بچه که بودم برای تشنگی‌اش گریه می‌کردم. تلاش می‌کردم برای اصغرش گریه کنم. برای آن طفل کوچک که چطور تشنه جان داد. بزرگ‌تر که شدم عاشق شدم و برای اکبر گریه کردم. چون فهمیده بودم آدم کسی را دوست داشته باشد و دستش زخم شود جگرش پاره می‌شود. و اکبر اربا اربا شده بود. پس برای جگر لیلا و حسین گریه میکردم.

حالا اما چند سالی است برای غربتش گریه می‌کنم. برای تنهایی‌اش. وقتی به دسته‌های عزاداری نگاه می‌کنم غصه‌ام می‌گیرد. غصه‌ برای سیدی که تنها و غریب کشته شد درحالیکه حالا میلیون‌ها نفر برای رسیدن به او راهی بیابان‌ها می‌شوند...

.

سلام اولا او چوخور یرده خسته جان آقاما ..

.