بچه‌های وطن

این سعید اسماعیلی یه حسن یزدانی دیگه میشه، حالا ببین کی گفتم.

+البته اگه خدا بخواد.

+هر وقت یکی از ورزشکارامون اسمش سعیده، یاد آقای خیابانی میگفتم که تو بازی ایران و اسپانیا تو جام جهانی وقتی سعید عزت اللهی رفت با یه بازیکن از تیم حریف حرف زد، یه بند میگفت :" سعیدمون اسپانیایی بلده" :)))

سعیدمون کشتی بلده داداش😉

نه به شوگر ددی

داستان خواستگاری‌هایی که ازم شده رو اگه بتونم بنویسم یه کتاب طنز جالبی میشه:)

چند روز پیش دوست صمیمی دوران کارشناسی‌ام حین صحبت یه دفعه گفت:

" میدونی چند وقته ندیدمت!

بیا جاریم شو زود زود همو ببینیم!"

بعد من فهمیدم این یه چیزایی پشت پرده داره، ولی خواستم شوخی کنم بلکه منصرف بشه. گفتم "حیف که برادرشوهری نداری که به من بخوره." توقع داشتم تسلیم بشه و بحث و باز نکنه. ولی متاسفانه شروع کرد.

جدی شد و گفت که میخواد نظرم رو راجع به برادر شوهرش بدونه تا اگه اجازه دادم بیاد با هم حرف بزنیم! حالا برادرشوهره از شوهر خودش بزرگتره و کلا ۱۴ سال بزرگتر از من:||

.

واقعا نمیدونم مردم چه فکری با خودشون می‌کنند که بعضی وقتا خواستگاری‌های عجیب غریبی می‌کنند. چرا من باید زن برادر شوهرت بشم؟

البته که داند به جز ذات پروردگار/ که فردا چه بازی کند روزگار. یوقت دیدی فردا رفتم با کسی که بیشتر از ده سال ازم بزرگتره ازدواج کردم ولی ترجیحم واقعا در حد ۲، ۳ سال هست.

و از نظرم پسری که بصورت سنتی خواستگاری دختری که خیلی ازش کوچیکتره میره، زیاد فکری تو کلش نیست. مگر اینکه حالا یه شناختی از قبل باشه، عشق شکل بگیره که اون به کنار. ولی سنتی واقعا در ذهنم نمی‌گنجه.

منهای روزمره

طبق شنیده‌ها تیم کشتی آزاد قهرمان جهان شده. اما امسال برخلاف همیشه من اصلا مسابقات رو ندیدم. شاید نبود حسن یزدانی باعث شد که پیگیری جدی نکنم. به هر حال آدمی مثل حسن یزدانی یه وزنه سنگین برای همچین مسابقاتی هست و حضورش به شدت جذابیت مسابقات رو بیشتر می‌کنه.

+ سه سال تا المپیک لس آنجلس ۲۰۲۸. یک سال به این زودی گذشت.

شکلات متحرک

دخترعموی کوچیکم رو به شدت دوست دارم. بارها می‌بینم که توی گالری دارم عکساش رو نگاه می‌کنم. دلم میخواد پیشم باشه. بوش می‌کنم. و از بوش و حس کردن وجودش سیر نمیشم.

حرفی از جنس زمان نشنیدم

کاش مردم اینجا من و یادشون بره. هی فکر نکنن که خوبه برام شوهر پیدا کنن!! و پسرایی رو که فقط دنبال زن‌ هستن نه یک انسان همراه، برام لقمه نگیرن.

البته اگه مامان اون مورد خاص فکر کنه که بهتره برای پسرش زن بگیره و کی بهتر از من، مشکلی نیست 🤣🤣

.

+ من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد

وقتی از پنجره می‌بینم، حوری -دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین

فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست،

لحظه هایی پر اوج.

