مامان

خیلی نگران مامانمم.

نمیدونم چرا اینجوری شده... البته قبلا هم سابقه داشته ولی شاید این دفعه چون حس میکنم شبیه قبلنای منه نگران میشم.

.

.

پ.ن: فردا ان شاءالله تمرینی که روانشناسه گفته بود رو انجام بدم تا نزارم این نگرانی سراسر وجودم رو بگیره.

.

پ.ن۲: خدایا نمیدونم دعا بکنم یا نه... که آیا دعا مستجاب میشه یا نه! یادم میاد همه التماس های روی سجاده، همه ذکر ها و نذر ها، .... اما چه بسا چیزی را خوش نداریم و آن به نفعمان است...

بهت می گفتم کاری نکن کارم بکشه به دکتر و قرص. یه جوری خوبم کن. و شاید حکمتی داشت. نمیخوام حکمتش رو جستجو کنم. اما این روزا میبینم چقدر بیشتر دور و بری هام رو درک میکنم! و قبلا چقدر درک نمی کردم. این درک به خاطر همون تجربه است...

و من یادم رفت که تو قرار نیست همیشه معجزه کنی بلکه راه رو جلوی پامون قرار میدی تا کار لازم رو انجام بدیم و بهبودی حاصل بشه. مثل این دکتر خوب ِ تحصیلکرده تو دانشگاه شهید بهشتی توی شهرِ کوچیک ما :))

خدایا من یاغی گری نمیخوام بکنم، اگه حرفی میزنم، اگه مردد میشم واسه اینه که خیلی سختم بود. خیلی .... از زیر اون بار سنگین دارم بلند میشم. بهم کمک کن خدا... دستم و بگیر.

مادرم رو، حال خوبش رو، صدای خنده اش رو .... بهمون ببخش🤲🌱💚

.

.

پ.ن ۳: میشه منم یاد کنید تو دعاهاتون؟🌙🌱

مُحَرَّم

صدای دسته های عزاداری از بیرون میاد. ما روضه های روزانه میرفتیم که اونم حال پدر روضه خون بد شده و دیگه نمیاد فعلا.

و این چند روزه جایی نرفتیم. دلم نمیخواد به محرم ِ حسین ع بی تفاوت باشم. دلم نمیخواد سهمم از عزاداری همین شنیدن گاه به گاه صدای دسته ها از خونه باشه.

یه داستانی بود از یه پیرزنی در زمان حضرت یوسف ع- البته این داستان نمیتونه حقیقت داشته باشه ولی مثال خوبیه- میگه وقتی یوسف رو به بازار بردن تا بفروشن یه پیرزنی هم اومد و گفت که منم میخوام یوسف رو بخرم. یکی بهش گفت آخه تو که چیزی نداری بتونی یوسف رو بخری!!؟ پیرزنه گفت چیزی ندارم و نمیتونم بخرم ولی اگه منم بگم مشتری یوسفم، خواهان یوسف بیشتر از قبل شمارش میشه:))

.

.

پ.ن: ترجمه داستان از ترکی سخت بود. نمیدونم منظور و رسوندم یا نه‌.

یاد این می افتم و میگم منم دوست دارم برم عزاداری! تا به اندازه یه نفر عزای حسین ع رونق بیشتری داشته باشه...

کتاب ها

توی اتاق نیمه عریانمون نشستم روی یه تیکه تشک و فصل جدیدی از تولستوی و مبل بنفش رو خوندم.

نویسنده میگه : " کتاب ها به تجربه ها فرصت بیان شدن و به درس ها فرصت یاد گرفته شدن می دهند."

.

کتاب ها دنیای لذت بخشی دارن و من هم مثل نینا دوست دارم خودم رو لابه لای کتاب ها پیدا کنم....

قول و قرار

وقت شروع این کار در اردیبهشت قرار گذاشتم که تا آخر سال ۱۴۰۲ در این زمینه فعالیت کنم اگه خدا بخواد. بارها و بارها با خودم گفتم آخه این کار درآمد آن چنانی نخواهد داشت تو واسه چی اینو شروع کردی!

