عصر تابستونِ یکی از روزهای بیست و پنج سالگی،

اومدم سر مزرعه تره بار پدرم،

باد میاد،

چند تا کدو چیدم،

یه خیار کندم خوردم،

بین لوبیاها و برگ چغندر ها قدم زدم،

و کیف مامانم رو گرفتم تا از توش مفاتیح کوچیکم رو در بیارم که زیارت عاشورامو بخونم،

در حالیکه به این فکر میکنم که تو یه دوره آموزشی شرکت کنم... پول جور کنم براش ... به حساب من وام تعلق میگیره؟؟؟ و این جور چیزا ...

و در حالیکه اون گوشه موشه های دلم یه مقدار دلش شعرهای شکست عشقی شهریار و میخواد..

.

اینارو گفتم که بگم شاید زندگی همین باشد...

.

.

+ باید بریم و نمیتونم اینجا زیارت عاشورا بخونم