اصلا حال ندارم.

نمیتونم از جام پاشم برم حموم....

.

.

واقعا نمیدونم این چه کاری بود کردم و پیج زدم و به دوست و آشنا هم معرفی کردم.

دلم میخواد برم کانال و پیج و پاک کنم.....

شب خرداد

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید:

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟؟؟

.

.

کفش هایم کو؟

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها میگذرد...

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو

خواب مرا می روبد....

.

.

#سهراب سپهری

پارسال از همین موقع ها حالم بد شد.

این روزا هی یادم میاد... ولی عزیزم گذشت ، خداروشکر که گذشت. اگه پارسال این موقع یه اتفاقی افتاده چه دلیلی داره که امسالم بیفته؟؟؟

خانواده

برای اولین بار پاهامو که انگار از میون برفا اومدن بیرون کمی روغن زیتون زدم.

میگن این کار خیلی خوبه ...

.

.

امروز کلا سرگرم تل مرواریدی و یادگیری اش و انتخاب مواد اولیه بودم‌. چیز جالبی بود... توی روزای آینده نیاز دارم که حضوری برم خرید چون تعداد زیادی از کارا منتظر کش هستن و من کش مناسب پیدا نکردم فعلا!

.

برادر بزرگم امشب برای اولین بار رفته بود کنسرت! کنسرت محسن یگانه... الهی که همیشه حالش خوب باشه. امروز برادر کوچیکم و نگاه میکردم که چقدر نازشو میکشیم و هواشو داریم یهو یاد اون طفلک افتادم که به خاطر عمل بابا چقدر فشار روش اومد وقتی همسن داداش کوچیکترم بود. طفلک رنج کشیده ی من....

کوچیکتره قربونش برم داره بزرگ میشه و من هر بار که دستاشو تو دستم میگیرم و نگاه میکنم میبینم هی داره مردتر میشه و من میفهمم دیگه با یه کوچولوی شیرین طرف نیستم!!! بحران بلوغ و میگذرونه و من نگرانشم. دلم میخواد بحران بلوغش به اندازه مال من و داداش بزرگترم سخت نباشه!!

.

.

خیلی وقتا از سرم میگذره کاش یه خواهر داشتم. یه خواهر که اخلاق و ویژگی هاش مثل مادرم بود...

امروز داداشم یه چیزی گفت و مامانم خندید، من یه لحظه از زیبایی خنده اش قند تو دلم آب شد.

.

خدایا همشونو بهم ببخش🤲

افکار

امشب علاوه بر احساس ترس یک فکر و احساس دیگر هم دارم.

خب من برای خرید مواد اولیه از پدرم و دوستم قرض گرفتم. فکر آزاردهنده اینه که " اگه نتونم بدهی رو بدم چی...

اصلا چرا گرفتم!

چرا خودم و انداختم تو این وضعیت..."

.

.

خب ببین درسته به بابام گفتم فلان وقت برمیگردونم ولی خب بر فرض که من اصلا آهی در بساط نداشتم، اون که نمیاد بگه یالا خودت و پول کن! دفعه قبلی که پول گرفتی ازش و اصلا پس ندادی مگه دم زد؟!

شاید تا دو هفته دیگه فروش خوبی کردی؟ شاید یه فروشگاهی ازت خرید عمده داشت!

.

دوستمم که عجله ای نداره!

.

.

+حالا یجوری بدهی بدهی میکنم انگار میلیاردی بدهکارم!!! بابا سرو تهش چهار میلیون نمیشه

.

+میدونم که این افکار خیلی بچگانه بنظر میاد اما خب واسه من دست انداز میشه و در موقع لازم باید ببینمشون:)

احساس من

امشب احساس ترس اومده سراغم.

یاد روزهای بیماری افتادم و ترس مدام بهم میگه نکنه دوباره تکرار شه!

بعد دوباره میترسم از همین ترس...

.

.

+ آرامش جان ممنون بابت پاسخ😉

درسته عاشقی دردسر داره اما یه مزیت مهم داره؛

اینکه از شعر خوندن لذت خیلی زیادی میبری!

و من دلم برای آن همه احساس عمیق تنگ که نه ولی حس خوبی داشت!

سوال

این سوال چند وقتیه تو ذهنمه:

.

"آیا عشق چیزی جز میل غریزی است؟"

انتخاب

شاید یکی از سختی های زندگی " انتخابه"...

اینکه تو باید انتخاب کنی بین این شغل دوست داشتنی و آن شغل دوست داشتنی!

این شخص یا آن شخص! این تفریح یا آن تفریح! این کتاب یا آن کتاب!

