آخرین فیلمی که برای مرداد ماه نوشته بودم ترومن شو بود. همین اولش میگم که اگه میخواید اسپویل نشه نخونید.

ترومن یه شخصی هست که قبل از تولدش توسط یه کمپانی خریداری میشه برای ساخت فیلم و از لحظه ای که در جنین هست ازش فیلمبرداری میکنند و به صورت زنده در کل جهان پخش میشه فیلمش. جریان زندگی ترومن توی یک جزیره میگذره و به مرور ترومن بزرگ میشه در حالیکه آدمهای اطرافش همه بازیگر هستن. پدر و مادرش. هم کلاسی هاش. همسایه هاش ... همه و همه ...کارگردان اتفاقاتی که برای ترومن می افته رو کنترل می کنه و در همه لحظات اونو تحت نظر دارن.

یه جایی ترومن شک میکنه به اتفاقاتی که دور و برش می افته و تلاش می کنه کاری کنه که نتونن پیش بینی کنن. مثلا تصمیم میگیره یهو سفر بره و ... اما چون همه بازیگرای این فیلمن باعث میشن که نتونه به چیزی که میخواد برسه.

انگار اون کارگردان رو شبیه خدای زندگی ترومن کرده بودن... یعنی این حس به آدم القا میشد... کارگردان بر میگرده میگه اون اگه بخواد از این دنیا خارج بشه من نمیتونم جلوشو بگیرم و اون خودش نمیخواد و ...

بالاخره ترومن به هر سختی که بود یه جوری از زیر نظر این دوربین ها فرار میکنه و میخواد که از این محدوده فاصله بگیره و خارج بشه. کارگردان همه کار میکنه برای اینکه ترومن نتونه بره ولی اون بالاخره به یه جایی میرسه که دیواره و دیوار همون شهرک سینماییه یه جورایی که فیلم ترومن توش فیلمبرداری میشه. کارگردان بهش میگه تو نمیتونی خارج بشی، تو میترسی، همه چی رو من اینجا برات مهیا میکنم، دنیای بیرون از اینجا هیچ چیزی نداره که برات جذاب باشه! پر از خیانت و دروغ و ...

.

.

+یکم گیج کننده بود و اگه قرار نزاشته بودم که در مورد کتاب و فیلم هایی که میخونم و میبینم یه یادداشت کوچیک بنویسم، نمینوشتم. ولی فقط اون چیزایی که به ذهنم میرسه رو همین طوری خام میگم و رد میشم.

+چند سال قبل به سخنرانی های آقای پناهیان گوش میدادم. یه جایی از فیلم ترومن شو خیلی تعریف می کرد و میگفت یه جورایی نشون دهنده زندگی بشره! یعنی تو باید فکر کنی نقش اول این فیلم زندگیت هستی و فارغ از رفتار بقیه فقط تو ارزیابی میشه. اگه همه آدم ها دارن یه کاری رو انجام میدن اونا بازیگرن ولی این تویی که راهت رو انتخاب می کنی...

+و من به این فکر کردم که من یه دنیای دیگه ای دارم که احساس می کنم متعلق به اون دنیا هستم. و اگر تلاش کنم میتونم مثل ترومن به دنیایی وارد بشم که احساس میکنم متعلق به منه! دنیایی که ارزش های من برای من به تصویر میکشه.... چیزایی که احساس میکنم کار اصلی من هستن و من متعلق به اونهام.

.

.

+اون جایی که کارگردان میگه ما حقیقت دنیا رو با اون چیزایی که به ما ارائه شده می پذیریم! اینجاش خیلی برای من جالب بود. یه آزمایشی انجام شده که توی اون یه حیوان قدرتمند و پر زور مثل فیل رو از بچگی با یه طناب می بندن به یه جایی. اون حیوان وقتی که بچه اس هر چقدر تلاش میکنه اون طناب رو پاره کنه و بره نمیتونه، یاد میگیره که نمیتونه از اون جا تکون بخوره. به مرور بزرگ میشه و زورش بیشتر میشه اما دیگه حتی امتحان نمیکنه ببینه میتونه یا نه! چون از زمان تولد این محدودیت بهش ارائه شده و اون پذیرفته!!

من به این فکر کردم که چقدر چیزهای مختلفی توسط دنیا، آدم های دور و برم بهم ارائه شده و من اونا رو بپذیرفتم! در حالی که میتونه اینجوری نباشه!

.

.

پ.ن: نوشتن این یادداشت خیلی برام سخت بود ولی به هر زوری بود به هر حال نوشتم ....