خداحافظ گاری کوپر

از کتابخونه ی شهرمون دو تا کتاب امانت گرفته بودم. یکی اش زندگی تولستوی بود که بیشتر از چند صفحه نتونستم بخونم از بس بنظرم بد ترجمه شده بود و یا متن اصلی اش اینجور درهم برهم بود. نویسنده اش هم رومن رولان بود اما راستش من نتونستم بخونم. یعنی حوصله ام نکشید.

کتاب بعدی خداحافظ گاری کوپر بود. که الان می خوام در مورد اون بنویسم.

داستان در مورد پسری اسکی باز بود که از اینکه به کسی یا چیزی دل ببنده شدیدا فراری بود و به هیچ جایی بند نبود. سعی می کرد که از هر چیزی که بخواد وابسته اش کنه فاصله بگیره. روابطش با دختر ها برقرار بود اما هر جایی حس می کرد یه دختر خیلی داره پابندش میشه یا خودش ممکنه حسی به طرفش پیدا کنه میزاره میره. تمام زندگیش اسکی هاش هست و اونا رو همه جا با خودش میبره.

تا اینکه یه دختری سر راهش قرار می گیره که نمی تونه ازش دل بکنه. انگار این دفعه واقعا عاشق میشه. خلاصه اینکه بدجور گیر می کنه و نمی تونه ازش فاصله بگیره.

این وسط یه سری اتفاقات دیگه هم می افته که به قصه کشش و جذابیت بیشتری میده.

آخرای قصه دلیل این فرار هاش و فاصله گرفتنش از مردم به زیبایی بیان میشه و میرسه به دوران کودکی لنی. یه جایی لنی میگه:

" از همین میترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه هیچ چیز برات باقی نمی مونه. میفهمی چی میخوام بگم؟؟ "

"بعضی وقتا آدم یه مادر داره که آدم و میگذاره و میره. می فهمی؟"

.

.

من یه دوستی دارم که ازش با نام میم تو پست های ابتدای وبلاگ گفتم. اون خیلی خیلی شبیه لنی بوده و هست بنظرم.

.

.

+ یه چیزایی هم در مورد جنگ ویتنام و آمریکا تو کتاب گفته بود. البته یکم قاطی پاتی بود و نمی دونم مغز من نمی کشید یا واقعا قاتی پاتی بود 😊 من همون حرف همیشگی رو استنباط کردم که جنگ رو دولت ها به خاطر منافع خودشون راه میندازن، خونش رو مردم عادی میدن....

بارون

تو مناجات دوم صحیفه وقتی امام سجاد به فرشتگان خدا درود میفرسته به یه گروهی از فرشتگان درود می‌فرسته که خیلی برام جذاب بود...

به فرشتگانی که با قطرات باران روی زمین نازل میشن

.

یعنی با هر قطره بارون یه فرشته رحمت میاد رو زمین 🌧️💧

روزگار

دیروز داشتم تو حیاط پیاده روی می کردم و به پادکست های مجتبی شکوری گوش می دادم. یادم نیست چی گفت ولی در مورد چیزایی می گفت که ما قبول داریم و به درستی شون شک نمی کنیم. من یهو یاد حدیث امام علی ع افتادم که می‌فرماید:

فرزندانتان رو طبق اصول خودتون تربیت نکنید چرا که اونا متعلق به زمانه دیگری هستند.

.

.

یادم اومد چقدر این من و آزار داد سال ها پیش. افراد سن بالای دور و برم وقتی خواستگار داشتم میگفتن حضرت زهرا تو نه سالگی ازدواج کرده، تو ازدواج نمی کنی.

یا اینکه می گفتن حضرت زینب حجابش فلان جور بود ولی وقتی به تو میگیم بدت میاد. (من حجاب داشتم ولی اونا یه جور سفت و سختی منظورشون بود)

یا اینکه میگفتن خاله ات دوازده سالش بود رفت خونه شوهر.

.

.

