داستان مجسمه از کتاب "اسم شوهر من تهران است" رو همین الان تموم کردم و احساس می‌کنم قلبم فشرده شده. مادرم داره از گرونی میگه. از اینکه خاله برای پذیرایی از چند مهمون با میوه و تنقلات بیشتر از یک میلیون خرج کرده. و باز احساس می‌کنم دلم فشرده می‌شود. تلوزیون می‌خواند :" کی ارزشی دارد این جان ما." در ذهنم صدای فرانسوی حرف زدن گلشیفته را می‌شنوم. و به این فکر می‌کنم چقدر دلم می‌خواسته فرانسوی یاد بگیرم. دلم میوه می‌خواهد و لوکا. امروز چند با به هیرو گفتم برود برایم لوکا بخرد اما نرفت. خودم هم مطمئن نبودم که در مغازه‌های محله‌مان باشد. دلم می‌خواهد زینت را فراموش کنم. فراموش کنم چقدر زینت دور و برم دیده‌ام. اصلا دلم میخواهد هیچ‌وقت به کتاب خواندن علاقه‌ای نداشتم. و همزمان می‌ترسم این حرفم باعث شود خدا این علاقه را ازم بگیرد.

امروز انگار حوصله ندارم. شاید باید دستم را به کار بیندازم و چیزی درست کنم. کار هنری که مغزم را آرام کند. هیرو انگشت‌هایش را می‌شکند و صدایش روی سلول‌های مغزم مته می‌کشد. زیادی بار روی دوش خودم می‌گذارم. زیادی انتظار دارم. و از این حس می‌ترسم. از این زیادی فشار آوردن می‌ترسم. شاید در عمق وجود میترسم زینت باشم. زینت باشم و هیچ‌وقت نتوانم مجسمه‌ام را داشته باشم.