بهش میگم آبجی و یه بوس بکن!
میگه نه! خیلی داری به من وابسته میشی
یه قیافه ی با کلاسم به خودش میگیره:)
بهش میگم آبجی و یه بوس بکن!
میگه نه! خیلی داری به من وابسته میشی
یه قیافه ی با کلاسم به خودش میگیره:)
دیشب از وقتی چشامو بستم تا صبح که بیدار بشم همش یه سری خواب های چرت و پرت می دیدم که توش س بود و بحث اینکه من بهش علاقه داشتم و ....
خواب خیلی چیز عجیبیه! نمیدونم حتما وجود خواب هم یه حکمتی داره...
.
+امروز روبان هایی که خیلی براشون ذوق داشتم رسیدن و من چند تا کار زدم باهاشون.
+خیلی بی برنامه شدم. خیلی. در حدی که قراره به چند نفر پیام بدم وپشت گوش میندازم هی ...
+امروز فرم درخواست بازگشت به تحصیل رو توی سامانه های مربوطه پر کردم و امیدوارم جواب زودتر برسه و مساعد باشه.
+قلبم مدت ها بود درست کار می کرد ولی یکی دو روزه هر از گاهی تپش های نامنظم داره.
+زانوی چپم شدید درد میکنه این روزا!!
با دیدن خبر المپیکی شدن یه دختر ایرانی دیگه دارم اشک میریزم
خیلی تعریفش رو از سروش صحت شنیده بودم. توی برنامه کتاب باز چند باری ازش حرف زدند ولی من واقعا خیلی حس خاصی بهش نداشتم.
یه دختر بچه ای که فقط توی افسانه ها میتونه وجود داشته باشه و کارهای عجیب و غریبی که برام جالب نبودند.
.
بنظرم شخصیت پردازی خوبی نداشت و تا آخر داستان چیز زیادی از تامی و آنیکا و حتی پی پی دستم نیومد.
البته خیلی کم حجم بود کتاب و شاید به خاطر همین باشه ولی به شخصه خوندن کتابی مثل کتابهای مونتگمری رو ترجیح میدم. حتی جنگی که نجاتم داد هم خیلی خوب بود بنظرم.
.
.
+چیز جالب در شخصیت پی پی نوع نگاه متفاوتش بود. اینکه هر موقعیتی که در نظر عموم بده یا ... در نظر پی پی میتونست تغییر کنه. این نشون میده ما هم گاهی میتونیم یه جور دیگه به موقعیت های مختلف نگاه کنیم.
مثلا اینکه پی پی توی آتش سوزی شعله های آتش رو، رنگشون رو میبینه و یاد آتیش بازی می افته یه نگاه به شدت غیر معمولیه ولی جالبه در عین حال.
از این نظر اگر نگاه کنیم آره نکته دار بود و ارزش خوندن داشت.
خب دوستان برای سه تا نقشم سه تا اقدامک برای هر کدوم تعیین کردم. اینجا مینویسم تا رسمی تر بشه و جدی تر بگیرم ان شاءالله.
.
۱. دانشجو بودن:
-در هفته سه ساعت تماشای ویدئو های آموزشی مربوط به پایان نامه
- تماس با مسئول آموزش و پرس و جو در مورد کارهای لازم برای دریافت اجازه انتخاب رشته
-ثبت درخواست در سامانه تعیین شده
.
۲. بنده خدا بودن:
-خواندن نماز صبح
-خواندن نماز ظهر و شب در اول وقت
-خواندن حدیث کسا و صلوات هر روز به مدت چهل روز
.
۳.سلامت بودن:
-نوشیدن آبجوش و عسل و سپس پیاده روی روزانه
-گوش دادن به دوره
-برنامه ریزی روزانه
.
.
+خب ان شاءالله قرار بر اینه که چهل روز این اقدامک ها رو انجام بدم.
روزهای پر تنشی رو گذروندم از نظر خانوادگی.
.
امروز از صبح هی یه سری چیزا از س یادم میومد. دلم میخواست برم پیجش سر بزنم. یکم پیش یادم اومد که انگار دیشب یه خوابی دیدم که اونم توش بود!!