مثلا شاعره‌ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب‌ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور

چند ساعت راه است؟؟؟

#سهراب سپهری

جشن

خودم رو برای ساعت‌های متوالی در بین صفحات مختلف پارچه فروشی اینستاگرام پیدا کردم. بازهم داشتم مدل انتخاب می‌کردم و پارچه‌ی مناسب.

یادم افتاد چند روزی است که انقدر درگیر‌ مراسم‌های عروسی و نامزدی و ... شده‌ام که پاک فراموشم شده کارم چیست، اولویتم چیست؟ می‌خواهم چه کار کنم!

با خودم گفتم چند روزه‌ی زندگی می‌گذره و در گذر دنیا هیچ اهمیتی نداره که توی مراسم عروسی فلانی چه تن کرده بودی! اما اینکه در طول این زمان چه کسی‌ بوده‌ای اهمیت دارد. یاد حرف ساناز افتادم که به نقل از یک عالمی میگفت :"ما ابد در پیش داریم."

.

واقعا چرا باید زمان زیادی از زندگی‌ام را صرف این کنم که در فلان مراسم چه بپوشم!؟ زندگی خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو میکنم میگذره و اگه اولویتم ظاهرم در یک مجلس باشه، از چیزهایی محروم میمونم که برام مهم‌‌تر بودن.

.

+ من خیلی موسیقی گوش میدم. پاپ، سنتی، فولکلور، مناسب رقص، غمگین و... و یک بار شنیده بودم گوش دادن زیاد به موسیقی آدم رو از یاد خدا غافل میکنه. و این بار بنظرم این درست میاد. موسیقی‌های خیلی شاد و موسیقی‌های خیلی غمگین به حدی ذهن آدم رو غرق در خودشون میکنن که یاد خودت رو هم فراموش میکنی! فراموش میکنی چه کاره‌ای! اولویتت چیه. درگیر همان لذت‌های لحظه‌ای میشی. یک جور شراب. شراب هم برای مدتی دنیا رو فراموشت میکنه، مجالس رقص و عروسی هم همین‌طور. بد نیست ولی وقتی زیاد میشه، از زندگی میندازتت.

+ شروع شماره‌ی جشن مدام و هماهنگی بسیار روایت اول به قلم مژده سالارکیا با افکار امروز من.

.

تو چه دانی که پسِ هر نگهِ ساده‌ی من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی‌ست؟


- مهدی اخوان‌ثالث

طومار امروز

یه دختر عمه دارم که از وقتی یادم میاد خواستگار داشت. چند هفته پیش وقتی سه تا زن دیگه جلوی در خونشون دیدم با خودم گفتم بهتره دل‌خوش نکنم چون اینم یکی مثل بقیه میشه! ولی خداروشکر سر گرفت و امشب عقدش بود. امروز من حال و احوال عجیبی رو تجربه کردم که میخوام بنویسم.

امروز خیلی عصبانی بودم. هنوز طعم دعوای دیروز با بابا زیر زبونم بود. البته دعوا بین اون و مامان بود. دعوا هم که نه بحث. و من خیلی عصبانی شده بودم و چیزی هم نگفته بودم‌. از بی‌مسئولیتی‌هاش دیگه به جوش اومدم. از دیروز به شدت اعصاب داغونی داشتم و دوست داشتم یه جوری خالی کنم. از صبح امروز شروع کردم و گفتم که من لباس ندارم پس نمیرم مراسم! و دلیل این هم باز بابام بود. میدونستم پول داره، با این‌حال اصلا بهم نگفت که بریم لباس بخریم. حتی یه تعارف!

می‌خواستم یه جورایی اعتراض کنم اما این اعتراض بیشتر داشت من رو داغون می‌کرد. مامان رفت برام لباس آورد خونه پرو کنم، هیچ کدوم خوب نبود. منم دیگه زدم به سیم آخر. گفتم نمیرم که نمیرم.

