حس میکنم عین نیازم بود
داشتم به یه ویسی در مورد فلسفه بلا و مصیبت گوش میدادم و با اینکه این مباحث رو تا حدودی قبلا شنیده بودم، اینبار حواسم پی نکتهای رفت.
گفت: اگه خدا ببینه تو از چیزی برای خودت منطقه امن درست کردی، اون منطقه امن رو از بین میبره. و راه این هم از طریق بلا و مصیبته.
و بعد من فکر کردم به اینکه فلسفهی رنجها و امتحانهای من چی بوده؟؟؟
و به نکات جالبی رسیدم.
بخش بزرگی از رنجهایی که من از اول تا حالا کشیدم مربوط میشه به این که حالا اینجوری شد، مردم چی در موردم فکر میکنن؟ مثلا حالا که من راه بقیه رو نرفتم در موردم چی میگن؟ حالا که مثلا خوشگل خوشگلا نیستم پشت سرم چی میگن؟ حالا که خونه ما فلانه، مردم چی فکر میکنن وقتی میان خونه ما؟
خیلی خیلی من همیشه تحت تاثیر حرف مردم رنج کشیدم. و سعی کردم کاری کنم که مردم کمترین حرف منفی رو در موردم بزنن.
حالا که فکر کردم دیدم خدا دقیقا زده به منطقه امن من. موقعیت هایی رو فراهم کرده که این منطقه امن بشکنه و من بفهمم عزت و ذلت با حرفهای مردم به دست نمیاد. بلکه خداست که عزت و ذلت دست اونه.
---
یا مثلا اون سالی که افسردگی گرفتم و کارم و از دست دادم. تحصیلم خیلی به مشکل خورد. چی بهم یاد میداد؟ بعد از اون آیا من آدم دیگری شدم یا نه؟؟؟؟
قطعا! من واقعا زندگیم به قبل و بعد از افسردگی تقسیم میشه. بعدش من یاد گرفتم خیلی به هوش یا استعداد تکیه نکنم. یاد گرفتم موفقیت در قدمهای کوچک روزانه به دست میاد. یاد گرفتم با خودم مهربونتر حرف بزنم. یاد گرفتم آدمم و هر آدم یه ظرفیتی داره و نباید به خودم بیش از حد فشار بیارم.
و یه نکته مهمی که فهمیدم این بود که زندگی چقدر قیمتیه!! خواب، غذا خوردن، یه مهمونی رفتن و گفتن و خندیدن و نشستن، درس خوندن، فیلم دیدن، پرسه زدن بیهدف، تو همین وبلاگ چیزای الکی نوشتن، بحث و جدل کردن حتی، توان تنها بودن و یه عالمه چیزای جزئی دیگه چقدر و چقدر و چقدر بزرگن. و شایسته شکرگزاری.
و چون دیدم زندگی چقدر قیمتیه دیگه نخواستم به خاطر انتظار دیگران زندگی کنم. و رفتم توی زمینههایی که سالها بود صداشون رو خفه کرده بودم.
.
و یه جای دیگه کسی رو ازم گرفت که فکرمیکردم بدون اون نمیتونم زندگی کنم. نمیتونم تلاش کنم. نمیتونم نفس بکشم. تا من بتونم روی پاهای خودم بایستم.
.
+ یک عمر هر دردی به من دادی
حس میکنم عین نیازم بود
جایی که افتادم به پای تو
زیباترین جای نمازم بود