یه اعتراف بکنم؟

گاهی وقتا خیلی راضی‌ام که نه شوهر دارم نه بچه. کسی به پر و پام نمی‌پیچه و کار اضافه ندارم. ولی خب گاهی‌ام با دیدن زنی که یه بچه‌ی کوچیک بغل گرفته میگم: آخدا میشه منم یه روزی بچه‌ام رو اینطوری بغل بگیرم و بریم یه جایی؟؟ و یه لحظه دنیا فراموشم میشه و فقط دلم میخواد زنی باشم که بوی بچه‌اش مشامش رو پر کرده و حواسش هست چادرش رو جوری بگیره که باد به بچه‌اش نخوره.

.

+ولی عشقم به اسم "رضا" و اینکه چقدر دوست دارم پسری داشته باشم که رضا صداش کنم، همیشه و همه‌جا توان این رو داره من رو قانع کنه که بچه داشتن به زحمتش می‌ارزه.