مامان
خیلی نگران مامانمم.
نمیدونم چرا اینجوری شده... البته قبلا هم سابقه داشته ولی شاید این دفعه چون حس میکنم شبیه قبلنای منه نگران میشم.
.
.
پ.ن: فردا ان شاءالله تمرینی که روانشناسه گفته بود رو انجام بدم تا نزارم این نگرانی سراسر وجودم رو بگیره.
.
پ.ن۲: خدایا نمیدونم دعا بکنم یا نه... که آیا دعا مستجاب میشه یا نه! یادم میاد همه التماس های روی سجاده، همه ذکر ها و نذر ها، .... اما چه بسا چیزی را خوش نداریم و آن به نفعمان است...
بهت می گفتم کاری نکن کارم بکشه به دکتر و قرص. یه جوری خوبم کن. و شاید حکمتی داشت. نمیخوام حکمتش رو جستجو کنم. اما این روزا میبینم چقدر بیشتر دور و بری هام رو درک میکنم! و قبلا چقدر درک نمی کردم. این درک به خاطر همون تجربه است...
و من یادم رفت که تو قرار نیست همیشه معجزه کنی بلکه راه رو جلوی پامون قرار میدی تا کار لازم رو انجام بدیم و بهبودی حاصل بشه. مثل این دکتر خوب ِ تحصیلکرده تو دانشگاه شهید بهشتی توی شهرِ کوچیک ما :))
خدایا من یاغی گری نمیخوام بکنم، اگه حرفی میزنم، اگه مردد میشم واسه اینه که خیلی سختم بود. خیلی .... از زیر اون بار سنگین دارم بلند میشم. بهم کمک کن خدا... دستم و بگیر.
مادرم رو، حال خوبش رو، صدای خنده اش رو .... بهمون ببخش🤲🌱💚
.
.
پ.ن ۳: میشه منم یاد کنید تو دعاهاتون؟🌙🌱