.

خب آقا حسن یزدانی ام ازدواج کرد. میگن امسال سال ازدواجیه

امروز رفته بودم دیدن مامان بزرگم میگفت چرا فلان خواستگار و رد کردی و ...

انقدر دوست داره ازدواج کنم!! اگر هر چیز دیگه ای بود تمام تلاشم رو میکردم که خواسته اش رو برآورده کنم ... اما این یه قلم و نمیشه!

افکار من در یک شب پاییزی

توی این نیمه شب پاییزی و در حالی که باید بخوابم احساس میکنم به نوشتن در این وبلاگ و گفتن از دنیام احتیاج دارم.

نوشتن هر چقدر هم چیزای بیخودی بنویسم حس بهتری بهم میده. انگار سبک تر و منظم تر میشم.

.

این روزا حسابی تو کار ساختن گلسر فرو رفتم و به سختی برای کارای دیگه ازش جدا میشم!! گاهی میگم کاش این کار درآمد خوبی داشت و من در پی یافتن شغل دیگر نبودم.

گاهی چنان دلسرد میشم که دوست دارم همه ی چیزایی که دارم رو حراج کنم و همه رو بزارم کنار.

اما انقدر این چرخه تکرار شده که با خودم میگم خب طبیعیه! صبر کن چند ساعت بعد بشه اون موقع بازم نظرت رو میپرسم!

بعضی وقتا یه کار جدیدی می‌سازم و انقدر براش ذوق میکنم که لذت عجیبی بهم دست میده. احساس شادی و وجد بکری بهم دست میده که خیلی لذت بخشه و من و تو این کار نگه میداره.

.

چند تا اتفاق جالب برام افتاده که خدارو هزار مرتبه شکر میکنم بابتشون:

۱. من هیچ وقت سر یه شغل یا هنر یا مهارتی اینجور ادامه نداده بودم. یعنی زود دلسرد میشدم و رها می کردم‌‌. یا مثلا یه چیز منفی که داشت انقدر حالم رو بهم میزد که کلا میزاشتمش کنار.

اما بعد از گوش دادن به اون دوره روانشناسی، انگار یه سری چیزا درونم جا افتاده و با وجود دلسردی ها همچنان اومدم این مسیر رو! این خوشحالم میکنه....

حتی گاهی میگم من با وجودی که این‌ حرف و حدیث ها رو محتمل میدونستم که آی این همه درس خوندی آخرش اومدی گلسر میسازی و ... یا اینکه از سر نیاز داره این کار و میکنه و ... جرات پیدا کردم و قدم در این راه گذاشتم و از فکر بقیه خیلی نترسیدم که زمین گیرم کنه!

خدارو هزار مرتبه شکر میکنم ... چه بسا این به خودباوری بیشتر و قوی تر شدن منجر بشه.

.

.

۲‌. احساس بسیار جدیدی در رابطه با س تجربه میکنم. از همون موقعی که اینجا نوشته بودم انگار یک آگاهی در من بوجود اومده، یک پرده ای برداشته شده و من انگار فهمیدم زندگی پیش رومه نه پشت سرم....

فهمیدم افسانه ای که از عشق ساخته شده همش راست نیست !

خلاصه اینکه فهمیدم میتونم زندگی کنم.

الهی صد هزار مرتبه شکرت واسه این فهم و بینش. ازت ممنونم.

.

.

+ داشتم فایلی در خصوص اضطراب گوش میکردم. من از چه ترس هایی اجتناب میکنم؟

چند مورد رو اینجا نوشتم و بعد پاک کردم چون موجب پراکندگی تمرکزم میشد. یه مورد رو مینویسم که بمونه و توجهم بیشتر روس جلب بشه.

استقلال مالی

چون میترسم خودم از پس هزینه های خودم برنیام!

.

.

