امشب یه خواب بود.

همه چیش...

اتفاقاتش...احساس هام ... حرفام ... باخت رحمان عموزاد... باخت اسنایدر و سعدالله اف....

+با یه احساس عجیب دارم به خواب میرم.

در حالیکه فکر میکنم نمیتونم با پدرم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشم و بهتره برم ...

و در حالیکه فکر میکنم م چطور با پدر معتاد و دیکتاتور مآبی که صبح تا شب تو خونه خوابیده و هیچ مسئولیتی در قبال خرج خونه و کارای خونه قبول نمیکنه زندگی مسالمت آمیزی داره؟! اونوقت من این همه حرص و جوش میخورم....

.

.

و در حالیکه فکر میکنم به س و پدرش. پدری که همیشه تحسینش کردم و همین که دوست داشتم در چنین خانواده ای باشم خیلی تاثیر داشت رو علاقه ی من به پسر بزرگش!

.

.

و در حالیکه این شب و آرامشش چقدر دوست داشتنیه. شبی که کسی نیست اعصابت رو بهم بریزه، بهت گیر بده. صدای گوش خراشی نیست. آرومه. و احساس هات هم آروم ترن.

شکرت واسه آفریدن شب. آرامش... شکرت خدا.

.

.

+م تو خانواده من نیست، نسبت فامیلی داریم