بارها گفتم ولش کن برو سراغ کارهای مرتبط با رشته ات! و خواستم پی بگیرم یکی از زبان های برنامه نویسی رو...

اما هر بار قول و قرارم با خودم یادم افتاده و گفتم ادامه میدم.

.

.

درست یا غلط میخوام تا آخر سال به قول و قرارم پای بند باشم تا استمرار رو در یک کار یاد بگیرم و هی از این شاخه به اون یکی شاخه نپرم!! نمیخوام با اون مهندس تماس بگیرم... نمیخوام دوره آموزشی دیگری شروع کنم. حتی نمیخوام سر کار حضوری برم! فقط میخوام تا آخر سال با دنیای رنگ و هنر همراه باشم.... اگر خدا بخواهد.

.

پ.ن: امروز یه جای خوب پیدا کردم که بهم حس خوبی میده:)) الان یه روفرشی انداختم زیر درخت ها توی حیاط، قوری چای و سینی استکان ها کنارمه، دفتر و خودکارم کنار اوناست و بالش زیر سرم. باد آرومی میاد.... الهی شکرت

آمپاس

فیلم های آموزشی در حوزه پایان نامه ام رو احتمالا اندک اندک شروع به دیدن کنم در وقت های اضافه.

دوست ندارم به خودم فشاری تحمیل کنم، فقط در حد توان. ان شاءالله که بتونم و این پایان نامه بالاخره تحویل بشه و من مدرکم رو بگیرم!

.

.

پ.ن: بابام پیش یکی از من گفته و رشته دانشگاهی ام و .... حالا یکی از آشناهاش شماره یه مهندسی رو داده توی تبریز و گفته پیش اون از دخترت گفتم گفت بگو حتما بهم زنگ بزنه!! حالا من موندم و مهارتی که ندارم و مهندسی که باید بهش زنگ بزنم!

اگه زنگ نزنم بابام شاکی میشه! میگه خب میزدی میدیدی چی میگه!!

زندگی کن

صبح ساعت هفت نشده بود که بیدار شدم به خاطر همین از صبح یکم منگ و خواب آلودم. سعی کردم بخوابم تا از این حالت در بیام اما نشد. به خاطر اینکه تو خونه نقاش داریم تو این ساعت بیدار شدم ولی دوست دارم تبدیل به عادت در من بشه و صبح ها بیدار شم.

امروز روز پنجم از روضه بود و رفته بودم. حس خوبی میده. میدونم از اون روزاست که بعدا دلم براشون تنگ میشه. توی خونه تنهام و اهالی خونه هر کدوم یه جایی رفتن، یکی رفته با آهنگ محسن یگانه قدم بزنه! یکی رفته آموزشگاه رانندگی و دو تاشون رفتن مطب دکتر!

توی یکی دو سال اخیر بسیار مریض میشیم! الان هر کدوممون پیش حداقل یه دکتر ویزیت میشیم!! بازم خداروشکر بیماری صعب العلاج نداریم.... آدم وقتی به زندگی هر کسی نگاه می کنه یه سری مشکلات و بیماری ها میبینه و هیچ کس بی مشکل نیست.

.

.

دارم کتاب تولستوی و مبل بنفش رو میخونم. دوست دارم دوباره به کتابخوانی هام ادامه بدم. کتاب خوندن و نوشتن خیلی حس خوبی بهم میداد که توی یکسال اخیر و بعد از جریان بیماری کمتر از قبل سراغشون رفتم. قبلا کتابهایی مشابه آن شرلی رو زیاد تر میخوندم. بیشتر کتابهای مونتگمری رو خونده بودم ولی دیگه مدتیه سراغ این مدل کتابها نمیرم گرچه باز هم دلم میخواد. اما فکر کردم به اینکه این کتابها یکم رویایی ان انگار! فانتزی ان. و در من این فانتزی گونه بودن رو ، این کمال گرایی رو بیشتر میکنه! بی پرده بگم با خودم گفتم من زیادی روحیه ام لطیفه اینارم میخونم بدتر میشم. بزار از این دنیای دخترانه فاصله بگیرم و سعی کنم قوی تر بشم.

.