بیزارم از اسرائیل

آدم باید یه جو شرف داشته باشه! میدونی وقتی بهت میگن بیمارستان رو موشک بارون کن تو باید شرف داشته باشی، بشینی با خودت دو دو تا چهار تا کنی فکر کنی من دارم کی رو میزنم؟؟ دارن چیکار میکنن که من میزنمشون؟؟!

.

.

"اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید "

عشق مادرانه

نمیدونم علتش اختلاف سنی من و هیرو بود یا اینکه از دوران نوزادی اش من به خاطر کارهای مامان زیاد ازش مراقبت کردم... یا به خاطر این وجود نازنینی که خدا بهش بخشیده! و این شیرینی بی حدش...

که انگار احساس مادری بهش دارم.

خدایا برام حفظش کن🤲💚

.

.

+ وقتی اولین بار فهمیدم قراره به دنیا بیاد یه عالمه گریه کردم و احساس بدبختی کردم! چون نمیخواستم مادرم فرزند دیگری داشته باشه. بنظرم من و داداشم کافی بودیم. اصلا اون موقع دو بچه مد بود

اما همون چیزی که نمیخواستمش، یکی از بزرگ ترین نعمت های پروردگار به من شد...

الحمدلله رب العالمین...

+اون یکی رو هم خیلی زیاااد دوست دارم. عمیق ترین احساسات من صرف دوست داشتن این فندق ها شده ...

+بهش گفتم که تو وبلاگم اسمش رو گذاشتم هیرو خوشش اومده بود!

+با خودم میگفتم اگه بزرگ تر بشه و از بچگی در بیاد دیگه ما این طور نخواهیم بود! رابطه مون سرد میشه! اما خداروشکر که فعلا چنین نشده و اون شاید تنها کسیه که پیشش خود خودمم...

.

.

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

کار و آینده

دیشب دوره رو خریدم:))

امشب هم بسته روبان هام رسید و من شروع کردم به آماده کردن سفارش مشتری‌...

گاهی وقتا فکر میکنم اگر در این کار استقامت داشته باشم میتونم مشتری های خودم رو داشته باشم! این کار رو واقعا دوست دارم. فقط تنها چیزی که باهاش مسئله دارم اینه که من نیاز دارم که از این جا برم‌. تبریز یا تهران! حالا وقتی فکر میکنم میبینم در خوابگاه و پانسیون نمی‌شود اين کار را علم کرد! مگر اینکه خانه داشته باشم که تقریبا امکانش نیست.

و راستش فکر دور شدن از محبت های مامان و هیرو ناراحتم میکنه! زندگی بدون بغل کردن هیرو و بوییدن و بوسیدنش، بدون ناز کردن واسه مهربون ترین مامان دنیا سخت میشه برام:)) بدون غذا و شیرینی های مامان پز، سیب های پخته ی خوشمزه اش، آب میوه هاش... بدون درخت و آسمون پاک و آبی... بدون حس آرامش تاب خوردن موها در دست های باد ...

.

دلم تهران میخواد چون تبریز برام شهری با خاطره های تلخ زیادی بوده... تهران هم دوره اما عوضش داداشم اونجاست:) و کمی از حس محبت خانواده رو ازش میگیرم...

تهران دنیای بزرگتریه و دلم میخواد بتونم توش گلیمم رو از آب بکشم بیرون!

.

.

+فعلا لازم نیست به اینا فکر کنم! فعلا بایست قدم های پیش روم رو بردارم. فقط یک قدم یک قدم...

شاید تا دو سال دیگه اتفاق های تازه تری افتاد!

از رفتارهامون

من لاغرم!

و خب خیلیا برمیگردن میگن تو چرا یکم وزن اضافه نمیکنی؟

تو چرا فلانی ؟

تو چرا بیساری؟

در اون دوران آشفتگی روحی بدنمم بیشتر تحلیل رفت و خیلیا وقتی رو به رو می‌شدیم میگفتن توو چقدر لاغر شدی!!

.

