سهم امسال
با خودم میگفتم چه عجب که امسال تولدم زهرمار نشده. اول که ح گلدون داد. بعد اومدم خونه و مامان مثل تمام بیست و چند سال قبل رفته بود برام تیشرت از مغازه آورده بود که پرو کنم. و شیرینی خشک گرفته بودن که مثلا تولد منه.
خودم قبلا گفته بودم کیک نگیرن. اما نمیدونم یه حسی هست که قلبم رو فشار میده. مثلا اینکه چرا واسه کسی مهم نیستم که فکر کنه من با چی خوشحال میشم؟! خیلی پرتوقعم شاید. اما خب عالم و آدم میدونن من عاشق کتاب و لوازم تحریر و این چیزام مثلا. چرا یه کسی مثلا نمیره یه دفتر خاص برام بگیره. این باعث میشه با خودم بگم ببین براش مهم بودم. فکر کرده ببینه از چی خوشم میاد. قد چند دقیقه بهم فکر کرده و زمان برام گذاشته. واسه همین همیشه وقتی مامانم مثلا با ذوق سعی میکنه تولدم رو تبریک بگه و بگه تیشرتها رو پرو کنم یه چیزی میچسبه به گلوم و مثل الان دوست دارم گریه کنم.
البته لوازم تحریر یه مثاله. در هر صورت چیزی باشه که بفهمم با خودش نگفته " ای خدا برای تولد این چی بخرم؟؟؟" و بعد اولین چیزی که به ذهنش رسیده رو خریده.
.
+البته دیشب برادر بزرگم یه روسری بهم داد. همون روسری بود که چند روز پیش تو بازار دیدم و خوشم اومد. اون خوشحالم کرد.