بعضی وقتا خدا چنان به آدم حال میده که فکر می‌کنی خیلی ناشکری. خیلی چموشی و خیلی نابلد. مثل همین لحظه. همین لحظه‌ای که سنگینی مطبوع سر هیرو روی شونه‌ام رو حس می‌کنم، صدای منظم نفس‌هاش رو می‌شنوم، و در حالیکه بوی شامپوی موهاش بهم حس تمیزی میده، وسط خوندن یادداشت سردبیرِ مدام (وطن)، آیکن وسطی گوشی رو می‌زنم و وارد دوربین میشم. تصویر لامپ و گچبری سقف در تاریک روشن میفته رو صفحه، دوربین رو به سلفی برمی‌گردونم، صورت من مشخصه ولی سر هیرو نه، فلش رو روشن می‌کنم و چیک!

صورت من کامل مشخصه ولی حالت خواب‌آلود به خودش گرفته چون چشام در اثر نور فلش نیمه بسته شده. روی شونه‌ام موها، پیشونی، ابروها و بخشی از چشم‌های بسته‌‌ی هیرو ثبت شده.

.

+ ثبت می‌کنم تا یادم بمونه خدا چقدر راست گفته وقتی فرموده: " همانا با هر سختی آسانی است."

ثبت می‌کنم تا بعدها بدونم تو زندگی خوشبخت بودم. لحظه‌هایی انقدر خوشبخت بودم که گمان می‌کردم خوشبختی همه‌جا منتظرمه.