یه زمانی بود که تو یه کلاس نویسندگی شرکت کرده بودم و خانم نویسنده به عنوان اولین تمرین گفته بود که کتاب داستان های کوتاه چخوف رو بخونید. در اول کار بنظرم می اومد که خیلی غمگین و ناامید کننده هست و برای روحیه ام خوب نیست. آخه خیلی روحیه ی حساسی داشتم. به عبارتی به زور خودم رو سر پا نگه می داشتم که نیفتم.

کتاب قطوری بود و من رفته رفته بهش علاقه مند شدم. البته هنوزم بنظرم کتاب خوبی نبود اما می دیدم که سیر داستان ها من و جذب میکنه.

بعد از اینکه کتاب رو تموم کردم، من موندم و یه علاقه ی زیاد به داستان های چخوف. بعد از اون کتاب های کم حجم ترش ، نمایشنامه هاش رو خوندم. بعدش وقتی که داشتم ترکی استانبولی یاد می گرفتم توی یوتیوب یه کانال کتاب صوتی به ترکی استانبولی دیدم. تمام داستان هایی که از چخوف صوتی کرده بود رو گوش دادم به مرور زمان و رفته رفته این علاقه بیشتر شد تا اینکه چخوف شد یکی از محبوب ترین نویسنده های من.

دشمنان مجموعه ای از چند تا داستان کوتاه چخوف به ترجمه ی نویسنده ی محبوب ایرانی من، سیمین دانشور، هست.

.

داستان های چخوف زندگی رو به همون صورتی که هست نشون میده. اگر که ادم ها درگیر هدر دادن عمر هستند همون رو نشون میده. من در ابتدا فکر میکردم که این هیچ فایده ای نداره اما بعدش فهمیدم چخوف بدی های زندگی رو همون طوری که هست نشون میده. اگر که ادم داره زندگیش رو هدر میده همون رو نشون میده. ادم از دور بهتر میتونه بفهمه که چه راهی درسته و چه راهی غلط.

وقتی که نشون میده سرانجام بطالت چیه ادم میفهمه که به کجا خواهد رسید و اگر راه دیگری رو می رفت سرنوشتش چی میشد.

دیدن تجربه های زندگی ادم های مختلف باعث میشه که ادم درس بگیره. خودش رو جای اون شخصیت بزاره و ببینه که در چنین موقعیتی رفتار درست چی بود.

.

نمونه این رو در کتاب قمارباز داستایوفسکی هم به شدت حس کردم. وقتی که شخصیت اصلی داستان دارای استعداد بود و میتونست که آینده ی خوبی برای خودش رقم بزنه اما وقتی درگیر قمار شد نتیجه چی شد...

.

.

+خلاصه اینکه خوندن داستان های روسی رو به شدت دوست دارم. مخصوصا اگر نویسنده چخوف باشه. داستان های بسیار جذاب و پر کشش هست. در عین حال از خلال داستان ها خیلی چیزها میشه یاد گرفت. میشه زندگی ادم های مختلف رو دید و تجربه کسب کرد. بدون اینکه خودت تو اون زندگی ها بوده باشی.