+ میدونی ما هر جا که هستیم باید اول چشمامونو به دور و بر باز کنیم. ببینیم الان اقتضائات چطوریه نه اینکه هزار سال پیش چجوری بوده یا حتی بیست سال پیش!

.

خواب شیرین

دیشب خواب می‌دیدم زهرا نعمتی اون پستی که در موردش تو وبلاگ نوشتم رو دیده و بهم زنگ زده و ازم تشکر می‌کنه و میگه پستم رو خونده

تو خواب انقدر ذوق زده شده بودم که گریه می کردم.

بعد زهرا خانوم می‌گفت می‌خوام ساپورتت کنم بیای با خودم تمرین کنی

.

همچون ابر ...

دیگه به سنی رسیدم که گذرا بودم عمر رو به خوبی حس می کنم.

وقتی میبینم دوست دوران بچگی هام مادر دو تا فرزنده،

پسربچه های همبازی ام دارن زن میگیرن،

آدم های زیادی هستن که میشناختمشون و الان دیگه نیستن،

و یه سری چیزای جالب دیگه...

.

.

مثل اینکه یادم میاد دوران اوج احسان علیخانی رو . از این طرف اون طرف خبر می گرفتیم ببینیم امسالم مجری برنامه سال تحویل خودشه یا نه. امسال ماه عسل چه شکلیه ... تو مدرسه یه عالمه ازش حرف می زدیم و خیلی دوستش داشتیم...

اما گذر عمر احسان علیخانی رو از اون همه شهرت و محبوبیت پایین کشید! و منی که اون روزا رو دیدم الان لمس می کنم که چقدر روزها و احوال گذراست.

.

مثلاً بچه هایی که به دنیا اومدنشون یادم میاد پشت لبشون داره سبز میشه ...

.

کسایی که خیلی مشتاق بودم ببینم با کی ازدواج میکنن، الان زن/شوهر و بچه دارن...

.

.

+خلاصه که وقتی به عقب نگاه می کنم میبینم دقیقا انگار ابر ها دارن میگذرن و میرن.

عمر منم میره.

می‌خوام یکم خدایی بشم اما انگار نمیتونم. دلم پر از گرد و غباره ....

دلدادگان خیلی آبکیه خدا وکیلی 😶

چقدر دلم برای ادبیات دفاع مقدس تنگ شده

.

امروز ۲۵ اسفند سالروز عملیات بدر و شهادت شهید مهدی باکری، یک چیزی در روزهای جنگ، در جبهه ها هست که من و خیلی به سمت خودش می کشه...

دندونای ردیف پایینی ام یه جوری گز گز و درد میکنن که کل تمرکزم و بهم میزنن .. الان حس انجام هیچ کاری رو ندارم اما ما کارمون رو بر اساس حس جلو نمیبریم، کاری که لازمه انجام میدهیم حتی با حس بد ... حتی با کسلی. پس پیش به سوی پیاده روی و بعد زبان

چادر گلدار

یه سریال چند قسمتی تو تلویزیون پخش میشه که این بار و یه بار هم قبلاً جسته گریخته چند دقیقه ای ازش دیدم به نام چادر گلدار. نقش مادر بزرگ قصه یه بازیگر سن بالاییه که من خیلی به دلم میشینه. بعد یه پسرم داره به اسم رضا.

انقدر رابطه این مادر و پسر خوبه و انقدر حس میکنم پسرشو زیبا صدا می‌کنه که دلم میره. حالا پسرشم یه مرد جا افتاده ی مو سفید کرده ایه:)

.

اینجای زندگی یه همچین رابطه ی مادر و پسری ای دلم میخواد برای سال های پیری ام. اسم پسرمم همونی باشه که دوست دارم، رضا ...

.

+این مادربزرگ سریال شبیه تصور من از پیریمه. همون قدر مادرانه، مهربون، شاداب، کوشا و امیدوار ... و البته زنی که ردپای سنت تو خودش و وجناتش پیداست، ردپایی مثل یه چادر گلدار

.

+البته اگر زنده بمونم تا پیری

انقدر درد دارم که نمیتونم بخوابم،

سعی میکنم با پرت کردن حواسم به گوشی کمتر متوجهش بشم،

یا با تکون دادن ممتد پام...

