شده بودم ![]()