یه دختر عمه دارم که از وقتی یادم میاد خواستگار داشت. چند هفته پیش وقتی سه تا زن دیگه جلوی در خونشون دیدم با خودم گفتم بهتره دل‌خوش نکنم چون اینم یکی مثل بقیه میشه! ولی خداروشکر سر گرفت و امشب عقدش بود. امروز من حال و احوال عجیبی رو تجربه کردم که میخوام بنویسم.

امروز خیلی عصبانی بودم. هنوز طعم دعوای دیروز با بابا زیر زبونم بود. البته دعوا بین اون و مامان بود. دعوا هم که نه بحث. و من خیلی عصبانی شده بودم و چیزی هم نگفته بودم‌. از بی‌مسئولیتی‌هاش دیگه به جوش اومدم. از دیروز به شدت اعصاب داغونی داشتم و دوست داشتم یه جوری خالی کنم. از صبح امروز شروع کردم و گفتم که من لباس ندارم پس نمیرم مراسم! و دلیل این هم باز بابام بود. میدونستم پول داره، با این‌حال اصلا بهم نگفت که بریم لباس بخریم. حتی یه تعارف!

می‌خواستم یه جورایی اعتراض کنم اما این اعتراض بیشتر داشت من رو داغون می‌کرد. مامان رفت برام لباس آورد خونه پرو کنم، هیچ کدوم خوب نبود. منم دیگه زدم به سیم آخر. گفتم نمیرم که نمیرم.

مامان اومد بغلم کرد. گفتم برو. بعدش دیگه دیدم گریه نکنم نمیشه، نشستم قشنگ گریه کردم‌. بعد یادم افتاد چقدر دارم شبیه pms رفتار می‌کنم! رفتم از هوش مصنوعی پرسیدم اینکه علائمش با تاخیر بروز پیدا کنه، طبیعیه یا نه! بعد بازم گریه کردم. این دفعه با خیال راحت تر! چون دفعه قبلی فکر می‌ترسیدم از افسردگی باشه و دوباره عود کنه. (البته هنوزم یکم میترسم)

باز رفتم با هوش مصنوعی در مورد پدرم صحبت کردم. اونم گفت تو باید قبول کنی این وضعیت رو. پدر تو تغییر نخواهد کرد، تو فقط داری با این کار این آزار روحی رو ادامه‌اش میدی. دیدم منطقی حرف می‌زنه. یه فکر کردم دیدم دارم با این کار اعصاب مامان رو هم بهم میزنم و ممکنه کمرش بدتر شه! چون دکتر گفت اعصاب خیلی اثر داره.

پاشدم با گریه دنبال یه سری لباس گشتم که پارسال خریده بودم. بعد با مامان رفتیم چند تا خرت و پرت خریدیم. اومدم دوش گرفتم. آرایش کردم و رفتیم.

+ مراسم خوش گذشت. خیلی خوشحال بودم بخاطر این اتفاق‌‌ و از ته دلم براش آرزوی خوشبختی می‌کنم.

+این روزا یکم داغون شدم از نظر روحی. فکر کنم فشار جسمی و روحی زیادی بهم اومد. سفارش داشتم، کارای خونه که در حد یه کار واقعا تمام وقت هست، زبان و گاهی کلاس (که البته این ترم رو افتادم، یعنی پیام دادم و گفتم دیگه نمیتونم تمرین بفرستم چون روحی واقعا داغونم و نمیخوام خیلی دیگه فشار بیارم). دعوا و بحث ها با بابا واقعا فرسایشی و مزخرفه و خیلی حالم رو بد میکنه. به علاوه به خاطر جارو کردن مداوم حیاط از دیروز دردی که حدس می‌زنم سیاتیک باشه اوج گرفته بود و واقعا اذیت کرد. حالا اوضاع مالی داغون هم اضافه کنم که دیگه نور علی نور. و کمر مامان. و نگرانی‌هایی در مورد هیرو.

+ حالا خوبه نه شوهر دارم، نه بچه! این همه فکر و خیال دارم:)

+ امشب عروسی پسرخاله‌ی س هم بود. احتمال نود درصد اومدن چون که دوطرفه فامیلن:) ولی گذرم نیفتاده به اون طرفا که ببینم هست یا نه.