یه سری ها هم توصیه هایی میکنن که چطور چاق تر بنظر برسم!

.

امان از وقتی که بری خیاط و بخوای یه چیزی برای خودت سفارش بدی!! اون دفعه که رفته بودم برای اندازه گیری مادرشوهرش که اون جا بود برگشت به مامانم گفت این دخترت چرا نمیخواد یکم چاق بشه؟؟؟ چاق بشه لباس بیشتر بهش میاد!

دیروزم رفتم پرو نهایی و بازم خب حرف هایی در این مورد!

.

‌+آدم خسته میشه واقعا! کاش هیچ وقت اگه کسی رو دیدم چاقه یا لاغره بهش نگم وزنت رو فلان کن! اگه کسی رو دیدم جوش داره نگم فلان دکتر برو یا فلان چیز و بزن! یا نشینم پشت سرش بگمم وااای فلانی طفلک چقدر جوش زده!!!

کاش هیچ وقت دخالت نکنم تو کاری که از من در موردش نظر نخواستن!

.

نمیدونم چرا حس بدی بهم میده! انگار دستشون رو میزارن روی کمبود هات... اونارو بهت نشون میدن و میگن ببین اینت کمه!! کافی نیست...

.

+یکی از اون تیپ آدمهایی که خیلی من و آزار میدن اونایی ان که انگار با یه ذره بین بهت نگاه میکنن و عیبی در تو پیدا میکنن و با حالتی به ترحم آغشته بهت میگن!

+ یه دوستی هم (دوست!!) دارم که از نظر شخصیتی این کارو میکنه! مثلا از بین حرف ها و رفتارهات یه چیزی پیدا میکنه و میگه تو اینی!

آدم اصلا نمیتونه با خیال راحت خودش باشه و حرفش رو بزنه چون برچسب میخوره!

تو زمینه ظاهر فیزیکی هم دقیقا همینه! آدم از آشکار شدن بعصی ویژگی هاش خجالت میکشه چون بقیه وقتی میبینن انگار تو رو همون جور که هستی نمی‌پذیرند و احساس ناکافی بودن بهت دست میده!

.

دوره و پول

یه مقدار پول تو حسابم هست که بیست روز بعد باید آخرین قسط قرعه رو بریزم

حالا دارم فکر میکنم آیا با این پول دوره تولید محتوایی که دلم میخواست رو بخرم یا نه؟؟

کاش بزارن دو نفری بگیریم، یکی رو پیدا کنم تا با هم بگیریم و هزینه نصف بشه!

چون برای ماه بعد باید هزینه مشاوره هم بدم. اگر بخوام توسط روانپزشک ویزیت بشم هم اونم هست! فعلا نمیدونم.

بهتره یکم صبر کنم!

راستش میترسم فردا چشامو باز کنم ببینم چند صد تومن اومده روش!

یه دوره تولید محتوا بود چند سال قبل دیدمش که رایگان گذاشته بودن و فقط میگفت باید وقت بزارید، من گفتم الان وقت ندارم که بزار سر یه فرصت مناسب تر میام میبینمش، الان شده ۳۵۰۰ !! اینجوریاس...

یا مثلا یه کالایی رو شب میزارم تو سبد خرید صبح میبینم یه عالمه اومده روش!

هیرو ی من

انیمیشن شش ابر قهرمان یکی از مورد علاقه ترین انیمه های داداش کوچیکترمه!

امروز به نظرم میومد حالا که موهاش زیاد شده خیلی شبیه هیرو -شخصیت اصلی فیلم- هست! حتی ازش خواستم تا وایسته عکس بگیرم چون واقعا خیلی شبیه بود بهش.

حتی وقتی دقت میکنم میبینم کلا شبیهه بهش.

.

به همین خاطر از این به بعد به جای اینکه وقتی از داداشام صحبت میکنم با بزرگتر و کوچیکتر ازشون اسم ببرم به کوچیکه هیرو خواهم گفت

و وقتی میگم داداشم یعنی برادر بزرگم!