تو نمیتونی همه دلخواه هات رو با هم داشته باشی! باید یکی رو انتخاب کنی....

معمولی

تو همه این سال ها فکر میکردم باید یه کار بزرگ بکنم. باید یه کاری کنم که تا حالا کسی نکرده. باید فوق العاده باشم. باید یه کاری کنم که همه بگن وااااو...

باید باهوش باشم. باید به عنوان یه آدم باهوش و فرهیخته شناخته بشم. باید از نظر مالی خیلی خوب باشم. باید زیبا باشم. و هزاران باید دیگه....

.

.

اما معمولی بودن خیلی خوبه. من یه ابر انسان نیستم. من یه انسانم مثل همه که ضعف و قوت هایی دارم. قرار نیست من هم دانشجوی شریف بشم چونکه بهترین دانشجوهای ایران اونجا درس میخونن و من میخوام بهترین دانشجو باشم.

من میخوام خودم باشم. همین دختر با یه زندگی ساده با دغدغه ها و مشکلات مختص به خودش.... و اینجوری خودم و به بقیه نشون بدم، همینی که هست رو. نه یک تقلید از شخصیت و موقعیت دیگری.

.

.

پ.ن: بسیار خواب آلودم. اینو نوشتم چون امروز بهش فکر کرده بودم. نوشتم تا یادم نره ...

🌱

خیلی دلم نوشتن میخواد. زیاد و از عمق نوشتن. مثل هدی و عطیه نوشتن. دلم میخواد زیبا بنویسم. دلم برای دنیای کلمات یه ذره شده... گرچه الانم باهاش قطع ارتباط نکردم اما ارتباط قوی تری خواهانم. یه کتاب دیدم توی طاقچه به نام تولستوی و مبل بنفش .. داستان کسیه که بعد از دست دادن خواهرش به دنیای کتاب پناه میبره و میخواد اینجوری و از طریق خوندن قصه های مختلف خودش رو التیام بده. آخ که چقدر مشتاق خوندنشم.....

.

.

#همچنان دوست دارم تمام قسمت های پدر خوانده رو ببینم! ولی خب وقت گیره... و البته اشتراک میخواد. بازی بهاره افشاری و مجید واشقانی خیلی جذاب بود تو قسمت هایی که دیدم. البته که امیرعلی نبویان هم:) که این روزا کراش العالمینیه برا خودش!!

شهید آوینی یه جمله داره میگه:

" تظاهر به دانایی جایگزین دانایی نمی شود."

امشب

قرصی که شب ها دکتر برام تجویز کرده به صورت خیلی ملویی احساس خواب بهم میده. خیلی آرام و لطیف. فلذا الان خوابم میاد وباید تا وقتی که خواب به حد انفجار میرسه من مسواکم رو زده باشم و صورتم رو شسته باشم و در رخت خواب قرار بگیرم.

.

.

اون دو تا دوستی که ازشون نوشته بودم که گفتن گروه رو احیا کنیم و توش حرف بزنیم به کارهای روزانه ی من دهن کجی میکنن... البته من راجع به کارهای روزم بهشون نگفتم ولی همین که سر دوازده تا یک میگم میخوابم، یا اینکه کل روز آنلاین نیستم و تو گروه چت نمیکنم رو مبنی بر روتین میدونن و .... حس خوبی نمیگیرم از این مصاحبت ها! ..

دلم یه رفیق سحرخیز میخواد که منم شبیهش بشم.....

.

من حدود یه سال پیش و یکم بیشتر عادت داشتم داستان های کوتاه چخوف رو گوش بدم موقع انجام کارای خونه و... به زبان ترکی. الان بعضی وقتا خیلی دلم میخواد خودم وبندازم تو این عادت ولی نمیشه:) همه داستان هایی که قرار داده شده بود رو گوش دادم، بعضیا شو چند بار...

امروز به خودم گفتم اگه یه کاری تو گذشته بهم لذت می داده چه دلیلی داره که الانم بهم لذت بده؟ یا الانم بچسبم به اون کار؟ مثل احساس عاطفی نسبت به اشخاص میمونه، اگه من چند سال پیش یه کسی رو دوست داشتم چه دلیلی داره که امروزم بچسبم به اون ادم و اون احساس؟!..

.

.

گوش دادن به پادکست های مجتبی شکوری الان حس خوبی بهم میده... دلم میخواد عصر ها بزارم و گوش کنم....من مجتبی شکوری رو خیلی انسان شریفی میدونم. اون جز معدود کسایی بود که اومد و از تجربه ی افسردگی اش برامون حرف زد. از سختی اش ... و زیر و بمش. توی اون روزای تاریک حرفاش یه اپسیلونم شده کمکم کرد! من واقعا ازش ممنونم...

