اشاره غزل خواجه با غزاله توست
بعضی وقتا یاد گذشته میافتم. یاد وقتی که ارومیه رو اون همه دوست داشتم. چرا؟ به خاطر بودن او ... یاد اون روزها می افتم که انگار دنیا از نظرم یک پهنه بیکران بود. دنیا خیلی خیلی بزرگ بود و من مشتاق تجربه کردن این دنیا و در عین حال تمام این دنیا برای من در وجود او خلاصه میشد.
یاد تمام احساست پاک انسانی که روزگاری تجربهشون کردم. تمام اشکهایی که ریختم. عشق هایی که نثار کردم. یاد وقتایی که بعد از نماز مغرب می رفتم دم پنجره و می نشستم بیرون پنجره و با ماه صحبت میکردم و بهش میگفتم تو الان میتونی اونو ببینی... خدای من چقدر احساسات زیبا و عمیقی بود. تقریبا مطمئنم که همچین احساساتی رو دیگه تجربه نمیکنم. به عبارتی هیچ کس مثل عشق نوجوانیاش رو دیگه تجربه نمیکنه چون بی مهابا ترین و بیفکر ترین عاشق شدن در این سن و سال رخ میده. و میزان پاکی احساسی که داشتم واقعا تکون دهنده است برام ...
عشق یکی از سختترین و در عین حال شیرینترین و عمیقترین تجربه های زندگیم بود. یکی از نوستالژیکترین آهنگ های اون دوران برای من اینه. حس خوبی میده ...
.
چند روز پیش دوستام گفتن که یه شعر بفرست ( هر وقت شعر میخوان به من میگن) منم این شعر شهریار رو فرستادم که اون دوران خیلی میخوندمش و دوستش داشتم و شعر عمیقیه..
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه به هم میزنند دنیا را
چه شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفتهاند شب ماهتاب دریا را
تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده به ره آهوان صحرا را
به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را
فریب عشق به دعوی اشک و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را
هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشک من ثریا را
اشاره غزل خواجه با غزاله توست
" صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را"
به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز این قدر که فراموش میکند مارا
.
.