بگو بازم هوام و داری
خیلی دلم گرفته. از اون روزی که دکتر زل زد به چشمام و گفت افسردگی، تا حالا همیشه از دل گرفتن ترسیدم. چون میتونست شروع یه دوران تاریک خفهکننده باشه.
این مدت خیلی تحت فشار بودم. بیماری مامان خیلی اذیتم کرد. و دعوای امروز صبح با پدر. احساس میکنم پدر قشنگ مسبب بسیاری از مشکلات هست. اما چه میشه کرد؟
دوست دارم چند روز بخوابم و بیدار نشم. دوست دارم ذهن و جسمم آروم بگیرن.
.
+ نمیدونم چه میشه کرد فقط میدونم باید از خدا کمک بخوام.
+ استراحت کن، دوباره بلند میشی زهرا، توکل کن به خدا. درسته تو خیلی غلط رفتی ولی اون هنوز خدای توئه.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 0:35 توسط زهرا
|