درون و بیرون
روزی که روی یونیت دندانپزشکی دراز کشیده بودم، آهنگ پخش میشد و از پنجره دلبازش بیرون رو نگاه میکردم با خودم فکر کردم خوشبحالشون چه جای خوبی کار میکنند. پر از آرامش. راحت و صمیمی. هفتههای اولی که میرفتم سر کار باز هم پر از حس خوب بودم. شناختن مواد دندانپزشکی و اینکه میتونستم کامل دستیاری کنم حس خوبی بهم میداد. انگار من هم در اجتماع صاحب یک جایگاهی شده بودم، حتی اگر اون جایگاه یک جایگاه معمولی باشه. روزی که اولین بار مادر دکتر اومد مطب، و پیش مریض و شوهر دکتر از قرصهای من صحبت کرد، با خودم فکر کردم چرا باید دکتر راز من رو به مادرش میگفت؟ و بعد گفتم مادرش چه حقی داره که در مورد موضوعی که من بهش نگفتم با من صحبت کنه. به دکتر گفتم به مامانتون بگید لطفا پیش کسی نگن چون گرچه از نظر من مصرف قرص ایرادی نداره اما در محیط کوچک ما باعث حاشیه و حرف مردم میشه.
روزی که هشت برگشتم و دختر عموم گفت حقوقتون با این ساعات کاری کم نیست؟؟ با خودم فکر کردم نکنه تن به بیگاری دادم؟
روزی که دست تنها همه کارها رو کردم با خودم فکر کردم آیا ارزشش رو داره؟
روزی که مادر دکتر برگشت به مریضی که از محلهما بود گفت میشه زهرا رو با خودتون ببرید، من و دکتر باید یه جایی بریم؟ (چون من و دکتر با هم برمیگردیم.) قبل از اینکه مریض فرصت کنه جواب بده من گفتم لازم نیست، من خودم میرم. و چند لحظه بعدش بغضم رو قورت دادم و با خودم فکر کردم چرا فکر میکنه حالا که من دارم برای دخترش کار میکنم، میتونه از طرف من حرف بزنه! میتونه برای من انتخاب کنه. و من رو با دید از بالا به پایینش تحقیر کنه.
شبش فکر کردم که آیا ارزش داره به خاطر حقوق ماهانهای که حداقلی هست، خودم رو در این کار نگه دارم؟؟ و امروز جواب میدم که اره. ارزشش رو داره. چون این کار میتونه کاتالیزور باشه برای چیزی که میخوام. چون من این کار رو یه نردبان میبینم نه یک مقصد. ح گفت هر جا بری کارفرما همینه، تازه این خوبشه. و من یاد نرگس، دوست وبلاگیام، افتادم و مشکلاتی که سر کارش داره. و به خوبیهای محلکار و دکتر علیرغم مادر خود شاخ پندارش (فقط به خاطر دختر دندانپزشکش) فکر کردم. و روح سرکشم رو با این افاضات آرام کردم و میکنم به امید روزی که به هدفی که دارم برسم.
و شاید همه کارها از بیرون ایدهال بنظر میرسن و از درون طور دیگری هستند. درست مثل روزی که گفتم خوشبحالشون و حالایی که با مشکلات رو در رو شدم.
.
+بنظرم دکتر ازدواج خوبی نکرده. علیرغم همه چیزای خوبی که از همسرش میگه و رابطهی خوبشون، من فکر میکنم شوهرش یک چیز عجیبی داره. یک چیزی که عجیب دافعه داره. و احتمال میدم اسمش سودجویی باشه. البته شاید هم حس من اشتباهه.
+دکتر دختر خوبیه هر چند گاهی سعی میکنه رئیس بازی دربیاره و نشون بده همهکاره اونه. و به شدت بازیگر خوبیه. تو روی بعضی از آشناها لبخند میزنه وتخفیف میده، پشت سرشون اخم میکنه و احتمالا به سود از دست رفتهاش فکر میکنه. چنان حرفهای و گرم تو روشون لبخند میزنه که من رو به فکر میبره.