دوست دارم بنویسم. توی این یکسال نوشتنم بسیار کمرنگ تر شده! قبلا خوب تر می نوشتم. بیشتر می نوشتم. دلم میخواد نوشتن رو در زندگیم پر رنگ داشته باشم چون یکی از معدود چیزاییه که به شدت باهاش احساس راحتی میکنم و دوستش دارم.

.

.

قبلا با خودم خیلی شک می کردم که چه کاری رو انتخاب کنم. مثلا اگه زبان رو انتخاب کنم دیگه نمیتونم حرفه ای نقاشی کنم. حالا گیرم این دو تا رو برم جلو در کنارشون نمیتونم ورزشکار هم بشم!!! بعد سرگردون میشدم و میگفتم من چرا این همه علاقه مندی دارم و نمیتونم یکی شون رو انتخاب کنم. اما حالا فهمیدم زندگی یعنی همین. یعنی انتخاب بین خواستنی ها!! تو بایستی به خاطر یک لذت از بسیاری از لذت ها بگذری!! و اون یک لذت هم از چیزی که فکر می کنی کمرنگ تر خواهد بود! وقتی این واقعیت رو بپذیری کمتر می جنگی و کمتر در پی یافتن روتینی هستی که همه علاقه مندی هات رو در بر بگیره!

یه جورایی به این رسیدم که سخت نگیر، زندگی کن:)

شروع دوباره این ناجیانِ بد مزه:))

.

الهی شکرت

داداش بزرگم اصلا حال و احوال درست حسابی ای نداره!

خیلی بهش میگم برو پیش روان شناس و گوش نمیده. هی پشت گوش میندازه!! نمیدونم چیکار میشه کرد!

.

.

اختراع

عشق تو را من اختراع کردم
تا در زیر باران بدون چتر نباشم
پیام های دروغین
از عشق تو برای خودم فرستادم!
عشق تو را اختراع کردم
چونان کسی که در تاریکی
تنها می خواند، تا نترسد!

.

.

#غاده السمان

.

.

پ.ن: محرم که بشه س میاد. شده عاشورا تاسوعا بیاد ولی میاد. اون هیچ وقت عاشورا رو جایی غیر از اینجا نمونده! شاید دیدمش...

اما دیگه این پرونده برام بسته شده. خیلی خوابم میاد وگرنه بیشتر در موردش مینوشتم.

میتونم بگم کنار اومدم و قبول کردم و اصراری هم به علاقه داشتن بهش ندارم. تامام.

شعر

هنوز خیره شدن در چشمان تو
شبیه لذت بردن ازشمردن ستاره
در یک شب صحرای یست
و هنوز اسم تو تنها اسمی است
در زندگی من
که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم می آید
رود رود غار غار و زخم زخم
وبه خوبی بوی دستانت را به یاد دارم

چوب آبنوس و ادویه ی عربی پنهان
که بویش شبها از کشتی هایی می آید
که به سوی نا شناخته ها می روند
اگر حنجره ام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه می گفتم.

.

.

.

#غاده السمان

.

پ.ن:یادش بخیر حول و هوش چهارده سالگی این شعر و از تله تکست نوشته بودم و میخوندم...

عکس

.

.

.

نمونه کارهای من

امروز

خب امروز هم گذشت و ویزیت شدم.

کمبود ویتامین دی و کمبود آهن. ولی خداروشکر نیاز به سرم ندارم🌱💚

فردا هم باید برم این یکی دکتر تا جواب آزمایش رو بهش نشون بدم.

.

.

پ.ن: امروز چسب حرارتی داغ ریخت رو دستم و یه مقدار از پوست انگشت وسطم رو کامل کنده! با گاز استریل پانسمان کردم... خیلی درد داشت.

.

الحمدلله رب العالمین ....

زندگی

و اما امروز!

رفتم آزمایش و دادم! عصر هم جوابش به موبایلم پیامک شد خوشبختانه دیابت ندارم اصلاااا و کاملا نرماله... الهییی شکرت. آهنم هنوز کمه ولی تعداد گولبول های سفید و قرمز و هموگولوبینم خوبه :)) الهیی بازم شکرت.... ویتامین دی ام خیلی کمه ولی! البته اینا نتیجه ی آزمایش خوانی منه و فردا دکتر میرم ان شاء الله. ولی در مجموع خوشحال کننده بود و هم وضعیت خونم بهتره هم اینکه دیابت ندارم.