مامان اومد بغلم کرد. گفتم برو. بعدش دیگه دیدم گریه نکنم نمیشه، نشستم قشنگ گریه کردم‌. بعد یادم افتاد چقدر دارم شبیه pms رفتار می‌کنم! رفتم از هوش مصنوعی پرسیدم اینکه علائمش با تاخیر بروز پیدا کنه، طبیعیه یا نه! بعد بازم گریه کردم. این دفعه با خیال راحت تر! چون دفعه قبلی فکر می‌ترسیدم از افسردگی باشه و دوباره عود کنه. (البته هنوزم یکم میترسم)

باز رفتم با هوش مصنوعی در مورد پدرم صحبت کردم. اونم گفت تو باید قبول کنی این وضعیت رو. پدر تو تغییر نخواهد کرد، تو فقط داری با این کار این آزار روحی رو ادامه‌اش میدی. دیدم منطقی حرف می‌زنه. یه فکر کردم دیدم دارم با این کار اعصاب مامان رو هم بهم میزنم و ممکنه کمرش بدتر شه! چون دکتر گفت اعصاب خیلی اثر داره.

پاشدم با گریه دنبال یه سری لباس گشتم که پارسال خریده بودم. بعد با مامان رفتیم چند تا خرت و پرت خریدیم. اومدم دوش گرفتم. آرایش کردم و رفتیم.

+ مراسم خوش گذشت. خیلی خوشحال بودم بخاطر این اتفاق‌‌ و از ته دلم براش آرزوی خوشبختی می‌کنم.

+این روزا یکم داغون شدم از نظر روحی. فکر کنم فشار جسمی و روحی زیادی بهم اومد. سفارش داشتم، کارای خونه که در حد یه کار واقعا تمام وقت هست، زبان و گاهی کلاس (که البته این ترم رو افتادم، یعنی پیام دادم و گفتم دیگه نمیتونم تمرین بفرستم چون روحی واقعا داغونم و نمیخوام خیلی دیگه فشار بیارم). دعوا و بحث ها با بابا واقعا فرسایشی و مزخرفه و خیلی حالم رو بد میکنه. به علاوه به خاطر جارو کردن مداوم حیاط از دیروز دردی که حدس می‌زنم سیاتیک باشه اوج گرفته بود و واقعا اذیت کرد. حالا اوضاع مالی داغون هم اضافه کنم که دیگه نور علی نور. و کمر مامان. و نگرانی‌هایی در مورد هیرو.

+ حالا خوبه نه شوهر دارم، نه بچه! این همه فکر و خیال دارم:)

+ امشب عروسی پسرخاله‌ی س هم بود. احتمال نود درصد اومدن چون که دوطرفه فامیلن:) ولی گذرم نیفتاده به اون طرفا که ببینم هست یا نه.

مدرسه

دیشب تو خواب مدرسه‌ای بودم و با هم‌کلاسیام می‌رفتم مدرسه. توی راه که می‌رفتیم نگاه به در س اینا کردم که ببینم ماشینش هست یا نه. که نبود. بعد دیدم پدرش با یه کت شلوار کرمی نزدیک درشون نشسته با چند تا مرد صحبت می‌کنه.

از اینجا به بعدش انگار آژانس داشتیم و سوار اون شدیم که بریم‌ وقتی ماشین راه افتاد یکی از دوستام گفت امروز زبان هم داریم. و من گفتم وااااای! چرا من نمی‌دونستم. مگه امروز فقط شیمی نداریم؟؟؟

کتابای آکسفورد و امریکن تو دستم بود ولی کتابای مدرسه رو اصلا برنداشته بودم. یه عالمه هم گویی تمرین داشت که ننوشته بودم‌. بعد انگاری که معلم زبان‌مون پدر س بود. به دوستم گفتم :" بیخیال چیزی نمیگه!" بعد خودم خجالت کشیدم پیش بابای س بی‌نظم بنظر بیام گفتم بزار بریم از مدرسه زنگ بزنم بابام بیاره.

