امروز ح سر ظهر گفت که میره یه جایی و برمیگرده. ولی من یکم شک کردم بهش. شک کردم بره برای تولد من چیزی بخره. می‌خواستم بگم خواهش میکنم این کارو نکن. چون من خریدم فکر نکن تو باید بخری. معامله که نیست. ولی نگفتم. گفتم شاید واقعا میره پی یه کاری. اونطوری من ضایع میشم.

رفته بود و یکم بعد به خانم دکتر زنگ زد و چیزی گفت. بعدش بهش گفتم چی گفت؟ نتونست خوب بپیچونه. گفت هیچی چرت و پرت!! خلاصه شاید فردا ح یه هدیه برام بیاره 🤣 ولی واقعا من این دفعه توقع ندارم.

.

+بنظر من تولد واقعا چیز خاصی نیست. خب چی شده مثلا؟ دنیا اومدن چیش دست خودمون بوده که بهش فخر کنیم؟ شاید اینکه خدا ما رو برای انسان بودن انتخاب کرده تنها علتی باشه که بشه براش خوشحالی کرد.

ولی ما که آدم خوبه نیستیم، روراست باشیم چند درصد از ما واقعا می‌خواستیم بیایم به دنیا؟ خودم چی؟ می‌خواستم بیام و آیا زندگی به رنجی که می‌کشیم می‌ارزید؟؟

عشق تنها چیزیه که باعث میشه زندگی به رنجش بیارزه. این عشق برای یکی خداست. برای یکی همسرش، برای یکی فرزندش، برای یکی هنرش، کارش. خلاصه جهان بی‌عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار.

و جواب دادن به سوالی که پرسیدم برای من خیلی سخته. شاید نبودن باعث می‌شد مسئولیتی روی دوشمون نباشه. نیازی نباشه روزی جواب پس بدیم. ولی بودن هم چیزی نیست که بگم نمی‌ارزید‌‌. من وسط این دو تا دارم قِل می‌خورم‌. اما جنس اولی از ترسه، جنس دومی از شجاعت. و من درسته آدم ترسویی هستم، اما شجاعانه عمل میکنم.