.

بابا لنگ دراز

بابا لنگ دراز عزیزم سلام

یادم نیست اولین نامه ای که برایت نوشتم چند سال پیش بود اما محتوای نامه ها خوب یادم هست. معمولا وقتی برایت نامه می نوشتم که یا حس خیلی خوبی داشتم یا حس خیلی بدی. یا گلایه هایم را برایت می آوردم و از بدی دنیا می گفتم و یا اینکه با دید خیلی مثبتی خوبی های دنیا را تعریف می کردم.

اما زمان خیلی مهم است .... زمان خیلی چیزها به آدم یاد می دهد. بابا جان از رنگ و بوی نامه های پیشینم بوی ناپختگی بسیاری به مشام می رسد منتهی احساس می کنم در این لحظه که می نویسم به واقعیت نزدیک تر از آن وقت ها هستم.

بابا راستش دنیا آنقدر که در دنیای دختر کوچولو ها رنگی به نظر می رسد نیست. و این واقعیت دنیاست. دنیا قرار نیست ما را به چالش نکشد، اتفاقا پر از چالش است. پر از اختلاف نظر، مشکل، اعصاب خوردی ...

بابا من حالا فهمیده ام که قبل از اینکه به دنیا اعتراض کنم باید به خودم نگاه کنم و از خودم سوال بپرسم نکند من می توانم قوی تر از این باشم؟ خب همین حالا چه کاری از دست من بر می آید؟

.

دنیا به زیبایی قصه های بچگی هایمان نبود. هیچ پایان شگفت انگیزی در کار نبود بابا جان. قرار نبود وقتی همه جا تیره و تار بود قلم جادویی پیدا کنیم یا شاهزاده ای دنبالمان بیاید که ما را از سختی هایمان بیرون بکشد، این ها همه دروغ بود. می دانی بابا جان من اگر روزی بچه داشته باشم هیچ وقت برایش اینطور قصه ها تعریف نمی کنم. برایش قصه هایی تعریف می کنم که راپنزل هایش دنبال راه حل می گردند و سیندرالا هایش تلاش می کنند.

.

یکسال می شود که دیگر هیچ قصه ای از مونتگمری عزیزم نخوانده ام! یا از نویسنده ی دیگری در این سبک. چون مونتگمری هم مثل من دنیا را صورتی می دید و لطیف ... دنیا را طوری می خواست که در صلح و آرامش غرق باشد و به زیبایی جزیره ی آرام پرنس ادوارد باقی بماند.

به خاطر همین بود که جنگ های جهانی و تلخی و سردی های آن سرانجام از پای درش آورد.

.

می دانی وقتی اینطور کتاب ها را می خوانم بیشتر به سمت دنیای رویایی آرامم میل می کنم و دوست دارم هیچ کس آرامشم را نخراشد ... این هم که نشدنی است و با این فرمان نمی توان ادامه داد.

.

می خواستم دیگر برایت نامه ننویسم چون این هم یک طوری مرا به آن دنیا وصل می کند اما فکر کردم که ذره ای رویا در زندگی لازم است به هر حال !

.

بابا لنگ دراز عزیزم!

می خواهم دختری قوی باشم. دختری که روی پای خودش می ایستد و می تواند در مشکلات تاب بیاورد. به اطلاعت می رسانم که پروژه دنیای صورتی ساختن به پایان رسید و پروژه ی زنی قوی بودن شروع شده است...

با یاری خداوند موفق می شوم ان شاءالله.

.

.

دوست دارت زهرا

عزت نفس

وقتی عزت نفس کم است با ناملایمات زندگی برخورد بی تناسب می کنیم. در برابر ناملایماتی تسلیم می شویم که اکر از عزت نفس بیشتری برخوردار بودیم در برابر آن به خوبی مقاومت می کردیم. تحت تاثیر احساس ناتوانی و نابسندگی فلج می شویم. بیش از آنکه بخواهیم از خوشیها لذت ببریم از درد و ناراحتی اجتناب می کنیم. منفی ها بیش از مثبت ها در زندگی ما ایفای نقش می کنند.