شب_نوشت

دوستم میگفت خیلی ذوق زده بود که بیاد و کلی مطلب آپدیت شده ببینه و بخونه و از احوالاتم باخبر شه... منتهی من واقعا در حضور ایشون نمیتونم راحت بنویسم.

نتونستم آدرسم و براش بفرستم.

.

داداشم چند روز اومد و امروز رفت دلم میخواست یکم بیشتر میموند...

.

دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده اما الان چیزی به ذهنم نمیرسه!

دلم میخواد تمام قسمت های پدر خوانده رو ببینم! ولی اشتراک فیلم نت خیلی گرونه! البته واسه من

سلام

سلام؛

ایستی قومی

قانی ایسلادان آقاما

....

پدربزرگ

دیشب خواب جالب و عجیبی می دیدم.

خواب پدر بزرگ مرحوم س! که قبل تولد من فوت کرده:)

.

.

مرد خوبی بوده خدابیامرز... یه زمانی خیلی براش فاتحه و اینا میفرستادم، الانم که با این خواب یادم افتاده بهتره براش یه فاتحه بفرستم، شاید ازم توقع داره...

جمله

میلان کوندرا یه جایی میگه:

" بچه ی عشق آدم مثل بچه ی خود آدم میمونه."

سلام اولا ...

خیام و تل آراسیندا،

او آغلیان آقاما

.

.

خوابگاه

داشت از زندگی خوابگاهی و هم اتاقی هاش گلایه می کرد!

یه آن به این فکر کردم که آیا بازم دوست دارم برگردم به اون فضا؟ آیا می ارزه؟

فعلا جوابی ندارم!

ولی فقط میدونم اصلا حوصله ارشد خوندن رو ندارم!

تولدت مبارک

امام رضا!

اگه صدام و میشنوی، بهت میگم که تولدت مبارک💚

.

میدونی که از بچگی ارادت خاصی بهت داشتم. خیلی ساله حاجت خواستم و نشده... تو روزای مریضی هر شب که با گریه میخوابیدم آرزو میکردم دعاهام مستجاب بشه و فرداش سالم بیدار شم... ولی نشد. شاید توقع بیجایی بود ولی هر چی بود من و از تو دور کرد...

اخه میگفتن تو ضامن آهو شدی، اخه میگفتن حاجت های سخت و شما اهل بیت از خدا میگیرین. ولی خب اون موقع نشد! اما یاد یه حکایت افتادم:"

یه بار یه مردی داشته غرق میشده، خدا رو صدا میکنه والتماس میکنه تا خدا نجاتش بده، دو تا قایق میان تا نجاتش بدن ولی به هر دوشون میگه نه من از شما کمک نمیخوام، من از خدا کمک میخوام...

قایق ها میرن و مرد غرق میشه و میره اون دنیا.

به خدا میگه: اون همه صدات کردم چرا جواب ندادی؟

خدا میگه: فکر نکردی اون دو تا قایقی که اومدن واسه نجاتت رو من فرستادم؟"

.

حالا حکایت منم همینه! نباید انتظار داشته باشم شما یا هر انسان بزرگ دیگه یا حتی خدا قواعد دنیا رو به هم بزنید و معجزه کنید... باید راه های معمول رو بریم. در کنار دعا...

ولی میدونی آقای امام رضا جان!

ما رو شماها خیلی حساب باز کردیم قربونت برم!

یه ضرب المثل ترکی بود میگفت آدام گوزی اولان یردن اومار آقاجان!

خلاصه اینجوری دیگه!!

.

.

میدونی همیشه آرزو کردم یه پسر داشته باشم اسمشو بزارم رضا! تا هر بار که صداش میکنم یاد تو بیفتم!

میبینی؟! من دوستت داشتم. خیلی. پس حالا که من دور شدم، تو ازم دور نشو...

تولدت مبارک امام رضا جانم

.

.

پ.ن: راستشو بخوای ته دلم نمیدونم واقعا صدامو میشنوی یا نه! واسه همون چیزایی که گفتم! واسه اون همه که صدات کردم! ولی باز از ته دلم خواسته ام اینه که بشنوی... که روایات راست باشه که گفتن لبت و تکان بده، بگو، ما میشنویم...

یه حدیثی بود میگفت موقع گرفتاری و سختی به ما پناهنده بشید! کاش همه اینا راست باشه، کاش شما ما رو خیلی دوست داشته باشی، کاش خدا ما رو خیلی دوست داشته باشه! ما که چیزی نداریم‌‌‌...

