تازه از مطب برگشتم. سر ناهار با هم حرف می‌زنیم و میگیم می‌خندیم، خوش میگذره. امروز دکترمون یه خاطره تعریف کرد که حیفه نگم اینجا:))

میگفت یه بار یه آقایی خیلی نگاه می‌کرد. همون‌طور که زیر دستم بود چشماش باز باز بود و منم معذب بودم. لجم گرفت، بی‌حسی‌شو کم زدم، دردش گرفت و مجبور شد چشماشو یکم ببنده 🤣🤣