هر وقت تو شب‌های مهتابی صدای هواپیما می‌شنوم و سرم رو بالا می‌کنم تا هواپیما رو پیدا کنم، یه چیزی تو دلم وول می‌خوره. هواپیما با چراغ چشمک‌زنش از بین ستاره‌ها راه پیدا می‌کنه و به سمت غرب میره، زمینه‌ی آسمون سرمه‌ای تیره است و نور مهتاب روی ابرها می‌تابه. فرقی نداره این هواپیما رو از بین درخت‌های پر از برگ تابستونی ببینم و بوی شب‌های تابستونی رو به مشام بکشم، یا از بین شاخه‌های خشکیده ببینم و کاپشنم رو محکم‌تر به خودم بپیچم، همیشه همون چیز عجیب رو تو دلم حس میکنم.

خیره می‌مونم به آسمون و فکر می‌کنم اون چیز چیه؟ من دنبال چی‌ام؟ بیشتر وقتا یاد جنوب میفتم‌ و یاد زبان انگلیسی. نمی‌دونم این سه تا چطوری با هم پیوند خوردن که این چیز عجیب‌ اونارو برام یادآوری می‌کنه. به خودم میام و فکر می‌کنم اگه کسی من و ببینه چی میگه؟ که همین‌طوری ایستادم و زل زدم به آسمون و تو سرم دنبال چیزی‌ام که نمیدونم چیه.

اون چیز یه سری وقتای دیگه هم تو دلم وول می‌خوره. مثل وقتی که تو گرگ و میش هوا برمی‌گردم خونه. ستاره‌ها رو می‌بینم. چراغ‌های درخشان روستاها تو دامنه کوه رو می‌بینم. و هوای نزدیک عید از بالای شیشه‌ای که پایین کشیدمش، میزنه به صورتم.

نمی‌دونم اون چیز چیه. فقط می‌دونم سال‌هاست داره خودش رو بهم نشون میده و من نمی‌دونم داره چی میگه. فقط میاد و یه لحظه من رو خوشبخت می‌کنه. میاد و فکر می‌کنم اینه، خودشه. اما دقیقا چی؟ نمیدونم.