چند روز پیش برای پسر خاله ی س اومده بودن خواستگاری من.

البته کاملا سنتی بود ، میگفتن که پسره اصلا من و ندیده و ازمون میخواستن که عکس بدیم و بعد اونا هم عکس بدن و ببینیم همو می پسندیم یا نه ( من پسره رو میشناختم ولی).

خب بابام که بی میلی خودش رو با قیافه گرفتن نشون داد که یعنی نه.

منم گفتم نه. گفتم من س رو با تراپی و ... تونستم کنار بزارمش حالا برم بشم زن پسر خاله اش؟؟ هی تو هر مراسم و عیدی ببینمش، زنش بچه دار بشه برم خونه شون و ...

همین قدر نزدیک بود ها ... برم بشم عروس خانواده شون

.

+ حالا رفته بودیم عزاداری یه لحظه شَبَهِش رو دیدم اومد سوار ماشین شد. درسته دیگه تو ذهنم نیست واقعا. ولی یه حس خاصی یه لحظه تو دل آدم ایجاد میشه... و میفهمم هر چه دورتر ازش باشم همون قدر بهتره.

شاید حتی عشق نیست و یه تروماست، ناشی از طرحواره رها شدگی ولی در هر حال یه چالش بزرگ هست اگه بخوام بشم عضوی از خانواده اون ها که البته من این چالش و به جون نمی‌خرم !!

.

+ از تهِ ته قلبم خداروشکر میکنم واسه اینکه رها شدم ازش. وقتی که می‌دیدم هنوز بهش دل بسته ام خیلی حس بدی می گرفتم... با خودم میگفتم اون زندگی خودش و داره، همه دوستام زندگی خودشون رو دارن اون وقت من هنوز نتونستم یه آدمی که دوستم نداشت رو فراموش کنم.... واقعا شکر میکنم خدا