نشستم تو مطب، خودم رو چسبوندم به شوفاژ و هر از گاهی آب بینی‌ام رو بالا می‌کشم. ایرپاد‌هام رو تازه درآوردم و انداختم روی کیبورد کامپیوتر. اپیزود بی‌پلاس در مورد ناپلئون رو همین چند دقیقه پیش تموم کردم. رادیو آوا طبق معمول همیشه داره پخش میشه. و من اینستاگرام رو باز می‌کنم. شروع می‌کنم به استوری دیدن. یکی تو توییتر نوشته بوده که پدر و مادر عرزشی‌تون رو بکشید. یکی نوشته صاحب عزا ماییم نه شما. یکی نوشته راه‌حل حمله ترامپ نیست. و من فکر می‌کنم نکنه واقعا جدی جدی جنگ داره اتفاق میفته؟ یکی آرزو کرده اصل‌کاری بمیره، البته اگه از سوراخ موش بیاد بیرون. اون یکی در جوابش نوشته، به زودی میبینه که دشمنای اصل‌کاری نابود میشن. خسته‌ام از دیدن این محتواها.

رادیو پخش می‌کنه :

پهنای اروندت سلام

البرز و الوندت سلام

بر آسمان فکه و

کوه دماوندت سلام

یه لحظه یه چیزی در اعماق قلبم خودش رو نشون میده. مثل برقی که یه الماس نهفته تو دریا میتونه داشته باشه. میدونم چیه. همونیه که وقتی ورزشکارامون تو المپیک عملکرد خوبی دارن، اشک رو از چشام سرازیر می‌کنه. وقتی پرچم‌مون بالاتر از پرچم کشورهای دیگه بالا میره، احساس غرور رو بهم میده. این فهم از اعماق وجودم به سطح میاد و روی موج‌های ذهنم تاب میخوره: من تا مغز استخوان عاشق ایرانم. بد جور عاشق ایرانم.