یک شب در زندگی من

یکم دلم گرفته.

یکم دلم برای داداش بزرگترم تنگ شده! یکم ناراحتی دارم از بابت غزه و افغانستان...

وضعیت غزه وحشتناکه! وقتی به شرایطشون فکر میکنم نمیدونم چطور میتونم خودم رو آروم کنم...

چرا دنیا سکوت میکنه؟؟

.

.

+احساس میکنم شبیه آدم بزرگ ها شدم! بچه که بودم می گفتم پدر و مادرم، معلم هام، همه آدم‌های اطرافم چطور دارم همین طور عادی زندگی میکنن و چیز نویی رو دنبال نمیکنن و در پی رویایی نیستند؟؟ چطور مادرم میتونه تموم عمرش رو در خانه داری بگذرونه؟؟؟

ولی الان من هم دقیقا یکی از همون آدم ها هستم.

این واقعیت دنیاست؟؟ همه همین احساس رو پیدا میکنن؟؟

نمیدونم!

.

+سلامت جسمی ام از یه نظر داره آژیر میده! بخشی از بدنم بهم میگه باید تنبلی من رو تو با زرنگی ات جبران کنی!! و من به خاطر خودم میخوام به حرفش گوش کنم....

فردا ان شاءالله براش برنامه بریزم و در رابطه با کارهایی که نیاز داره مطالعه کنم.

.

.

+جسم و روحم یه پیغام دیگه هم میده! اونم اینکه به خاطر ما و سلامتمون خوابت رو تنظیم کن!

.

+بخش معنوی وجودمم یه بند داره میگه ارتباطم با معنویات، با خدا و دین خیلی کمه و من به صمیمیت با خدا نیاز دارم. نه این فاصله ...

.

+زهرا! در مجموع دوستت دارم و بابت همه تلاش هات ازت ممنونم! کارهایی که توی این مدت انجام دادی رو اگر انجام نمی دادی روند زندگیت خیلی به راه نامناسبی میرفت. ممنوونم که ادامه دادی نازنین زهرا

.

سرزمین زیتون

فکر کردن به غزه دلم رو خون میکنه...

دنیای رنگ و روبان

خیلی شبا دلم میخواد تا صبح گلسر بزنم. و آرزو میکنم کاش شب طولانی تر بود . یعنی تا زمان خواب هنوز فرصت بود.

.

.

خیلی کار هیجان انگیز و زیبائیه

.

.

.

موهام

سر ظهر رفتم جلوی آینه و موهامو بیشتر از یک وجب کوتاه کردم!

اولش طبق عادت مالوف گفتم وااای چیکار کردم ولی بعدش از حالت جدید موهام خیلی خوشم اومد و ذوق کردم

.

.

از ذهنم می‌گذشت که بیشتر بزنم که موهام فقط تاپایان گوش هام باشه و خب بازم از ذهنم میگذره ولی فکر نکنم به این زودی انجامش بدم:))

gifted

این فیلم در مورد یه دختر بچه ی نابغه است. این دختر با دایی اش زندگی میکنه چون مادرش قبل از خودکشی اونو بهش سپرده. و به برادرش گفته کاری کنه که دخترش زندگی کنه نه اینکه مثل خودش از همه چی محروم باشه و فقط کارش حل کردن مسائل ریاضی باشه.

دایی اش اونو محافظت می کنه و سعی میکنه اونو از مواجهه با مادرش (مادربزرگ دختره) که میخواد اونو یه دانشمند بار بیاره تا یکی از بزرگترین مسائل ریاضی رو حل کنه و نامش ماندگار بشه.

.

.