خدایی چی میگه تو خوابای من؟؟؟ آخه مرتیکه تو که رفتی این ارواح سرگردانتم جمع کن دیگه 
.
.
علاقه مند شدنم بهش در اون مقطع هزاران بدی داشت! و یکسری خوبی!! و یکی از اون چیزهایی که از عشقش به من رسید واقعا یه نعمت بزرگه... یه چیزی که غیر از من و خدا و احتمالا امام حسین ع کسی ازش خبر نداره...
.
.
من یه جایی زندگیم رو به بیراهه بردم. میدونید انگار خدا اجازه میده زندگی جریان طبیعی خودش و داشته باشه. منی که دیروز فلان کار و کردم امروز نتیجه همون رو میبینم دقیقا.
.
.
امشب خیلی هوس گوش دادن به آهنگ ترکیه ای داشتم. یه دونه از پیوی دوستم پیدا کردم و دارم گوش میدم...
.
Seninle yaşamak
Seninle gölmek
Hayatı Seninle sevmek istedim...
.
+چیزی که الان بهش رسیدم اینه که هیچ کس ارزش اینو نداره که تمام خودت رو براش بزاری....
ولی نمیتونم منکر این بشم که یه کسی برات یه جوری خاص میشه که هیچ کس دیگه ای اونطوری نمیشه. ولی جریان زندگی همیشه هم مطلوب نیست نازنینم
حتما یه خیریتی توش هست، توش بوده...
.
فردا و پس فردا قراره پدر خوانده رو بصورت زنده در پردیس سینمایی کوروش برگزار کنند ![]()
فردا جام خیلی خالیه بین تماشاگرا :))
البته پس فردا هم :))
.
.
پ.ن: آی تهران! چرا باید همه ی چیزای خوب در تو باشه؟؟؟
تازگی ها با یکسری افرادی آشنا شدم که تجربه ی افسردگی و اضطراب رو میگذرونن یا گذروندن. همزمان با بیماری من یکی از اعضای نزدیک فامیلمون هم درگیر بود. من متوجه بیماری اون شدم - یعنی خواهرش بهمون گفت- اما تو فامیل کسی متوجه بیماری من نشد. یعنی فهمیدن یه بیماری دارم ولی کم خونی بار مسئولیت رو تقبل کرد و همه ی دکتر رفتن ها به گردن اون افتاد :)
.
یکی دو هفته پیش مامانم رفته بود ملاقات یکی از اعضای تقریبا دور فامیل که زایمان کرده بود. برای مادرم تعریف کرده بود که در ایام بارداری چطور افسردگی رو از سر گذرونده و الان تحت نظر پزشک هست و بهتر شده.... این خانوم یه کسی هست که همیشه تو فامیل میگفتیم خوش به حالش! اون که دنیا به کامشه...
.
بعد از شروع کار گلسر فهمیدم یکی از پیجایی که در این زمینه دنبال میکنم مال یکی از همشهری هامون هست! و بعد از اینکه رفتم هایلایت درباره ی من رو خوندم فهمیدم که این خانومم توی بارداری دومش دچار افسردگی شدید میشه و در حین درمانش با ساخت گلسر و ... آشنا میشه و شروعش میکنه تا حال و هواش عوض شه، دقیقا مثل من ![]()
.
چند وقت پیش توی صفحه ی هدی محمدی در مورد نشستی خوندم که برای افسردگی برگزار میکنند و یکی از دوستای هدی میاد و در مورد تجربه اش صحبت میکنه و سعی میکنه بقیه رو آگاه تر کنه نسبت به این مسئله! به هدی گفتم لطفا مجازی هم برگزارش کنید و امیدوارم برگزار بشه:)
.
امروز هم توی صفحه ی منصوره مصطفی زاده دیدم که از تجربه ی افسردگیش نوشته بود و چقدر حرفای درستی زده بود. چقدر خوبه، چقدر عالیه این گفتن ها چون باعث میشه یه جامعه باشیم و احساس تنهایی نکنیم ![]()
.
.
پ.ن: توی وبلاگ قبلا گفتم که چقدر از مجتبی شکوری عزیز ممنونم که اومد و در مورد تجربه اش باهامون حرف زد. حرفای ایشون باعث میشد توی اون روزای سیاه بگم شاید منم مثل بقیه ام، شاید دیوونه نشدم، شاید طبیعیه...