تو مدرسه که رسیدیم زنگ اول شیمی داشتیم. یکی از دوستام گوشی‌شو می‌آورد مدرسه و من با اصرار راضی‌اش کردم که بیاد بریم حیاط و به مامانم زنگ بزنیم که بگه بابام کتابام رو بیاره! وقتی از کلاس خارج شدیم و می‌خواستم بریم بیرون، دیدیم معلم شیمی از پله‌ها اومد بالا و داره میره کلاس. حالا معلم شیمی‌مون کی باشه خوبه؟؟؟ کیلیان مورفی!! چهره‌ی سردش رو به خودش گرفته بود، موهاش ریخته بود روی پیشونی‌اش و یکم پریشون بود. یه کیف سامسونت قهوه‌ای تیره هم دستش بود. با کاریزمای همیشگی‌اش رفت توی کلاس و مارو ندید و من از دیدن معلم شیمی‌مون حسابی هیجان زده و خوشحال شده بودم.

خلاصه بعدش رفتیم از پایین زنگ بزنیم به مامانم تا وقتی که زنگ زبان شد و بابای س اومد سر کلاس، کتاب‌هام به دستم رسیده باشه. 😁😂

.

+تو این حال روحی داغون، یادآوری این خواب جالب بود.

بگو بازم هوام و داری

خیلی دلم گرفته. از اون روزی که دکتر زل زد به چشمام و گفت افسردگی، تا حالا همیشه از دل گرفتن ترسیدم. چون میتونست شروع یه دوران تاریک خفه‌کننده باشه‌.

این مدت خیلی تحت فشار بودم. بیماری مامان خیلی اذیتم کرد. و دعوای امروز صبح با پدر. احساس می‌کنم پدر قشنگ مسبب بسیاری از مشکلات هست. اما چه میشه کرد؟

دوست دارم چند روز بخوابم و بیدار نشم. دوست دارم ذهن و جسمم آروم بگیرن.

.

+ نمیدونم چه میشه کرد فقط میدونم باید از خدا کمک بخوام.

+ استراحت کن، دوباره بلند میشی زهرا، توکل کن به خدا. درسته تو خیلی غلط رفتی ولی اون هنوز خدای توئه.

نظر

یه حلقه کتاب داریم که توش اکثرا افراد مذهبی شرکت دارن. بعضی از دوستان نظراتی دارن که واقعا خفه‌کننده است. عقیده دارن که مثلا یه نویسنده از تمایلش به بچه نداشتن ننویسه. چون که تاثیر می‌زاره و باعث میشه مردم بی‌میل بشن به بچه دار شدن.

.

احساس می‌کنم کارکرد هنر این نیست. کارکرد هنر اینه که ما بتونیم دغدغه‌ی آدم‌های مختلف رو درک کنیم. بتونیم اون فامیل‌مون که انتخابش بچه دار نشدن هست رو درک کنیم.

شما حتی اگه بخوای بچه‌دار شدن رو ترویج بدی باید اول بتونی بفهمی اون چه نظام تفکری داره که نتیجه‌اش میشه این انتخاب.

شب و شعر

میخواستم شاخابی خودسر و دیوانه باشم

در شب اندوه

راهم را جدا کنم از رود،

خودم را در هیات جویی باریک

برسانم پشت پنجره‌ات

لکه پر رنگ سکوت را پاک کنم از حوالی خانه‌ات

میخواستم صدای خنده بلند پسربچه‌ای باشم

وقتی پای منبر شیخی مرگ‌اندیش

با انگشتر عقیقت بازی می‌کنی

و لازم است کسی به زندگی برت گرداند

.....

# لیلا کردبچه

احوالات شبانه

امشب یه چیزیم بین حال‌گرفته و دلتنگی و اعصاب خردی و خستگی.