تاکید فیلم روی این بود که به خاطر اینکه فرزندمون دارای هوشی بالاتر از سطح معمول هست اونو از زندگی عادی محروم نکنیم، کاری نکنیم که اون نتونه از لذت هایی مثل ورزش، گردش در طبیعت و دوست یابی محروم بشه. بلکه زندگیش رو بکنه در کنار فعالیت های علمی و تحصیلی اش.

.

.

+ما قرار نیست همه چی رو با هم داشته باشیم! به این معنا که همه صد تا علاقه مون رو دنبال کنیم. برای هر بله ای هزار تا نه باید بگیم. اما زندگی باید به بخش هایی تقسیم بشه. یه بخش برای کار، تحصیل که هست، یه بخش هم برای تفریح و روابط باشه، یه بخش برای معنویت باشه... اینطوریه که زندگی تعادل خودش رو حفظ می کنه.

خرده عادت ها

این کتابی بود که از شهریور ماه روزی حداقل دو صفحه ازش رو میخوندم. این همون چیزی بود که توی کتاب یاد گرفتم.

کتاب در مورد نحوه ایجاد عادات پایدار بود. در مورد اینکه چطور می تونیم عادت هایی که میخوایم رو در خودمون ایجاد کنیم به طوری که بعد از چند روز یا چند ماه اون و ول نکنیم.

.

طبق قانون خرده عادت ها بهترین راه ساخت عادت های پایدار اینه که یه حد بسیار کوچیکی براشون در نظر بگیریم و با خودمون قرار بزاریم که اونو هر روز انجام بدیم، این کار به حدی کوچیکه که خنده داره! مثلا برای ساخت عادت ورزش از انجام روزی یک حرکت شنا میگه که چطور برای خود نویسنده هم موثر بوده.

.

+این حقیقت رو یاد آوری میکنه که چرا کارهایی که اول سال برای خودمون می نویسیم با شکست مواجه میشن؟

به این دلیل که ما بر انگیزه تکیه می کنیم و انگیزه اصلا تکیه گاه مطمئنی نیست! اما با خرده عادت ها، ما یاد میگیرم چطور از نیروی اراده بهره ببریم تا برای خودمون عادت بسازیم و طوری جلو بریم که از نیروی اراده هم خیلی کم استفاده کنیم تا دچار تخلیه اراده هم نشیم.

.

.

"قانون کاهش نامحسوس کارآمدی بیان گر آن است که شما از قطعه پنجم پیتزا به طرز نامحسوسی کمتر از قطعه چهارم لذت خواهید برد و از قطعه چهارم کمتر از قطعه سوم. در مورد تکرار رفتارها نیز همین قانون مصداق پیدا می کند.

در جریان تبدیل رفتار به عادت، از احساساتتان نسبت به آن رفتار کم می شود. حتی ممکن است آن رفتار خسته کننده و پیش پا افتاده هم به نظر برسد."

.

.

از هر دری

جین ایرم سه روز دیرتر از زمانی که انتظارش رو داشتم به دستم رسید ولی داشتنش حس خوبی بهم میده .

چند روزه روزام بی برکت شده!! این نشون میده وقتم رو درست استفاده نمی کنم...

جومونگ لعنتی هم شروع شده و با هیجان تمام میبینیمش:)

.

+چند روزه کلیه راستم هر از گاهی درد میگیره!

+کارهام رو توی دیوار آگهی کردم و بعد از چند آگهی ناموفق بالاخره یکی شون با استقبال مواجه شد و چند تا سفارش گرفتم

+یه دوره تولید محتوا رو نشون کردم و منتظرم تا پول جمع کنم تا توش شرکت کنم ان شاءالله، دوست دارم بتونم مقاله های با کیفیت بنویسم تا بتونم معرفی کتاب ها و فیلم هام رو توی ویرگول ثبت کنم

+بازی های آسیایی هانگژو نمیدونم چرا بهم نچسبید! خیلی نتونستم مسابقات رو ببینم چون صبح زود بود بیشتر. مدال طلای تیم شطرنج چسبید 😉 همش به خاطر داداش شطرنج بازم

+یه مشتری داشتم تو دیوار بهم گفته بود براش کار نگه دارم، الان پیام میدم جواب نمیده! خب اگه نمی‌گفت نگه دارم من می‌فروختم اونارو شاید!! بی معرفت نباشیم. کاش بیاد جواب بده و بخواد

+جلسه اول با روانشناس خوب بود. دو تا کتاب بهم گفته بخونم به عنوان تکلیف، البته یکی رو حدود ۶۰ صفحه و بعدش دوباره با هم کار کنیم.