یکی دیگه از کسایی که من واقعا ازش ممنونم یه یوتیوبری به نام ستاره خانوم بود. توی یوتیوب در مورد افسردگی سرچ کردم و ویدئو های اون رو دیدم و اونم خیلی بهم کمک کرد. دیدم که اونم تقریبا مثل من بوده و بهبود پیدا کرده و برگشته به زندگیش و ....
خدا خیرشون بده ![]()
.
.
پ.ن2: البته همون طور که منصوره عزیز نوشته بود بنظرم اگر زمانی دچار افسردگی، اضطراب و ... شدید - خدایی نکرده - در طول فرآیند تشخیص و درمان لازم نیست به بقیه افراد چیزی بگید، سعی کنید با افراد محدودی در این مورد صحبت کنید چون ممکنه با توصیه ها، حرف ها ، برچسب ها و روش های نسنجیده شون باعث بدتر شدن حالتون بشن مثل وضعیت من!
چون در خوابگاه این اتفاق برای من افتاد و ناگزیر همه ی هم اتاقی ها، سرپرست و ... فهمیدن من به شدت مورد قضاوت قرار گرفتم، تحقیر شدم، فهمیده نشدم، برچسب خوردم، ترسونده شدم و روش های درمانی متعددی بهم پیشنهاد شد، روش خاله زنکی بگیر تا ... و اینا خیلی موجب بدتر شدن من شد. اگر از قبل آگاهی داشتم هیچ وقت اینطور نمیشد.
بعد از ظهر انیمه ی کلاوس رو دیدم. خیلی بهم چسبید و دوستش داشتم. میتونم بگم تا به حال یدونه درون و بیرون بود که خیلی ازش خوشم اومده بود و یکی هم کلاوس.
داستان یه پسری که در خانواده ای مرفه بزرگ شده و پدرش برای اینکه اون و مرد بار بیاره به عنوان پستچی میفرسته به یک جزیره دور افتاده. مردم این جزیره با هم در دشمنی هستن و بدی و زشتی در این شهر بیداد میکنه. حتی به خاطر دشمنی هاشون بچه ها رو به مدرسه هم نمیفرستن چون نمیتونن قبول کنند که بچه هاشون با بچه های دشمن هاشون یه جا باشن.
توی این شهر نامه ای وجود نداره که این پستچی به مقصد برسونه! تلاش میکنه یه جوری از زیر بار این امتحان در بره ولی نقاشی یه بچه و آشنا شدن پستچی با یه نجار پیر جریان زندگی رو حسابی تغییر میده...
.
.
"یه کار خالص و بی ریا همیشه اثر خودش رو میزاره"، این انیمه یه جورایی بر پایه این جمله ساخته شده و در جریان تماشاش میتونید اینو کاملا حس کنید.
توضیح بیشتری ازش نمیدم چون نمیخوام براتون اسپویل بشه. خیلی دوستش داشتم![]()
.
.
پ.ن: همیشه وقتی این طور ماجرا ها رو میخونم یا میبینم خیلی دوست دارم بشه در دنیای واقعی هم همین کار رو کرد ...
امروز احساس میکنم کل بدنم درد میکنه. بعد از ظهر هم رفتم مغازه و هوا گرم بود و سرم عرق کرد و بعد از اون خیلی سرم درد میکرد. یه استامینوفن خوردم:) الان باز بهتره سر دردم و اومدم سراغ نوشتن.
خب کتابی که این سری تموم کردم سقوط از آلبر کامو بود. از اول کتاب تا به صفحه های آخر منتظر بودم زودتر تموم کنم تا بیام بنویسم من هیچی از این کتاب نفهمیدم. نمیدونم چرا فکر میکنم آثاری که یکم اسم در کردن یه معانی پنهانی داره که باید توشون تفکر کرد و به عمقش رسید اما امروز رفتم نظرات کاربران رو توی طاقچه برای این کتاب خوندم دیدم مردمم برداشتی مشابه من داشتن. برداشتی که در ادامه میگم.
.
