من یه بابا دارم که هر باری که بخوایم خاطره خوب بسازیم با تمام قوا اونو خراب میکنه!

امروزم همین کارو کرد... تولد رو تو مزرعه برنانه ریزی کرده بودم و چای سیاه یادم رفت!!! سر همین موضوع یه جوری عصبانی شد و گفت گیجید و فلان و بهمان که اشکام ریخت... احساس خیلی بدی داشتم. گفتم خدایا چجوری میخواد این تولد سپری بشه.

یهو سروکله زن بابای مادرم با دایی هام و همون زندایی ام که تازه نامزده پیدا شد! و من در حال گریه بودم... اونام دیدن! هی میگن چرا گریه میکنی....

.

خلاصه یه جوری بالاخره جلوی اشکام رو گرفتم و شروع کردیم. کلا بابام زهرمار میکنه همه ی خوشی هامونو....

بعدش اون دایی کوچیکم که هم سن برادر کوچیکمه و بچه ی زن بابای مادرم شیرین بازی درآورد و منم خوشحال شدم و خندیدم از ته دل.... درسته خوب شروع نشد اصلا ولی حضور اونا و بعدم دایی دیگرم با همسر و پسرش یه جوری انگار هدیه خدا بود واسه خوب شدن حالم.

.

.

بابام موقع برگشتن سراغم و گرفت و من و آورد خونه ولی همچنان اون اخلاقش حفظ شده!!! والا به خدا نمیدونم چه حکمتیه این اخلاقای هر چند وقت یه بارش... اوووووف!

یعنی همه اینجور چیزا دارن تو خونواده؟؟؟؟

.