منتهی نمیدونم جلسه بعدی رو کجا باهاش حرف بزنم که صدام نرسه به اتاق بغلی و خانواده!

+تصمیم گرفتم از پول هایی که دستم میاد شده ده تومن ده تومن پس انداز کنم! خرج اضافه بسیار زیاد دارم. حتی اون موقعی که خیلی فشار روم اومد و از نظر روانی نتونستم تحمل کنم بیشتر واسه این بود که زیاد تر می خواستم. اون لباسم داشته باشم، یه ساعت با کیفیت بخرم و ... حالا فهمیدم قرار نیست همه اینا رو داشته باشیم که! یه وقتایی آدم دلش خیلی چیزا میخواد ولی باید با فکر خرج کرد.

+خدایا در مجموع بابت همه چیز شکرت❤ دوستت دارم... ممنون از لطف بی انتهات.

ممنون از غذا ها، میوه ها، شیرینی ها و نوشیدنی های خوشمزه ای که امروز روزی ام کردی و خیلی لذت بردم.

ممنون از داشتن برادرم.

ممنون از داشتن خانواده ام.

ممنون که تونستم با روانشناس صحبت کنم.

ممنون که مشتری داشتم 🙏

ممنون بابت این شب آروم🌃

ممنون بابت این من که بدون اضطراب دیوانه کننده اینجا دراز کشیدم و دارم مینویسم...

ممنون بابت تک تک پولایی که بهم دادی تا چیزایی که نیاز داشتم رو تهیه کنم💚

.

.

+روانشناسم گفت با یه روانپزشکی که خودش تایید میکنه ویزیت شم تا مطمئن بشه قرص هام به درستی تجویز شده! اما راستش من میترسم، میترسم قرص ها رو عوض کردن برام عوارض داشته باشه... فعلا در خصوص ویزیت شدن یا نشدن تصمیم قطعی نگرفتم‌

دل گویه هایم

امیدوارم جین ایر عزیزم فردا برسه و فردا شب همین موقع ان شاءالله کنارم داشته باشمش و ازش عکس بگیرم و بزارم همین جا:))

+رهگیری پست میگه تو شهرمونه ولی امیدوارم مسئولین اداره پست همکاری کنند و زود بهم برسوننش.

+یه کتاب تموم کردم.

و یه فیلم دیدم امروز. که فانوس دریایی ام منتظره بیام و ازشون بنویسم:)

.

+راستی این روزا عادت خاص و جدید و لذت بخشی پیدا کردم. اتاق را تمیز میکنم، یکی از تل های مرواریدی ناتمام را بر می دارم و می نشینم به کار کردن و یک کتاب صوتی را پلی میکنم... خیلی کیف می دهد.

کتابی که با آن خاطره می‌سازم آنا کارنینا ست.

ممنونم

دیشب به سرم زده بود بیام یه پست بنویسم و از زهرا تشکر کنم. تشکر کنم بابت اینکه جستجو می کنه، در پی یافتن راه حل و پاسخ میره....

تشکر کنم ازت زهرا بابت اینکه توی تمام این مدت از نظر روانشناسی پیگیر بودی، دوره ات رو دیدی و جزوه نوشتی ازش، قدم های کوچک برداشتی،

میدونی چند نفر آدم اون دوره رو خریدن؟؟؟ بنظرت همشون گوشش دادن؟ همشون بهش فکر کردن و ازش یادداشت برداشتن؟ همشون قدم های کوچکی برداشتن؟

مسلما نه!