برداشت من چنین بود که این کتاب در مورد فضایل اخلاقی صحبت می کرد که ریشه اش از بدی های ذات انسان سرچشمه میگیره!! مثلا نیکی ای که به کسی میکنیم از چی سرچشمه میگیره؟ از میلی که به برتر نشون دادن خودمون داریم! از نظر اینکه آدم با شرافتی هستیم!!! البته در همه موارد این طور نیست ها اما بعضی وقت ها اگه به درون خودمون رجوع کنیم می فهمیم ریشه این نیکی چیز دیگری هست که به نفع خودمونه!
.
یه نکته دیگه هم که گرفتم این بود که میگفت ما برای اینکه یه جورایی مجوز بگیریم که بتونیم بقیه رو قضاوت کنیم اول خودمون رو قضاوت می کنیم. اینو خیلی تجربه دارم. خیلی وقتا میگم مثلا فلانی ام مثل من مثلا زبونش تنده :)) یا بی حواسه و ....
.
.
یه جایی که در مورد روابطش با زنان حرف میزد خیلی برام جالب بود. طوری که زن ها رو بازی میده و از اون ها سو استفاده میکنه ولی یه جوری بازیگری میکنه که انگار دوستشون داره و براشون ارزش قائله! و در واقع هیچ احساسی به هیچ کدومشون نداره!!
.
.
.
پ.ن: ولی خب لذت نبردم از این کتاب حقیقتا! شاید از سطح درک و فهم پایینمه اما خب به ناطور دشت هم همین احساس رو داشتم.
امروز این جمله بارهااا تو ذهنم تکرار شده:
"اعصاب ندارم"
دیروز پک امام رضایی من رسید
.

.
.

قربونت برم امام رضا جانم
.
پشت اون کارتی که تصویر مشهد روش هست صلوات خاصه آقا جان نوشته شده💚
.
پ.ن: مامانم میگه این ست قرآن و ... رو نگه میدارم میزارم روی جهیزیه ات
ولی مفاتیح این ست خیلی خوش دسته، مفاتیح خودم بزرگه از اون کامل هاست، میخوام استفاده کنم مفاتیح رو ان شاءالله :))
.
پ.ن۲: یعنی جهیزیه ای در کار خواهد بود؟ من زندگیم رو با کسی شریک خواهم شد؟؟؟ همه چیز در ابهام است 
.
پ.ن۳: کاش بتونم برم زیارت آقا امام رضا. چندین ساله دعا میکنم و حس میکنم نزدیکه اجابتش آن شاءالله 
.
پ.ن۴: یادم رفت به اون تربت امام حسینم اشاره کنم... توی اون جعبه ی کوچیک تربت اصل کربلاست... الهی شکرت واسه همه اینا 
خب من این ماه قرعه ام در اومد و از بدهی خلاص شدم! البته برگردوندن پولی که بابام داده بود دیگه کنسل شد و اصلا به روم نیاورد
یعنی عاالی بود 
الهی از ته دلم شکرت میکنم واسه حالِ خوبِ همین الانم.
واسه صدای بابام و تلاش هاش توی حیاط تا این موقع:)
واسه صدای ظرف ها و بوی برنج سوخته از آشپزخونه که علامتی از وجود مادره
واسه برادر بزرگ دوست داشتنی و در عین حال هم بازی دوران کودکی🦋
واسه برادر کوچکی که هی پشت سر هم داره میگه اُ مای گاد
چون داره شطرنج بازی میکنه بصورت آنلاین و این تیکه خارجی هم از ویدئوهای آموزشی شطرنج ملکه ذهنش شده💙
واسه این پرده ی سفید اتاق که همراه باد ملایم اینور و اونور میشه🪟
واسه گلدون های مادرم کنار پنجره🪴
واسه آرامشی که در جریانه🧘♀️
واسه چک لیستی که امروز تیک های موفقی خورد💫
واسه این حالت آسوده ی خودم که دراز کشیدم 💚
واسه هوای خنک و دلپذیر 🌥
واسه این فانوس دریایی🌏
واسه تلاشهای همزمان پدر و مادر برای امتحان آیین نامه
واسه طعم های لذت بخشی که امروز چشیدم🥃
واسه بودن تک تک اعضای خانواده، حتی اعضای فامیل🫂
واسه قیسی های خوشمزه ای که همسایه چند روز پیش داده بود🫒
واسه همه روزهای خوشی که در کنار هم زندگی کردیم👨👩👧👦
واسه دوره ی خوب و مفیدی که تونستم توش شرکت کنم📖
واسه پک امام رضایی که به نامم در اومد و ان شاءالله فردا میرسه دستم❤
واسه خونمون🏡
.
