امروز ح نیومده بود. من دست تنها بودم و ۷ تا مریض. سه تا عصب‌کشی! به حدی خسته شدم که همش دارم به حقوقمون فکر میکنم و با خودم میگم باید برای سال جدید فلان مقدار افزایش بده وگرنه نمی‌صرفه😑😒

یعنی انقدر خسته شدم و بدنم درد می‌کنه که استامینوفن خوردم و الانم دارم میخوابم. بهشون گفتم برای سحری بیدارم نکنند بلکه یکم بدنم استراحت کنه.

.

+عزیزکم می‌دونم داری زحمت می‌کشی و خسته میشی، ولی این لازمه برای اینکه پل بزنی بین دنیایی که هستی و دنیایی که میخوای توش باشی‌. ادامه بده. قدم‌هات رو بردار و به خدا توکل کن. به قول بابا اسماعیل :" که داند به جز ذات پروردگار/ که فردا چه بازی کند روزگار."

+امروز موقع برگشت خورشید فقط یه ذره‌اش دیده میشد. باقیش بین تپه‌های غربی پنهان بود. ابرهای بالای تپه قرمز بودن. من از شیشه ماشین به خورشید چشم دوخته بودم. و توی گوشم چند تا از تیتراژ‌های ماه عسل به ترتیب پلی میشد. من به غروب نگاه می‌کردم و یاد شازده کوچولو می‌افتادم. اینکه وقتی دلش گرفته بود، از سیاره کوچیکش بارها و بارها غروب رو تماشا کرده بود. توی گوشم مهدی یراحی می‌خوند:"با رویای تو بیدارم همیشه/ شبایی رو که غرق اضطرابم ". و من سعی می‌کردم لحظه‌ای که توش هستم رو تمام و کمال به حافظه بسپارم. حتی اون آبگیر کوچیک و دو تا لک لکی که وسطش بودن.

+تو این احوالات بودم که یه دویست هفت سفید رد شد از بغل ماشین. فکر کنم تو همون لحظات که یراحی با اون صدای گرم و قوی‌اش تو گوشم خونده بود " کسی جات و نمیگیره تو قلبم". و من یک لحظه احساس کردم چقدر دلم می‌خواست پشت فرمون اون دویست و هفت سفید س بود و من می‌دیدمش‌‌. اما همون لحظه هم حس کردم که یه میل توخالیه. انگار فقط به یاد گذشته‌ها و تجدید خاطره.