.

و اماشاید بشه گفت خوشحال کننده ترین خبر یکسال اخیر !

وقتی داشتم از آزمایشگاه بر میگشتم و توی تاکسی نشسته بودم گوشیم زنگ خورد. وقتی برداشتم یه خانمی بود و گفت من از فلان موسسه تماس گرفتم شما توی دوره ی فلان شرکت کرده بودید؟ گفتم بله و اینا. بعدش گفت ما یه پک امام رضایی داشتیم که اسم شما دراومده :)) لطفا آدرس دقیق پستی و شماره کارت بدید... حالا میدونید محتویات پک چیا بود؟

کمک هزینه ی سفر به مشهد به مبلغ دو میلیون تومن. قرآن، نهج البلاغه، مفاتیح و صحیفه با جلد چرمی و در یک ست، تربت اصل امام حسین ع، فرش متبرک امام رضا ع، حرز صغیر امام جواد ع و....

آخ انقدر خوشحال شدم. اشک تو چشام جمع شد چون با خودم گفتم ببین امام رضا ع هنوز دوستم داره... این جایزه فقط مختص یک نفر بود و تعداد شرکت کننده ها حدود دو هزار نفر بود و من برنده شدم... عالی بود.

.

.

بعد از ظهر هم که رفتیم روضه خونه زن عموم و اونم چسبید و خوب بود. خدایا شکرت

.

.

پ.ن1: مامانم چند روزیه یکم عصبیه. امشب میگه من هر چند وقت یه بار اینجوری میشم. تنظیمات مغزم بهم میریزه و طول میکشه تا درست بشه! میگه همه چی میره رو اعصابم از جمله خودم و رفتارها و حرفام و .... این روزا باید بیشتر هواشو داشته باشم. نمیدونم از چیه شاید بشه گفت همون افسردگی های دوره ای که همه تجربه می کنند باشه.

پ.ن2: داداش بزرگم اومده اینجا و دوباره داره هی میگه من اینجا دلم میگیره و علائم افسرده طوری داره!! اصلا هم به حرف گوش نمیده. میگم بابا برو پیش روان شناس ... توی بیمارستان هم ویزیت میکنه و هزینه اش کمه از طرفی روان شناس خوبی ام هست واقعا. میگه باشه ولی نمیره.

فوری اعصابش داغون میشه و بعدم خودش عذاب وجدان داره! من نسبت بهش قبلا خیلی رفتار اشتباه داشتم واقعا که تاسف آوره. سعی میکنم که با اونم مدارا کنم و واقعا نگرانشم... اما واقعا نمیدونم باید چه کاری بکنم؟! بعضی وقتا از دست ما کاری ساخته نیست تا طرف خودش بخواد!!

پ.ن3: داداش کوچیکم الان دندون درد داشت و استامینوفن دادم و کره ذوب شده مامانم ریخت تو دندونش و خوابش گرفت انگاری. باید بره پیش دندانپزشک...

پ.ن4: بابام درسته بعضی وقتا بی دلیل شاکی میشه و به زمین و زمان گیر میده اما خب خوبم هست. یه کارایی میکنه که کمتر پدری -حداقل تو دور و اطرافم- میکنه. مثلا اون روز من کش لازم داشتم و بسته ام مونده بود اداره پست و پنج شنبه بود. صبحش هر چقدر زنگ زدم جواب ندادن که آیا بسته هست یا نه. عصر بهش گفتم که کش هامو لازم دارم و موندن اونجا و ... زنگ زد به مامور پست و سراغ بسته رو گرفت بعد باهاش هماهنگ کرد و رفت جلوی اداره پست و اون آقا اومد و در و باز کرد (نزدیک شب بود، وقت اداری نبود) و بسته رو بهش داد.

یا مثلا چند هفته پیش فندک لازم داشتم بابامم داشت میرفت سر یه کاری ولی رفته بود اول برای من یه فندک گرفته بود آورده بود.