.
دو تا از قرصام رو باید نصف مصرف کنم. و این قرص ها به سفتی سنگ هستن!! هر روز سر نصف کردن اینا مکافاتی دارم!
کتابی که امروز تموم کردم از هاروکی موراکامی بود به نام از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم.
با خودم قرار گذاشتم که هر کتابی که تموم کردم یه چیزایی در موردش بنویسم برای همین این چند خط رو درباره ی این کتاب مینویسم.
این کتاب رو دوست داشتم. و تنبلی ام به خاطر فرار کردن از نوشتن یادداشت به خاطر این نیست که کتاب رو دوست نداشتم. همیشه اینطور کتاب ها رو دوست دارم که اشخاص در مورد اتفاق های زندگیشون صادقانه صحبت می کنند و درونیاتشون رو با مخاطب به اشتراک میزارن. حالا اگر اون شخص یه نویسنده باشه و در مورد ورزش بنویسه، دیگه محشره برای من.
موراکامی تقریبا به صورت نیمه حرفه ای به ورزش دو ماراتن مشغول بوده و توی این کتاب از مسابقاتی که شرکت کرده، از فرایند آماده سازیش، از زندگی خودش و چگونگی نویسنده شدنش و افکار و چهارچوب ذهنی اش نوشته.
یه سری از جملاتی که هاروکی موراکامی توی این کتاب گفته برام خیلی حائز اهمیت بوده و در ادامه یه یکی دو مورد اشاره میکنم.
هاروکی در مورد این صحبت میکنه که زمانی که تصمیم گرفته رمان نویس بشه یه شیوه ای رو برای زندگیش انتخاب کرده که در این راه بهش کمک کنه، مثلا سحرخیزی، ترک سیگار ، شروع ورزش و ... و در ادامه میگه :
چنان چه در برهه ای خاص از زندگی به چنین نگرشی نرسید تمرکزتان از دست خواهد رفت و توازن زندگی به هم خواهد خورد. من اصلی ترین اولویتم را بر شکلی از زندگی بنا نهادم که به من امکان تمرکز بر نوشتار را می داد و نه هم نشینی و هم کلامی با افراد دور و بر را.
این جاست که به خودم میگم خب زهرا تو اولویتت رو روی چی میزاری؟ چه نوع روش زندگی ای رو در پیش میگیری؟ حالا که دقیقا در اوج جوانی هستی و هنوز برای راهی که میخوای بری دیر نیست. و از خودم میخوام که تصمیمم رو بگیرم....
.
.
یه جایی در مورد این میگه که توی مدرسه از ورزش لذت نمیبرده ولی بعدا که خودش سراغش میره میبینه خیلی ازش خوشش میاد. و میگه هیچ وقت از فعالیت هایی که به اجبار انجام میشن نمیشه لذت برد. حتی میگه وقتی خارج از دانشگاه دنبال یادگیری یه مهارت رفتم تونستم بهتر یادش بگیرم و بهره وری بیشتری داشته باشم.
.
.
باید با خیال راحت خود را وقت نوشتن می کردم. در آن صورت، اگر ناکام می ماندم دیگر جای حسرت و دریغ نبود. اما می دانستم اگر کاری را نصفه و نیمه انجام دهم و توفیقی به دست نیاورم همیشه افسوسش را خواهم خورد.
.
.
قبول دارم که چیزی شبیه اراده نقشی کوچک در این میان ایفا می کند اما تا کسی اعتقاد قلبی به کاری نداشته باشد نه قدرت اراده به کمکش خواهد آمد نه نگران عواقب ترک کار خواهد شد. در آن تداوم نخواهد داشت و اگر هم داشته باشد بر خورد جفا کرده است.
.
.