و من خیلی ازت ممنونم که تو این کارو کردی.

.

ازت ممنونم که از نظر تغذیه ای دقت های بسیار لحاظ کردی. ازت ممنونم که هفت ماهه از خیر هله هوله های سوپری که خیلی دوست داشتی گذشتی. ممنونم که بعضی از مواد غذایی رو با اینکه دوست داری کنار گذاشتی به خاطر سلامتی ات. ممنونم که یه گروه از مواد غذایی رو در برنامه هر روزت جا دادی و مستمر ادامه دادیش...

.

.

ازت ممنونم که ادامه دادی و نگفتی دیگه کاری نمیشه کرد. ممنونم با وجود تمام احساس های بد، ترس ها، قضاوت ها و .... هنر و کار جدیدی رو شروع کردی و در تمام لحظه های دلسرد کننده باز هم ننشستی و گفتی ادامه میدم چون به خودم قول دادم.

ازت ممنونم که با این کار باعث شدی در دنیای رنگ و هنر و خلاقیت کیف کنم و لذت ببرم.

.

.

زهرا! ازت ممنونم بابت اینکه وقتی فهمیدی اشتباه کردی، قبول کردی و الکی مقاومت نکردی. از روش پیشینت دست کشیدی و خواستی اصلاح بشی.

.

ازت ممنونم که دنبال آموزش بودی و هستی ...

+داروها خیلی اثر داشتن ولی من مطمئنم کارهایی که انجام دادی خیلی خیلی موثر بودن رو حال خوبت. ازت ممنونم بابت همه این کارا. بابت تلاشی که کردی.

رب اشرح لی صدری

همیشه فکر می کردم این که هر احساسی به افراد دارم به راحتی میتونن از چهره ام به بخونن حُسنمه! که دو رو نیستم و هر چی که هستم همون و نشون میدم...

اما

فهمیدم این که من نمیتونم دلخوری ام از کسی رو تو دلم جا کنم،

نمیتونم وقتی کسی حرف گزنده ای زد بزارمش یه گوشه ی دلم و طبق ارزش هام رفتار کنم نه طبق عصبانیتم،

وقتی افکارم کاملا روی صورتم مشخصن،

نشون دهنده ی اینه که فضای روان‌شناختی کوچکی دارم. سعه ی صدر کوچکی.

.

.

جین ایر عزیزم رو به زبان اصلی سفارش دادم تا بیاد و کنارم داشته باشمش و باهاش انگلیسی کار کنم ان شاءالله:))

جین ایر

فصل های اولش هم پر کشش بود ولی می توانستم زمین بزارمش اما از وقتی جین لوود را ترک کرد بسیار جذاب تر شد و از قسمتی که با آقای راچستر ملاقات کرد دیگر نمی توانستم کتاب را زمین بگذارم. شارلوت برونته به زیبایی احساسات انسان ها را به تصویر کشیده بود. همان احساساتی را که من تجربه کرده ام، ما تجربه کرده ایم، شارلوت از اینها طوری حرف میزد انگار که درون ما را دیده است. شخصیت آقای راچستر اوایل برایم اصلا جذاب نبود و به شدت دمدمی مزاج بود، از وقتی به دل نشست که بخشی از لطافت های روحی اش در زیر ظاهر جدی اش نمایان شد.

اما جین! جین ایر را از اول دوست داشتم چون می فهمیدمش. چون مثل بقیه ی نویسنده ها شارلوت، او را یک دختر همه چی تمام زیبا به تصویر نکشیده بود، بلکه یه دختر خیلی معمولی بود درست مثل من.