خلاصه اینجوری دیگه! توی تنش هایی که تا حالا با هر کدوم از اعضای خانواده داشتم منم مقصر بودم واقعا! قبلا فکر میکردم من اونی ام که حق داره... ولی نه من با لحن حرف زدنم، بعضی وقتا با حرفای تحقیر آمیز، سرزنش گر و .... مسبب پیش اومدن تنش بودم. درسته منم مشکلات خودم رو داشتم و انگار بلد نبودم بهتر برخورد کردن رو! اما من هم در رابطه مسئولم ... مسئول رفتارهای خودم که چه سیگنالهایی رو به طرف مقابل میفرستم.

.

پ.ن 5: امروز صبح تصمیم گرفتم بهتر زندگی کنم. وقتی از خواب بیدار شدم چنین تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم نمازهامو مرتب بخونم. غیبت نکنم. تصمیم گرفتم نزارم که یه مرده متحرک باشم....

خدایا کمک کن که واقعا تغییر کنم.

خدایا دوستت دارم....

لباس پوشیده منتظرم تا داداشم بیاد و بریم آزمایشگاه.

گرسنمه چون باید ناشتا باشم...

خیلی سختم میاد. کاش زودتر بگذره...

بچه ها پایان نامه ام مونده!

میترسم ازش.

این ترم باید برش دارم و باید تحویل بدم. تازه برای اینکه بتونم برش دارم باید درخواست بررسی بدم به کمیسیون.

.

خدایا کمکم کن...

این روزها

مادربزرگ و زن عموم پونزده روز پشت سرهم روضه دارن. امروز اولین روزش بود. دوست دارم به عشق حسین ع توش شرکت کنم. روضه های خونگی عجیبن ... زیبان... حس خوبی بهم میده.

.

.

فردا قراره ان شاءالله برم آزمایش بدم و چون قند خون هم هست باید ناشتا باشم. فلذا صبح زود باید بیدار شم‌.

.

امروز یه تعدادی کش بردم یکی از مغازه های دور و برمون! تا حالا به چندین مغازه نشون دادم و یا میگن احتیاج نداریم یا میگن قیمت ها بالاست. دو سه نفرم قرار شد زنگ بزنن که نزدن!

یه سری خرده ریز پول دراومده و امیدوارم خدا کمک کنه و یه مغازه ای فروشگاهی پیدا بشه و خرید عمده بکنه.

من این کارو شروع کردم که پول دربیارم و درمانم رو کامل کنم اما به اشتباه افتادم. از درمانم بیشتر عقب موندم. و اولویت هامو گم کردم.... نمیخوام خودم رو به باد سرزنش بگیرم... بهتره مهربانانه تر با خودم حرف بزنم. ولی مهم ترین کار فردا کنار اومدن با خودم و روشن کردن اولویت هام هست.

.

.

پ.ن: خدا کنه سطح آهن خونم بالا رفته باشه... خدا کنه کم خونی ام کمتر شده باشه.... خدا کنه احتیاج به سرم نداشته باشم🤲 خداکنه دیابت نداشته باشم🦋

لطفا برام دعا کنید💚

شروع صبح با اخلاق زیبای پدر!!!!!!!!

.

بچه

امروز پسر عموم اینجا بود و من ازش چند ساعتی مراقبت کردم. خیلی خوب بود. من بچه ها رو خیلی دوست دارم و خوب باهاشون تا میکنم.

ولی فکر‌اینکه اون بچه ی شلوغ و تخس بیست و چهار ساعته کنارم باشه ومسیولیتش گردن من باشه یکم خیلی دست و پا گیره:)

نمیدونم قدیمی ها چطور ده یازده بچه رو باهم بزرگ میکردن! خدایا شکرت که قبل تر به دنیا نیومدم.....

عروسی

امشب مراسم عروسی بودیم‌. عروس و چقدر دوست دارم. هم محله ای مونه‌. مادرشم دوست دارم. یه زن خیلیی رنج کشیده....

.

وسط مراسم عروسی احساس های خوبی داره عروس و خانواده اش و غرق لذتن.... اما وقتی مراسم تموم میشه همه ی اون حس های خوب هم تموم میشه و عروس میمونه و دامادی که انتخاب کرده! و زندگی ای که توش قدم گذاشته...

