دوستم شام دعوت کرده بود. مامان باباش رفته بودن کربلا. رفتم. نگفته بود مامانتم بیاد. منم تنها رفتم. خب بنظرم لزومی نداره با مامانم دعوت کنه! اصلا دوست نداشتم با مامانم برم....
چند تا از همکلاسی های مدرسه مو دیدم. گفتیم و خندیدیم. همشون بچه دارن:))
.
.
باز بعد مراسم اومدم خونه و افکار منفی اومدن سراغم که تو هنوز خونه باباتی و این چیزا رو تحمل میکنی، بقیه خونه زندگی خودشون و دارن!
.
بعد که برگشتم مامانم میگه انقدر فهم نداشتن من و دعوت کنن، بابامم بهش میگه ببین دیگه اصلا آدم همچین جایی میره؟!
.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:59 توسط زهرا
|