یک شب در زندگی من
یکم دلم گرفته.
یکم دلم برای داداش بزرگترم تنگ شده! یکم ناراحتی دارم از بابت غزه و افغانستان...
وضعیت غزه وحشتناکه! وقتی به شرایطشون فکر میکنم نمیدونم چطور میتونم خودم رو آروم کنم...
چرا دنیا سکوت میکنه؟؟
.
.
+احساس میکنم شبیه آدم بزرگ ها شدم! بچه که بودم می گفتم پدر و مادرم، معلم هام، همه آدمهای اطرافم چطور دارم همین طور عادی زندگی میکنن و چیز نویی رو دنبال نمیکنن و در پی رویایی نیستند؟؟ چطور مادرم میتونه تموم عمرش رو در خانه داری بگذرونه؟؟؟
ولی الان من هم دقیقا یکی از همون آدم ها هستم.
این واقعیت دنیاست؟؟ همه همین احساس رو پیدا میکنن؟؟
نمیدونم!
.
+سلامت جسمی ام از یه نظر داره آژیر میده! بخشی از بدنم بهم میگه باید تنبلی من رو تو با زرنگی ات جبران کنی!! و من به خاطر خودم میخوام به حرفش گوش کنم....
فردا ان شاءالله براش برنامه بریزم و در رابطه با کارهایی که نیاز داره مطالعه کنم.
.
.
+جسم و روحم یه پیغام دیگه هم میده! اونم اینکه به خاطر ما و سلامتمون خوابت رو تنظیم کن!
.
+بخش معنوی وجودمم یه بند داره میگه ارتباطم با معنویات، با خدا و دین خیلی کمه و من به صمیمیت با خدا نیاز دارم. نه این فاصله ...
.
+زهرا! در مجموع دوستت دارم و بابت همه تلاش هات ازت ممنونم! کارهایی که توی این مدت انجام دادی رو اگر انجام نمی دادی روند زندگیت خیلی به راه نامناسبی میرفت. ممنوونم که ادامه دادی نازنین زهرا
.