.

.

امید

رفته بودیم عروسی.

یه خانوم هم محله ای داریم که چند سال پیش دچار یه اختلال روحی شده بود و توی بیمارستان روانی بستری شده بود.

امشب توی عروسی دیدمش و داشت می رقصید و حالش خوب بود.

انقدرررر خوشحال شدم که نگو

اینکه وقتی اینجام مسئله ازدواج اذیتم میکنه دلیل داره خب. اینجا همه هم سن و سالای ما الان حداقل یه بچه دارن!!

آدم وقتی میبینه یه تفاوت آشکار با بقیه داره در پی این میگرده که ببینه اشکال کار از کجاست...

واقعا بنظرم موضوع عجیب غریبی نیست! خیلی طبیعیه که اذیت بشم چون هر تفاوتی این چیزا رو هم داره.

حالا کاری که من بایستی بکنم اینه که روش درست مواجهه با این تفاوت ها رو یاد بگیرم.

.

اون موضوع کراش و این حرفا چند روزیه داره تموم میشه و کم کم داره ازش بدم میاد!

.

همون چرخه همیشگی!!!

گوشواره

دیشب شب عید بود و واسه همون زندایی ام عیدی برده بودیم با کل خانواده مادری.

شب اومدم دیر وقت بود گوشواره هامو درآوردم گذاشتم کنار رخت خواب و همونجوری با آرایش خوابیدم. گوشواره هامم از اون کوچیکا بود (اسمشون یادم رفته) ... همونا که به گوش میچسبن و پشتشون خیلی تیزه...

.

صبح اومدم که رخت خوابمو جمع کنم یهو یه صدایی اومد و پام از درد هلاک شد! نگاه کردم دیدم گوشواره رفته تو پاشنه پام! اون صدایی هم که اومد صدای پاره شدن پوست پاشنه بود

مسئله

احتیاج دارم به روانشناس!

برای اینکه در مورد این مسئله ازدواج باهاش حرف بزنم. در مورد چیزی که تو این فرهنگی که من زیست میکنم انگار به زن هویت میده!!!!!

.

و منی که همسری ندارم یه جورایی به رسمیت شناخته نمیشم!

.

به هرحال دوست دارم اینو حل کنم.

.

پ.ن: روشنفکرانش اینه که اصلا برام مهم نیست بقیه چی میگن و دور و برم چیه!! ولی واقعیت این نیست. میخوام رودربایستی رو اول با خودم کنار بزارم! اینا اذیتم میکنه! این بی هویتی.... این عدم استقلال.... اینکه تو مهمونی ها باید با مادرم برم... اینکه برای خرید باید با مادرم برم.... کلا یه زیر مجموعه باشم!

خودم

تا روز ویزیت دکتر چیز زیادی نمونده. آخر این ماه باید برم که البته قرصام کم مونده و باید زودتر هم برم چند روز.

این دو ماه اصلا خوب از خودم مراقبت نکردم. پیاده روی هام بی نظم شد! قرصام بی نظم شد....

راضی نیستم از خودم. اگر خوب بودم میتونست آخر مرداد قرصا قطع بشه کم کم....

.

احساس میکنم اصلا آمادگی قطع قرصارو ندارم. کاش عوارض نداشتن و همیشه میخوردم!! اگه قراره انقدر کمکم کنن.... ولی هم عوارض دارن و هم من دوست دارم سالم زندگی کنم...

پس لازمه از خودم بیشتر مراقبت کنم.

دوستم شام دعوت کرده بود. مامان باباش رفته بودن کربلا. رفتم. نگفته بود مامانتم بیاد. منم تنها رفتم. خب بنظرم لزومی نداره با مامانم دعوت کنه! اصلا دوست نداشتم با مامانم برم....

چند تا از همکلاسی های مدرسه مو دیدم. گفتیم و خندیدیم. همشون بچه دارن:))

.

.

باز بعد مراسم اومدم خونه و افکار منفی اومدن سراغم که تو هنوز خونه باباتی و این چیزا رو تحمل میکنی، بقیه خونه زندگی خودشون و دارن!