هوا هوای دلتنگی برای عشق قدیمیه :) برنامه‌ام گوش دادن آهنگ غمگین و نوشیدن پشت سر همه!

.

+شاید براتون سوال باشه نوشیدن چی؟؟؟

خب معلومه چای! اونم چای نعنا 🤣🤣

عصیانگر

چند شب پیش یکی از هم‌کلاسیام که خیلی هم دوستش داشتم همیشه، من و برای بار n ام برای برادرش خواستگاری کرد.

چند سال پیش خواستگاری کرده بودن، گفتم نه، یکی دیگه رو نامزد کردن، بعد منجر به جدایی شد. بعد دوباره اومدن و مدت‌هاست که از راه‌های مختلف خواستگاری میکنن. پیش خودشون میگن تا حالا نتونسته شوهر پیدا کنه، حتما با کله قبول می‌کنه! (خود اون هم‌کلاسیم سه تا بچه داره.)

+میگه من مطمئنم تو بهترین گزینه برای داداش منی. الان دختر سالمی پیدا نمیشه و ...

بهش گفتم باور کن اونقدرا هم که فکر میکنی من دختر خوبی نیستم:)) البته منظورم این بود که من یه گزینه خیلی سمی برای داداشت هستم چون اون دنبال یه دختر مطیع و در چهارچوب ایده‌آل خودش هست که ترجیحا غیر از حرفای روزمره چیزی نگه و نظری نداشته باشه، و من چی‌ام؟ یه عصیانگر!

سیس

وقتی چادر مشکی ساده و بدون کش با یه روسری نسبتا خوب سر می‌کنم، حس میکنم زن یه حاجی بازاری پولدارم که دارم با بنز حاج آقا میرم مدرسه دو تا بچه‌ای که دارم سر بزنم🧕

آش‌پز ؟!

چند روز پیش برای اولین بار آش رشته پختم. بابام که به سادگی از غذایی تعریف نمیکنه گفت خیلی خوشمزه شده. به مامانم گفت از این به بعد بده زهرا آش‌ها رو بپزه! بعدم گفت اگه خانم ها بفهمن انقدر خوب آش درست میکنی سر دیگ نذری‌هاشون میگن بیا بپز 😅

حسابی رو ابرا بودم که امشب عدس پلو پختم! بازم برنجم شفته شد:|

رضا به داده بده وز جبین گره بگشا

که بر من و تو در اختیار نگشاده است

#حافظ

ادامه بدیم

سه روز پیش مامانم نشسته بود روبالشی‌ها رو می‌دوخت که وقتی خواست از سر جاش بلند بشه یهو کمرش گرفت. گفتیم اسپاسم کرده، درست میشه ولی درست نشد. امروز دردش از روز اول هم بیشتر بود. به سختی از جاش بلند میشه. توی این سه روز من همه‌ی کارای خونه و حیاط رو بر عهده داشتم و واقعا خسته‌ام. هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روحی. مامان از یه طرف، عدم مسئولیت‌پذیری پدر از یه طرف‌. همه کارا ریخته رو هم بدون اینکه فکر کنه باید سر و سامانی به اوضاع بده!

داره بهم فشار میاد. توی این بحران‌های مالی و جسمی و... اینکه انقدر بی‌فکر و غیر مسئولانه عمل می‌کنه خیلی اعصابم رو خرد می‌کنه! طفلک مامان مدت‌ها بود از دست این کاراش حرص می‌خورد. فکر کنم همین حرص خوردن اعصاب کمرش رو داغون کرد!

منم میدونم که حرص خوردن فایده‌ای نداره اما نمیدونم چیکار کنم. شاید بهتر باشه از تکنیک کتاب " دوست داشتن وضعیت موجود " استفاده کنم. به هر حال چاره‌ای نیست.

دلم می‌خواست گریه کنم. حالم زیاد خوب نیست. نگران کمر مامانم. با این سابقه دیسک کمر نگرانم کارش بیخ پیدا کنه. اما یادم میفته که یه قول و قراری داشتم. راضی باشم به رضای خدا. من هر اونچیزی که برعهده‌ام هست انجام میدم، باقی‌اش با خدا....