ماه و بهار

عاشق وقتایی ام که میشینم و یهو میبینم ماه خوشگل داره از شیشه پنجره خودشو نشون میده😍

.

کاش بهار تموم نشه... کاش میشد دوباره زندگی اش کرد. من خیلی بهار و دوست دارم...

.

خاطرات

خیلی وقته دیگه از روتین روزانه ام خارج شدم. یعنی از وقتی که کار اکسسوری رو جدی پیگیری کردم. کار خوبیه و دوستش دارم. ازش لذت میبرم اما قرار نبود باعث بشه من از روتین روزانه ام دور بشم. قرار نبود انقدر نسبت به وضعیت جسمی خودم بی تفاوت بشم.

من این کار و واسه چی شروع کردم؟ که رو پای خودم باشم و بتونم برای سلامت جسمی و روحی خودم قدم بردارم. پس نباید هدف رو از دست بدم.

دو تا سفارش گرفتم! دو تا از دوستام سفارش دادن. خیلی حس خوبی داره... توی ایتا هم کانال زدم و یکی از دوستان برام تبلیغ کرده و چند تا از همکارا و دوستاشو به کانال اضافه کرده:) هنوز به فامیل و دوستای دنیای حقیقی خیلی از کارم نگفتم، فقط سه چهار نفر از دوستام در جریانن.

.

.

آخر اردیبهشت ماه وقت دکتر داشتم و رفتم پیش دکترم. بهش گفتم خیلی براتون دعا میکنم! دکتر خوبیه... خدارو شکر که این دکتر خوب روزی ِ مردم شهر ماست.

خدا به همه مریض ها خیلی کمک کنه!

.

.

مادر میم که قبلا نوشته بود حالش خیلی بده، خداروشکر خیلی بهتر شده و الان داره راه میره:) واقعا از شنیدن این خبر خوشحال شدم.

یه پسر جوون که فامیل دورمون هست هم تصادف شدیدی کرده بود و رو تخت بود و بعد چند ماه به لطف خدا امروز خبر رسیده که اونم خیلی بهتره و اونم راه میره و حالش بهتره...

.

.

این پست دارم از هر دری میگم و همه چی رو به هم قاطی میکنم. دلم واسه نوشتن های بی روتوش تنگ شده بود.

اون دوستی که گفتم دلم براش تنگ شده بود و برگشته، بازم خبری ازش نیست!! عمو پورنگ یه برنامه داشت که یه شخصیتی داشت که یهویی میومد یهویی می رفت! یاد اون می افتم...

.

فردا احتمالا پدرم بره و مادر بزرگ پیرم رو بیاره خونه مون ناهار. خیلی خوشحال میشم اگه اینطوری بشه. مادربزرگم رو خیلی دوست دارم و زن خیلی خوبیه. این مادر بزرگم که مادر پدرمه و مادر خودم خیلی زن های خوبی ان ... نمونه ان! من که یه بنده ی معمولی ام اگه انتخاب دست من بود اینارو میزاشتم بهترین جای بهشت!!

البته اون یکی مادر بزرگمم زن خیلی خوبی بوده خدابیامرز! من چیز زیادی ازش یادم نیست.

.

.

این روزا همه ی مردم برام تبدیل به مشتری های بالقوه شدن خیلی ذوق دارم واسه اولین سفارش ها.... میدونم بعدا این ذوق از بین میره! ولی الان خیلی حس خوبی داره....

.

.

پ.ن: شما که هیچ کدوم مشتاق به دیدن کارا نبودید بعد از این اگه اعلام مشتاقیت کنید دیگه فایده ای نداره

بدو بیا اینور بازار

یکی دو نفر میخوان سفارش بدن 💃

.

پس منم چند تا عکس میزارم اینجا😉

.

.

تلاشها

کارای خیلی خوشگلی درست کردم! کارای قبلی که اینجا گذاشتم تمرین بود با مواد اولیه دم دست ولی الان مواد اولیه خوبی گرفتم و چیزای خفنی ساختم!

ولی نمیدونم در فروشش موفق خواهم بود یا نه!

فردا میخوام ببرم به یه مغازه نشون بدم ان شاءالله‌‌...

.

.

امشب خیلی خسته شدم!

شروع

بچه ها وسایلم اومد و خیلی امروز ذوق زده بودم.

پیج رو راه اندازی کردم ....

دعا کنید ان شاءالله خوب پیش بره.

اگر آدرس پیج و میخواید بهم بگید😉