صدای دسته های عزاداری از بیرون میاد. ما روضه های روزانه میرفتیم که اونم حال پدر روضه خون بد شده و دیگه نمیاد فعلا.

و این چند روزه جایی نرفتیم. دلم نمیخواد به محرم ِ حسین ع بی تفاوت باشم. دلم نمیخواد سهمم از عزاداری همین شنیدن گاه به گاه صدای دسته ها از خونه باشه.

یه داستانی بود از یه پیرزنی در زمان حضرت یوسف ع- البته این داستان نمیتونه حقیقت داشته باشه ولی مثال خوبیه- میگه وقتی یوسف رو به بازار بردن تا بفروشن یه پیرزنی هم اومد و گفت که منم میخوام یوسف رو بخرم. یکی بهش گفت آخه تو که چیزی نداری بتونی یوسف رو بخری!!؟ پیرزنه گفت چیزی ندارم و نمیتونم بخرم ولی اگه منم بگم مشتری یوسفم، خواهان یوسف بیشتر از قبل شمارش میشه:))

.

.

پ.ن: ترجمه داستان از ترکی سخت بود. نمیدونم منظور و رسوندم یا نه‌.

یاد این می افتم و میگم منم دوست دارم برم عزاداری! تا به اندازه یه نفر عزای حسین ع رونق بیشتری داشته باشه...