من جین رو بیشتر از قهرمانان قصه های کلاسیکی که تا حالا خوانده بودم دوست داشتم، به خاطر اینکه بقیه ی قهرمانان بعد از تحمل یک دوره ای سختی به آسایشی تمام نشدنی می رسیدند، مثلا آنه از یتیم خانه به فرزندخواندگی ماریلا و متیو درآمد و بعد از آن تقریبا همه چیز برایش مهیا بود، حتی وقتی برای سال دوم دانشگاه پول نیاز داشت از عمه ی دایانا مبلغ مورد نیازش به او هدیه شد! یا اینکه او بود که برای گیلبرت طاقچه بالا می گذاشت و قبولش نمی کرد. اما جین فرق داشت. جین انگار با همان رنج هایی عجین بود که ما هستیم و در باغ بهشت به رویش باز نشد. حتی در اواخر داستان هم باز رنج های دیگری رو به رویش بود، آسیب های دائمی ای که به معشوقش رسیده بود.

.

.

با همه این ها بنظرم از یک جایی به بعد و با پیدا شدن عمویش و ارثی که به او رسید داستان دچار ضعف شد. خوشحال تر می شدم اگر می فهمیدم جین به خاطر تلاش های خودش به روزهای خوش رسید تا به خاطر ثروت عمویش.

.

.

.

+می خواستم عشق آقای راچستر را قبول نکنم و بگویم چنین چیزی امکان ندارد که دو شخص انقدر با هم احساس یگانگی کنند اما یادم افتاد گرچه خیلی کم اما چنین روابطی دیده ام. روابطی با عشق خالص ... اما باز هم خوشحال تر می شوم اگر داستان عاشقانه ای را بخوانم که دو طرف ماجرا گاهی با هم دچار چالش می شوند. داستانی که با طبیعت زندگی بشری سازگاری بیشتری دارد.

+شارلوت برونته ی عزیزم...

امیدوارم در سعادت ابدی قرار گرفته باشی.

اراده

نمیدانم در اثر اتفاقاتی که افتاد یک انقلاب روحی در من رخ داد یا کتابی که مطالعه کردم (رها کردن آسان نیست) یک چیزهایی را به من یادآوری کرد ولی به هر حال یک اراده مصمم در من به وجود آمده که باعث می شود دیگر با خاطرات و آرزوهایم در رابطه با س نجوشم!

میل دارم زندگی ام را ادامه دهم و امید را انتخاب کنم. میل دارم با قدرت اراده ام یک کارهایی انجام بدهم از جمله اینکه عادت به فکر کردن به او را ترک کنم. میل دارم به این فکر کنم که زندگی برایم ادامه دارد و شاید صفحات روشنی باشند تا منتظرند من آن ها را ورق بزنم.

.

یکی از تلخ ترین اتفاقات برای من در هفته گذشته رخ داد اما احساس شیرینی از امید درونم حس می کنم. ترس هایم راهم را می گیرند اما یاد همان جمله ی سیمین دانشور در کتاب سووشون می افتم که می گفت : همه چیز دست خود آدم است، حتی عشق، حتی جنون، حتی ترس. آدمی زاد از چنان قدرت روحی برخوردار است که اگر بخواهد می تواند کوه ها را جا به جا کند.

.

.

+جمله را دقیق یادم نمی آید پس ممکن است اینور آنور شده باشد.

+در تمام روزهایی که اینجا بود و من امید به دیدارش داشتم بیرون نرفتم و از همین جا قدم اول را برداشتم.

+سووشون بهترین رمان ایرانی است که خوانده ام!

رها کردن آسان نیست

کتاب رها کردن آسان نیست رو تموم کردم. میشه گفت کتابچه بود. نویسنده پس از یک جدایی عاطفی از تجربه های خودش صحبت کرده‌. حرف هاش فقط در حد همون حرفه و راهکاری ارائه نشده بود. خودشم گفته که من فقط میخوام از تجربه هام بگم و روانشناس نیستم.

ولی حرف های جالبی بود.

.

.

+ عزت نفس کلید گمشده ی منه