هر قدر هم آهسته می دویدم مهم نبود، فقط نباید راه می رفتم. یکی از قوانین من بود و اگر آن را می شکستم هیچ بعید نبود که قوانینی دیگر را نیز پشت سرش بشکنم. در آن صورت، رسیدن به خط پایان مسابقه از محالات بود.
.
.
تمرکز- یعنی همان توانایی معطوف ساختن تمامی استعداد های محدود خود بر امور اساسی در لحظه. بدون آن نمیتوان کاری ارزشمند را ارائه داد، حال آن که با تمرکز دقیق و کافی می توان استعداد پریشان و یا حتی استعداد نیم بند را سروسامان داد.
.
.
این نوشته های بولد شده تعدادی از هایلایت های من از این کتاب بود.
محرم اومد و رفت. روزهای خاصی که با انرژی خاص تری همراه بودند. پونزده روز روضه ی خونه ی زن عمو و تمام حس های خوب روضه ی خونگی...
برخلاف انتظارم س نیومد و بدین ترتیب اولین محرمی بود در سالهای اخیر که خارج از این جا تجربه کرد. اون روزا خیلی منتظر بودم تا اومده باشه. شاید نیومدنش بهتر بود. یه فکری از سرم رد شد و رفت... اینکه شاید اون هم دوری کرده از این قرار هر ساله ی دیدار تازه کردن!! به عمد... که البته بنظرم تصمیم خوبیه. اینطوری برای من هم یادآوری نمیشه.
روز عاشورا نذرم رو ادا کردم و شربت دادیم. توی ایام مریضی نذری نمونده که من نکرده باشم. برای روز عرفه هم نذر داشتم که انجامش نتونستم بدم. تو سرمه که ان شاءالله توی ماه ربیع اون نذر و ادا کنم. میشه اینجوری؟ قضا کنم یه طوری!
.
دارم دوره ای که فروردین ماه خریده بودم رو یک بار دیگه گوش میدم. احساس میکنم نیاز به این داره که روشون فکر کنم. به مباحثش فکر کنم. احساس میکنم دارم سرسری رد میشم. از طرفی هم میترسم به کمالگرایی میل کنم!! خلاصه در این حالت تردید هستم.
الف اومده بود. همونی که قبلا ازش نوشته بودم. احساس میکنم که اصلا ازش خوشم نمیاد! اون روزها واقعا هنوز خوب نشده بودم و تحت تاثیر کمبود عزت نفس و ترس داشتم تصمیم خیلی اشتباهی میگرفتم!!
.
یه جورایی احساس میکنم از هیچ کسی خوشم نمیاد! و این یه علامت سوال شده توی ذهنم. که چرا؟! که من آیا همراهی در زندگیم خواهم داشت؟ اگر خواهم داشت پس کیه که من از هیچ کسی خوشم نمیاد!!
میدونید بنظرم ترس ها باعث میشن که یه جورایی فرار کنم از این مسئله. مثلا چون بنظرم ازدواج ترس داره و مسائل خیلی دشواری که آدم ها توش به مشکل میخورن و سختی های زیادی داره، اینا باعث شده انگار یه حالت دفاعی به ازدواج داشته باشم و رغبتی به این مسئله نداشته باشم!!
.
من انگار از آدم ها، از دنیا میترسم. حتی دیگه دوست ندارم برم جای دیگه ای! شهر دیگه ای! کشور دیگه ای! دوست دارم بچسبم به منطقه ی امن خودم. نمیدونم درست و غلطش رو ... ولی الان من اینجوریم. شاید باید یکم با خودم مدارا کنم، یکم به خودم حق بدم و زمان بدم...
خدایا لطفا یه راه نجاتی برامون باز کن🌱💚
اولین جلسه از مباحث پایان نامه:)
.

.
احساس خفن بودن بهم دست میده وقتی با این محیط کار میکنم
محصولات مورینگا اِمو خیلی خیلی خوشبو ان :))
آدم لذت میبره وقتی استفاده شون میکنه 🌱💧
سو ایچنده یا حسین ده ،
سال حسینی یاده شیعه
یا بیری غربتده اولسه،
آغلا گَل فریاده شیعه
.
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سید الشهدا بر جدال طاقت داشت
.
