روزها در راه
تو مطب بودن یه سری اندوخته به من میده. مثلا تیپهای مختلف شخصیتی که میتونم اونجا ببینم و شاید تو شخصیتپردازی تبدیل به یک پایگاه داده غنی بشه برام. هر روز با چندین نوع مختلف از مردم سر و کار داریم. امروز از یه خانم حوزوی کوتاه قد با مقنعه و ابروهای پر بگیر، تا یه پدر و پسر دوستداشتنی روستایی داشتیم. یه خانم همسن و سال مامانم هم بود. موقع زدن بیحسی چنان جیغی کشید که مریضهایی که همون لحظه از آسانسور وارد مطب شدن، یه لحظه کپ کردن و با تعجب به دور و بر نگاه کردن تا ببینند چه خبره.
احساس میکنم میتونم خاطرات جالبی از مطب دربیارم واینجا با یه هشتک بنویسم. چیزای جالبی میشه.
.
دیروز تولد ح بود. همکارم. امروز با هماهنگی با دکتر کیک درست کرده بودم، شمع و هدیه برده بودم و موقع ناهار سورپرایزش کردیم. خوشحال شد. گفت این اولین کیک تولد منه. با اینکه بیشتر از سی سال سن داشت. دکتر هم دو تا هدیه آورده بود. یکی برای من یکی برای اون. چون تولد منم یکی دو روز دیگه است. صرفهجویی در زمان کرده بود و هر دو تا رو با هم جمع کرد ؛) برامون ماگ گرفته بود. ماگ قشنگیه. منم برای ح روسری گرفته بودم.
کیکم رو خیلی دوست داشتن. و خیلی تعریف کردن. خدایی هم خوشمزه بود. به هر حال دست خودم نیست که، از هر انگشتم یه هنر میباره 😎
.
.
+کاش بتونم به یک چهارچوب منظمی برسم و هر روز یک ماجرا رو در قالب یه روایت کوتاه بنویسم. نه اینطوری درهم. ولی به هر حال همینم خوبه.
+یه مریض داشتیم متولد ۸۴ بود و یه پسر ۵ ساله داشت. بهم گفت توام بچه داری؟ گفتم نه. گفت شوهر کردی؟ گفتم نه. طفلک معذب شد گفت خوب کردی با این قیمت دندانپزشکی شوهر کردن دیگه چیه :)))
+ دکتر گفت منم شمع رو روشن کنم و فوت کنم. آرزو کردم و فوت کردم. همون لحظه دکتر گفت :"یه شوهر خوب." و این تنها چیزی بود که اون لحظه از ذهنم رد نشده بود.