.

«روانشناسی عزت نفس»

توی کسب و کارم هر قدمی که جلو میرم نیاز ها و هزینه های جدیدی میبینم.

بعد از دادن قسط دوره آموزشی اینستا،

باید وسایل بسته بندی بخرم.

بهتره برم با مربی اموزشی ام صحبت کنم ببینم میتونه راهنمایی کنه چطور با حداقل هزینه جفت و جورش کنم.

.

سومین رای

امروز به زور زیاد رفتم رای دادم. اصلا حس بیرون رفتن نبود‌ جوش روی صورتمم آزار میداد:)

ولی بالاخره با تردید رفتم.

خیلی خلوت بود نسبت به قبل:))

.

+ یه نکته مهم عطیه همتی میگفت که :

وقتی ما ادم های عادی نمیریم شرکت کنیم،

گروه تندروها صد در صد میرن و نماینده مورد نظرخودشون رو انتخاب میکنند،

که نتیجه چنین چیزی تصویب طرحی مثل صیانت میشه.

.

عامه پسند

یه تیکه از کتاب عامه پسند از بوکوفسکی تو کانال ها خیلی می چرخید ، این بود:

من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقتها به دستهایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم ، یا یه چیز دیگر .

ولی دستهایم چکار کرده اند ؟

یک جایم را خارانده اند ٫ چک نوشته اند ٫ بند کفش بسته اند ٫ سیفون کشیده اند و غیره .

دستهایم را حرام کرده ام . همین طور ذهنم را .

.

.

و من به خاطر همین یه تیکه خیلی ذوق داشتم بخونمش. حدود دو هفته پیش میخوندم و جلو می رفتم... بیش از پنجاه درصدش رو خونده بودم که دیدم دیگه نمیتونم تحملش کنم و واقعا داره حالم و بهم میزنه!

.

بعضی از کتاب ها هم مثل آدم هان. از دور خیلی شیک و با شخصیت به نظر میرسن اما امان از وقتی که بخوای از نزدیک باهاشون آشنا شی.

اندر احوالات

من که در طول روز وقت نمیکنم بهتره الان یکم بنویسم.

این روزا پادکست رخ رو خیلی گوش میدک. موقع کار، پیاده روی و ... خیلی خوشم میاد ازش. حتی بنظرم باعث میشه بتونم پیاده روی کنم چون موقع پیاده روی دیگه هی نمیگم کی تموم میشه و مشغول قصه میشم و میبینم نیم ساعت و پر کردم.

تاریخ همیشه برای من جذاب بوده. تو مدرسه همیشه انقدر علاقه داشتم که یادم نمیاد بشینم یه سوال تاریخی رو به زور حفظ کنم، همیشه کتاب رو جلو جلو میخوندم و نمیفهمیدم چرا بچه ها از تاریخ بدشون میاد.

حالا برای منی که همیشه به تاریخ علاقه داشتم ولی راهی برای بروز این علاقه نبود پادکست رخ نعمته :)

.

اینجا اپیزود هایی که تاحالا گوش دادم و مینویسم.

حافظ، آتاتورک، نادرشاه، کریم خان، مرکل، پوتین، خاندان کیم، کوکوشنل، محمدرضا شجریان. و الانم دارم پابلو اسکوبار و گوش میدم.

.

_______

.

چقدر شناخت از روسیه و کره شمالی درک بهتری از کمونیست ها و خط فکری فاجعه شون بهم داد!

.

تو تلوزیون کره شمالی و روسیه مدام از محسنات رهبرانشون میگن و کسی حق کوچکترین نقدی نداره. شما به پوتین تو یه روزنامه نقد کردی؟؟؟ چند وقت بعد یت گلوله بارون میشی یا با رادیو اکتیو مسموم میشی!

.

تکنیک سازمان اطلاعاتی روسیه برای اخاذی از اشخاص مورد نظرشون خیلی عجیب و جالب و پست فطرتانه بود!