هوا ز جور مخالف چو قیر گون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
.
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
.
#مقبل کاشانی
.
پ.ن: امام حسینم الهی من قربونت برم....
برای غم قلبت در گودی قتلگاه جان بدهم.... برای تنهایی ات... برای غربتت... برای زیبایی بی نهایت روحت... برای مهربانی ات...
خیلی دوستت دارم.
اگه قرار باشه یه آرزو بکنم آرزو میکنم با قلبی از دنیا برم که سرشاره از عشق به شما...🖤
نباید میگفتم بچه دروغ میگه که فلانی من و زد!!
من که ندیده بودم ماجرا رو... فقط از زبون مادر بون یکی بچه شنیده بودم!!!
.
اشتباه کردم. من حق ندارم حرف کسی رو بی اساس دروغ بشمرم حتی اگر بچه باشه!!! این رفتار من در اون بچه تاثیر میزاره....
روزی
دوباره به آسمان نگاه خواهم کرد
از رهگذری خواهم پرسید
امروز روزِ چندم مهر است ؟
و صورتی را برای شاخه گلی در دستم
و نارنجی را برای غروبی پاییزی
و آبی را برای پیراهنِ تو به خاطر خواهم آورد
به جای تمامِ چیزهایی که از یاد برده ام
آن روز
پیراهنِ آبی ات را پررنگ تر بپوش
آدمی،جایزالخطاست
و پرنده ای که فراموشی بگیرد
هر لحظه ممکن است
دوباره پرواز کند.
.
.
لیلاکردبچه
زخم ها با تو چه کردند ؟جوان تر شده ای
به خدا بیش تر از پیش پیمبر شده ای
پدرت آمده در سینه تلاطم دارد
از لبت خواهش یک جرعه تبسم دارد
غرق خون هستی و برخواسته آه از بابا
آه ، لب واکن و انگور بخواه از بابا
گوش کن خواهرم از سمت حرم می آید
با فغان پسرم وا پسرم می آید
باز هم عطر گل یاس به گیسو داری
ولی اینبارچرا دست به پهلو داری؟!
کربلا کوچه ندارد همه جایش دشت است
یاس در یاس مگر مادر من برگشته است؟!
مثل آیینهء در خاک مکدر شده ای
چشم من تار شده ؟یا تو مکرر شده ای؟!
من تو را در همه کرب و بلا می بینم
هر کجا می نگرم جسم تو را می بینم
ارباْ اربا شده چون برگ خزان می ریزی
کاش می شد که تو با معجزه ای برخیزی
مانده ام خیره به جسمت که چه راهی دارم
باید انگار تو را بین عبا بگذارم
باید انگار تو را بین عبایم ببرم
تا که شش گوشه شود با تو ضریحم پسرم..
.
.
#حمید رضا برقعی
هدی محمدی پارسال یه جمله محشر نوشته بود که امسال بازم میگم:
"میگوید پسرم بعد از تو اُف بر این دنیا...
میگویم برای غم قلبت موقع ادای این واژه ها جان بدهم حسین بن علی بن ابی طالب...."
.
دو شب تا حالا رفتیم بیرون برای دیدن دسته های عزاداری. خاطرات س همش برام زنده میشه و احساس دل تنگی میاد سراغم.
به خونشون نگاه میکنم ببینم ماشینش دم در هست یا نه! فعلا که ازش خبری نیست.... نمیدونم برام مهمه که بیاد یا مهم نیست!! نمیدونم دیدنش مهمه یا نه...
توی کتاب تولستوی و مبل بنفش نویسنده در مورد عشق سالها پیشش میگه آره من همه ی اون خاطرات رو دوست دارم و حس خاصی بهم میده اما به آدمی که الان هست حس اون موقع رو ندارم...
منم اون روزا، ان حس ها، اون خاطرات، بچگی ها و عشق رو دوست دارم. دلم براشون تنگ میشه اما آدمی که الان هست... آدمی که الان هست فرسنگ ها با من فاصله داره. من حتی با خودم در اون سالها فرسنگ ها فاصله دارم.
.
پ.ن: به غیر از یک بار که از دور دیدمش، آخرین باری که دیدمش همون پارسال محرم بود.
.