بچه
دو دستی بازوی چپم رو گرفته و خوابیده ... گاهی توی خواب دچار هیجان میشه و میبینم که دستاش دارن بازوم رو یه کوچولو فشار میدن... مثل وقتایی که نوزاد بود و با دستای کوچیکش انگشت هامو میگرفت
.
+گوشی رو تکیه دادم به لحافش و دارم مینویسم تا این حس خوب بمونه:)
+یه چیزی بگم؟؟ من خب خیلی بچه دوست دارم اما از اینکه خودم بچه ای به دنیا بيارم میترسم واسه خاطر اینکه من مسئول همه چیز اون بچه میشم ... ممکنه ژن های معیوب من بهش انتقال پیدا کنه، ممکنه از داشتن مادری مثل من راضی نباشه... شاید نخواد مادرش وضع مالی منو داشته باشه!!
همیشه به اینا فکر میکردم و راستش گفته بودم تا وقتی خیلی پولدار نشدم نمیخوام بچه ای داشته باشم اما فهمیدم انداختن خودم تو مسابقه ی پول بیشتر فقط خودم و نابود میکنه!
.
.
حالا چیزی که می خواستم بگم این بود که از خیلی وقت پیش دلم میخواست مثل اونایی که یه بچه رو پیدا میکنن یه بچه ای هم به من برسه و من بهش برسم و ازش مراقبت کنم.
مثل ریلا توی جلد هشتم آن شرلی....
.
.
البته خدا هیچ بچه ای رو از پدر مادرش دور نکنه و پدر مادر هیچ بچه ای رو ناشایست قرار نده ....
این فقط یه فانتزی ذهنیه! که دوست دارم یه بچه حاضر و آماده تحویل بگیرم
که صد در صد هم من مسئولش نباشم !
.
+لازمه مسئولیت پذیری رو در خودم ذره ذره بالا ببرم