و اما امروز!
رفتم آزمایش و دادم! عصر هم جوابش به موبایلم پیامک شد
خوشبختانه دیابت ندارم اصلاااا و کاملا نرماله... الهییی شکرت. آهنم هنوز کمه ولی تعداد گولبول های سفید و قرمز و هموگولوبینم خوبه :)) الهیی بازم شکرت.... ویتامین دی ام خیلی کمه ولی! البته اینا نتیجه ی آزمایش خوانی منه و فردا دکتر میرم ان شاء الله. ولی در مجموع خوشحال کننده بود و هم وضعیت خونم بهتره هم اینکه دیابت ندارم.
.
و اماشاید بشه گفت خوشحال کننده ترین خبر یکسال اخیر !
وقتی داشتم از آزمایشگاه بر میگشتم و توی تاکسی نشسته بودم گوشیم زنگ خورد. وقتی برداشتم یه خانمی بود و گفت من از فلان موسسه تماس گرفتم شما توی دوره ی فلان شرکت کرده بودید؟ گفتم بله و اینا. بعدش گفت ما یه پک امام رضایی داشتیم که اسم شما دراومده :)) لطفا آدرس دقیق پستی و شماره کارت بدید... حالا میدونید محتویات پک چیا بود؟
کمک هزینه ی سفر به مشهد به مبلغ دو میلیون تومن. قرآن، نهج البلاغه، مفاتیح و صحیفه با جلد چرمی و در یک ست، تربت اصل امام حسین ع، فرش متبرک امام رضا ع، حرز صغیر امام جواد ع و....
آخ انقدر خوشحال شدم. اشک تو چشام جمع شد چون با خودم گفتم ببین امام رضا ع هنوز دوستم داره... این جایزه فقط مختص یک نفر بود و تعداد شرکت کننده ها حدود دو هزار نفر بود و من برنده شدم... عالی بود.
.
.
بعد از ظهر هم که رفتیم روضه خونه زن عموم و اونم چسبید و خوب بود. خدایا شکرت 
.
.
پ.ن1: مامانم چند روزیه یکم عصبیه. امشب میگه من هر چند وقت یه بار اینجوری میشم. تنظیمات مغزم بهم میریزه و طول میکشه تا درست بشه! میگه همه چی میره رو اعصابم از جمله خودم و رفتارها و حرفام و .... این روزا باید بیشتر هواشو داشته باشم. نمیدونم از چیه شاید بشه گفت همون افسردگی های دوره ای که همه تجربه می کنند باشه.
پ.ن2: داداش بزرگم اومده اینجا و دوباره داره هی میگه من اینجا دلم میگیره و علائم افسرده طوری داره!! اصلا هم به حرف گوش نمیده. میگم بابا برو پیش روان شناس ... توی بیمارستان هم ویزیت میکنه و هزینه اش کمه از طرفی روان شناس خوبی ام هست واقعا. میگه باشه ولی نمیره.
فوری اعصابش داغون میشه و بعدم خودش عذاب وجدان داره! من نسبت بهش قبلا خیلی رفتار اشتباه داشتم واقعا که تاسف آوره. سعی میکنم که با اونم مدارا کنم و واقعا نگرانشم... اما واقعا نمیدونم باید چه کاری بکنم؟! بعضی وقتا از دست ما کاری ساخته نیست تا طرف خودش بخواد!!
پ.ن3: داداش کوچیکم الان دندون درد داشت و استامینوفن دادم و کره ذوب شده مامانم ریخت تو دندونش و خوابش گرفت انگاری. باید بره پیش دندانپزشک...
پ.ن4: بابام درسته بعضی وقتا بی دلیل شاکی میشه و به زمین و زمان گیر میده اما خب خوبم هست. یه کارایی میکنه که کمتر پدری -حداقل تو دور و اطرافم- میکنه. مثلا اون روز من کش لازم داشتم و بسته ام مونده بود اداره پست و پنج شنبه بود. صبحش هر چقدر زنگ زدم جواب ندادن که آیا بسته هست یا نه. عصر بهش گفتم که کش هامو لازم دارم و موندن اونجا و ... زنگ زد به مامور پست و سراغ بسته رو گرفت بعد باهاش هماهنگ کرد و رفت جلوی اداره پست و اون آقا اومد و در و باز کرد (نزدیک شب بود، وقت اداری نبود) و بسته رو بهش داد.
یا مثلا چند هفته پیش فندک لازم داشتم بابامم داشت میرفت سر یه کاری ولی رفته بود اول برای من یه فندک گرفته بود آورده بود.
خلاصه اینجوری دیگه! توی تنش هایی که تا حالا با هر کدوم از اعضای خانواده داشتم منم مقصر بودم واقعا! قبلا فکر میکردم من اونی ام که حق داره... ولی نه من با لحن حرف زدنم، بعضی وقتا با حرفای تحقیر آمیز، سرزنش گر و .... مسبب پیش اومدن تنش بودم. درسته منم مشکلات خودم رو داشتم و انگار بلد نبودم بهتر برخورد کردن رو! اما من هم در رابطه مسئولم ... مسئول رفتارهای خودم که چه سیگنالهایی رو به طرف مقابل میفرستم.
.
پ.ن 5: امروز صبح تصمیم گرفتم بهتر زندگی کنم. وقتی از خواب بیدار شدم چنین تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم نمازهامو مرتب بخونم. غیبت نکنم. تصمیم گرفتم نزارم که یه مرده متحرک باشم....
خدایا کمک کن که واقعا تغییر کنم.
خدایا دوستت دارم.... 