فرصتی برای بودن ...
وقتی که قراره به فلان هدف و بهمان هدف برسم شاد نیستم،
من وقتی شادم و از زندگی لذت میبرم که هر روزم رو زندگی میکنم،
فارغ از اینکه آینده چی میشه،
فقط وظایف اون روزم رو انجام میدم و به جزئیات توجه میکنم،
من اینطوری شادم...
ولی وقتی که قراره به فلان مدرک، فلان درآمد، فلان ازدواج خوب و خانواده و ... برسم همیشه در اضطراب به سر میبرم،
اضطراب برای اینکه آیا وظایفم رو به درستی انجام دادم؟
وظایفی که برای رسیدن به اون هدفها بر عهدهام هست.
اما وقتی روزانه زندگی میکنم، میدونم که امروز توی برنامهام زبان خوندن هست، تمرین فلان چیز هست ...و خیلی با عشق انجامش هم میدم. بدون اینکه خودم رو خفه کنم که چقدر به هدفم نزدیک شدم.
.
شاید برای بقیه طور دیگه باشه اما برای من اینطوریه.
+ شاید من اصلا یه سال بیشتر زنده نبودم، اونوقت وقتی که مُردم با خودم میگم اصلا زندگی نکردم... چون همیشه منتظر یه آیندهای بودم که بهش برسم و توش شاد باشم اماهیچ وقت هم نمیرسیدم و واسه همین هیچ وقت زندگی نکردم!
+ روزانه زندگی کردن، روزانه آرزو کردن رو بار دیگه یاد خودم میارم چون حقمه که از زندگیم لذت ببرم.
از وجود هیرو... از بغل کردنش... از عشق و علاقهام بهش...
از وجود مادرم... حس بودنش... مادری که انقدررر مادره واقعا!
از حس کردن سرما روی پوستم.... از دیدن آرایش زیبای ابرهای پاییزی توی آسمون ...
از لمس آرامش اوایل پاییز و صدای چیدن گردو...
از علاقه ام به خوندن که خیلی ها ازش محرومن...
از عشقم به نوشتن که بازم خیلیا ندارنش...
از ارتباط با خدا ... از عشق و علاقهام به امام رضایی که نوشتن همین جمله و یادش افتادن باعث میشه اشک تو چشام جمع بشه...
از داشتن دوستای خوب مجازی که رزق خدا هستن تو زندگیم...
از علاقه ام به هنر ...
و از همین فرصت زیستن ... ![]()