.

بعد که برگشتم مامانم میگه انقدر فهم نداشتن من و دعوت کنن، بابامم بهش میگه ببین دیگه اصلا آدم همچین جایی میره؟!

.

برج زهرمار

من یه بابا دارم که هر باری که بخوایم خاطره خوب بسازیم با تمام قوا اونو خراب میکنه!

امروزم همین کارو کرد... تولد رو تو مزرعه برنانه ریزی کرده بودم و چای سیاه یادم رفت!!! سر همین موضوع یه جوری عصبانی شد و گفت گیجید و فلان و بهمان که اشکام ریخت... احساس خیلی بدی داشتم. گفتم خدایا چجوری میخواد این تولد سپری بشه.

یهو سروکله زن بابای مادرم با دایی هام و همون زندایی ام که تازه نامزده پیدا شد! و من در حال گریه بودم... اونام دیدن! هی میگن چرا گریه میکنی....

.

خلاصه یه جوری بالاخره جلوی اشکام رو گرفتم و شروع کردیم. کلا بابام زهرمار میکنه همه ی خوشی هامونو....

بعدش اون دایی کوچیکم که هم سن برادر کوچیکمه و بچه ی زن بابای مادرم شیرین بازی درآورد و منم خوشحال شدم و خندیدم از ته دل.... درسته خوب شروع نشد اصلا ولی حضور اونا و بعدم دایی دیگرم با همسر و پسرش یه جوری انگار هدیه خدا بود واسه خوب شدن حالم.

.

.

بابام موقع برگشتن سراغم و گرفت و من و آورد خونه ولی همچنان اون اخلاقش حفظ شده!!! والا به خدا نمیدونم چه حکمتیه این اخلاقای هر چند وقت یه بارش... اوووووف!

یعنی همه اینجور چیزا دارن تو خونواده؟؟؟؟

.

یکی دو روزه هنزفری خریدم. همه میدونن من رو وسایلم حساسم! دیشب برداشته بدون اجازه هنزفری من و استفاده کرده!

الان رفتم برش دارم میبینم یه گوشش ناکار شده... سیماش جدا شده و .... خلاصه یه گوشش از کار افتاده!!!

واقعا عصبانی ام الان! از دستش باید همه وسایلم رو قایم کنم! اه...

.

بعدم میگه کوچیکتره رو بیشتر از من دوست داری! اون واسه برداشتن یه وسیله کوچیکم ازم اجازه میگیره‌‌‌... وقتی ام برداره اینطوری اش نمیکنه!

برادرجان

فردا خیلی کار دارم. این چند روز خونه رو دادیم نقاش و زندگیمون بهم ریخته است. منم کل روزم رو هواست ...

فردا شب عیده و باید بریم خونه عروس. از طرفی پرو مانتو و یه سری خرید و کارهای قبل از مهمونی... خونه مونم که یه بخشی اش تموم شده و باید اونجا رو تمیز کنیم تا وسایل بچینیم.

.

داداشم امروز اومد. خیلی دوستش دارم. امروز یه سری گلایه ها ازم داشت مربوط به گذشته. درسته من واقعا خیلی اشتباه کردم ...ولی خب منم درگیر بودم، خیلی هم درگیر. ولی دوست دارم گذشته رو براش جبران کنم....

.

.

پ‌.ن: تولدش خیلی نزدیکه و این دفعه باید یه ایده ای پیاده کنم که انتظار نداشته باشه!!! چون میگفت به دوستام میگم چند سال پشت سر هم سورپرایز شدم و الان میدونم تولدم سورپرایز میشم 😊 منم میخوام یه کاری کنم که بگه امسال خبری از سورپرایز نبودااا ... بعد یه طور غیر منتظره ای بشه براش!!!

.

کادو هم میخوام براش آماده کنم. فکر کنم غزل های حسین منزوی رو بهش بدم خوشحال میشه چون همیشه ازم میخواستش و من نمیزاشتم ببره.

کیکشم باید خاص باشه!!!

عزیزکم

چقدر دوست دارم این وبلاگ رو و این خودم بودن رو!