پسا بِرِتا
از وقتی چشام رو بستم تا وقتی که مامان صدا کرد و گفت پاشو دیگه، دشمن روی پشتبوم خونه مقابلمون کمین کرده بود. حتی نمیتونستیم جلوی در و پنجره بریم چون شلیک میکردن. هیچ راه امیدی برای نجات نبود جز اینکه معجزه بشه. سرگرد هم باهامون بود که متاسفانه تو شبای آخر کشته شد! و ما همچنان تو محاصره بودیم. اوایل میگفتم که "خدایا من میخوام زندگی کنم، من نمیخوام بمیرم!" و در یه حالت بغض آلودی گفتم:" خدایا من میخواستم نویسنده بشم! من میخواستم تو قطعه هنرمندان خاک بشم! نه اینجا!!" بعدش با خودم فکر کردم که بهتر! اگه تو قطعه هنرمندان خاک میشدم کی میومد سر خاکم؟ اینجا لااقل در و همسایه شاید یه صلواتی فاتحهای برام بفرستن!
خلاصه داشتم تلاش میکردم که با گفتن از آرزوهای ناتمامم خدارو مجاب کنم که نجاتم بده! اما اواخر خوابم به یه سلوکی رسیده بودم. گفتم:" خدایا اگه زنده موندن بیشتر باعث میشه عاقبت به خیر نشیم، باشه! اون وقت راضیام!" ولی ته دلم میخواست که زنده موندن به صلاحش باشه و زنده بمونه.
خوابم نیمه تموم موند. درحالیکه بین خوف و رجا بودم مامان صدام کرد.
.
پ.ن: یه جوری چکش هفت تیر رو میکشیدم و کنار در هال کمین میکردم که بیا و ببین!
یه جایی هم دشمن اومده بود جلوی در و میخواست وارد خونه بشه، هر چقد بهش شلیک کردم نمیمرد! یعنی اسلحه انگار خالی شده بود و فقط صدا میداد، بدون گلوله. بعدش فهمیدم یه چیزی چپوندن تو لوله هفت تیرم!! به هر صورت دشمن رو بیرون کردم و بعدش اسلحه رو دادم به یکی (فکر کنم هیرو بود) و گفتم اسلحهام رو تمیز کن! 😎