دعا نیاز دارم. خیلی.

.

+الحمدلله واسه همین روزا. واسه نعمت‌هایی‌که همین روزا ازشون برخوردارم. چون زندگی بهم ثابت کرده همیشه میتونه یه سری نعمت‌هایی رو به یادم بیاره که نمی‌دیدمشون.

شاید در آینده جستار شود

رسیدن‌هایی مثل محمد و زینب فقط توی فیلم‌هاست فکر میکنم. اگه دنیای واقعی بود محمد چند سال پیش با یه دختری ازدواج کرده بود، زینب هم مجبوری به یه ازدواج تن داده بود.

+به محمد میگفت من تو تمام این سال‌ها به این لحظه فکر کردم:) چقدر گوگولی 🥲

کیه که فکر نکنه؟ همه فکر میکنن. منم فکر می‌کردم. به اینکه تو کت شلوار دامادی چه شکلی میشه. ذوق می‌کردم که چقدر بهش خواهد اومد.

+ولی یه مدتی میشه، فکر کنم از وقتی اون تمرین‌های روایت‌نویسی رو انجام دادم دیگه اصلا بهش فکر نمی‌کنم. حسرت دیدنشم ندارم. یه جورایی برام معناش رو از دست داده! ولی خب تجربه‌اش واقعا خاص و عمیق بود.

به قول موراکامی:

"وقتی طوفان تمام شد یادت نمی‌آید چگونه از آن گذشتی و جان سالم به در بردی ، حتی در حقیقت مطمئن نیستی طوفان واقعا تمام شده باشد
اما یک چیز مسلم است ، وقتی از طوفان بیرون آمدی دیگر همان آدمی نیستی که قدم به درون طوفان گذاشت!"

.

+ولی خب برد رو زینب ها کردن، ما فقط داریم اداش رو درمیاریم. بازم یاد حرف یه نویسنده دیگه افتادم. ایوان تورگینف یه جایی گفته:

"حاضرم به کل نبوغ و تمام کتاب‌هایم پشت کنم، اما در مقابل جایی در این دنیا زنی دلواپس باشد که به ناهار می‌رسم یا نه!"

خواب

فکر کردن به بعضی چیزها ترسناک است. مثلا دیشب که خوابم نمی‌برد با خودم فکر می‌کردم نکند باز غول بی‌شاخ و دم بی‌خوابی شبانه یقه‌ام با بگیرد. یک ساعت از این پهلو به آن پهلو شدم. می‌خواستم بخوابم و بدنم هم انگار خسته بود و خواب می‌خواست اما ذهنم نه. هنوز هشیار بود. از این دوگانگی وحشت می‌کردم و از خودم و ذهنم می‌ترسیدم. یاد خوابی افتادم که چند سال قبل تجربه کرده بودم. وقتی دکتری داروهای اشتباهش را به خوردم داده بود و مرا در چنان برزخی رها کرده بودم که جسمم خوابیده بود ولی مغزم تمام حرف‌های دور و برم را می‌شنید و از ماوقع آگاه بود. و این یادآوری بیشتر می‌ترساندم.

کمی که گذشت یادم افتاد، این بی‌خوابی کجا و آن بی‌خوابی کجا. دراز کشیده بودم در رختخوابم و می‌توانستم به هزار چیز خوب فکر کنم. فقط خوابم نمی‌برد. اضطراب بیچاره‌ام نکرده بود و چیزی روی گلویم چنبره نزده بود. خدارا شکر کردم.

.

+ خدایا من منت دارتم به خاطر خواب. به خاطر ارامش‌. به خاطر همه‌ی چیزایی که دارم و به چشمم نمیاد.

چقدر دلم برای شبای بارونی تنگ شده:)