.

با همه این ها فهمیدم در شعله ور شدن آتش جنگ روسیه و اوکراین، فقط پوتین نیست که دست به فاجعه زده و کشورهای عضو ناتو و مهم ترینش آمریکا خیلی در این جنگ آتش بیار معرکه بودن.

تبلیغات اروپا در رسانه هاشون به مردم ساکن اونجا فهمونده که همه چی زیر سر پوتینه! انگار رسانه ها در همه کشورها برای منافع دولت تلاش میکنند.

.

.

+ یه گروهی از تندروهای ما عجیب دلباخته روسیه و پوتین هستن! با همه شعارهای نه شرقی نه غربی ولی در نهان به شرق متمایل به نظر میرسن.

وقتی گفتم میخوام انگلیسی یاد بگیرم یه بنده خدایی گفت انگلیس دشمن ماست روسی یاد بگیر

.

.

+ من روسیه رو دوست دارم به خاطر...

باغ آلبالو،

شب های روشن،

آناکارنینا،

رودین و

...

بوی بهار

پارسال این روزا سخت ترین روزهای کل عمرم رو سپری می کردم. روزهایی که نمیدونستم امکانش هست دوباره یه زندگی عادی داشته باشم یا نه. وقتی از هشت اسفند دارو خوردن رو شروع کردم رفته رفته حالم بهتر شد و مثل امروز عصر ها توی حیاطمون پیاده روی می کردم و به پادکست های مجتبی شکوری گوش می کردم. امروز باز یاد اون حال و هوا افتادم... وقتی داشتم خوب میشدم احساس متولد شدن دوباره می کردم. احساسی نو که همه چیز رو جرعه جرعه می نوشیدم. ابرها رو تماشا می کردم. از نسیم لذت می بردم...

حال و هوای نزدیک عید خیلی زیباست. امروز این پیاده روی انقدر بهم چسبید که تصمیم گرفتم روزهای بعد هم توی حیاط پیاده روی کنم و از این نسیم و خنکی دلپذیر هوا لذت ببرم. آسمون آبی و ابرهایی که تو کناره های آسمون دیده میشدن... هواپیما هایی که گاه گاهی از آسمون رد می شدن و برخلاف آسمون شهرهای شلوغ اینجا حتی صدای عبور هواپیماهایی که در ارتفاع بالا پرواز می کنند هم شنیده میشه...

تماشای آسمون آبی که هواپیمایی از یه گوشه اش پیدا میشه و به آرومی جلو میره من و غرق در عالم بچگی هام می کنه... انگار شیرینی رویاهای بچگی تو دلم آب میشه و حال خوبی پیدا می کنم. یاد جنوب می افتم... یاد دریا... یاد عشق و علاقه ام به اون دیار.. فکر می کنم علت اینکه آسمون برام با جنوب مرتبط شده یه فیلم خیلی تاثیرگذاری بود که تو بچگی دیدم.

همیشه یه چیزی درون من هست که عاشق جنوب، اسکله هاش، ماهیگیرهاش، تجارت های اون منطقه، پالایشگاه های نفت و گاز و هر آن چیزی هست که در جنوب پیدا میشه.

.

.

عاشق عصرهای از حالا به بعد سالم... عصرهای بهاری... روزهای بهاری... الهی شکرت که میتونم به آب و هوا توجه کنم و ازش لذت ببرم.

الهی شکرت که اومدن بهار بهم حال خوب میده،

الهی شکرت بابت هوای خوب امروز و نسیم خنکی که بهم لذت داد،

الهی شکرت بابت سلامتی بدنم که میتونم پیاده روی کنم...

عالم همه مبهوت تماشاي حسين است
هر چند حسين است تو را محو تماشا
"چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان"
شد گوشه ي شش گوشه براي تو مهيا

.

​​​​​​«حمیدرضا برقعی»

.

.

​​​​​+ چنین شبی در هزار و چهارصد سال پیش...

مدینه...

خانه ی حضرت لیلا عجب غوغایی بوده