پیامکی از بهشت
تو وبلاگ قبلی یه دوستی داشتم، الان یهو دیدم پیامک داده که تو حرم امام رضا دعاگوت هستم و ...
.
خیلی حس خوبی گرفتم.
چقدر دل بعضیا بزرگه
تو وبلاگ قبلی یه دوستی داشتم، الان یهو دیدم پیامک داده که تو حرم امام رضا دعاگوت هستم و ...
.
خیلی حس خوبی گرفتم.
چقدر دل بعضیا بزرگه
بخاطر اینکه زود جوشی میشم و زود و تند جواب میدم خیلی از دست خودم ناراحتم.
یکی از علما بود فکر کنم که تو دهنش سنگریزه میزاشت که تند جواب نده...
.
من با یکسری رویاها انقدر زندگی کردم که واقعا انگار توشون بودم. امروز اما غیر ممکن بودن اون رویا به اثبات رسیده و حتی داشتنشون کار درستی نیست.
.
.
از رویاهایی که هنوز برام موندن میتونم مامان باران و رضا شدن رو هنوز داشته باشم تو ذهنم:)
نمیدونم روزی میرسه که داشته باشمشون یا نه. اما دوست دارم این آرزو رو...
من همه دویست و هفت های سفید و دوست دارم.
همه آدم هایی که خوشگل میخندن و دوست دارم.
همه آدم هایی که زبونشون یه ذره شیرین میزنه رو دوست دارم.
همه موهای مشکی با رگه های سفید و دوست دارم.
من باطریسازی ای که نوشته باطریسازیِ فلانی و اون فلانی هم اسم توئه رو دوست دارم.
.
.
اگه بخوام ادامه بدم تا کجا میره این لیست...
.
.
من همانم که اگر مستم تویی در ساغرم
من از آنی که تو در من ساختی ویران ترم
"علیرضا قربانی"
.
امروز دیر رسیدم به امتحان. اصلا فکر میکردم امتحان عملیه نگو تئوریه. با یه دستپاچگی خودم و رسوندم سر جلسه که نگو.
حالا ایناش مهم نیست.
مهم اینه که یه خانومی هست نمیدونم مسئول چیه تو دانشگاه. رفت برام چایی آورد سر جلسه:) گفت بخور یکم یخت باز شه :)
.
خیلی ذوق کردم!
.
.
چند روز پیشم رفته بودیم کاپشن بخریم بعد خانوم فروشنده گفت اینا خیلی مناسبه میتونی تو مدرسه هم بپوشی:))) اونجام خیلی ذوق کردم:))
هر وقت میام تبریز دلم میخواد برای کنکور ارشد درس بخونم...
.
امروز تبریز در مه رو به وضوح دیدم:)
کاش پیوستن رونالدو به النصر دروغ کریسمس باشه! 
شبی که آرزو داشتم تو هیات بگذره با تماشای یه فیلم خارجکی گذشت!!
حرف یا عمل؟! مسئله این است....
.
.
The best of me رو دیدم. تو اینستا یه تیکه ازش رو دیدم و تصمیم گرفتم کلش رو تماشا کنم ولی در واقع میشه گفت چرت بود... از این به بعد بر اساس کلیپ های اینستا برای فیلم ها تصمیم نگیرم!!
الان دقیقا میدونی چی دلم میخواد؟
یه حسینیه بود یا یه هیات. روضه می گرفتم. واسه اونایی که اومده بودن شام می کشیدم و اشکام سرازیر بود حین این کار. و چای می بردم و می آوردم.
شبم از فرط خستگیِ پخش شام و چایِ روضه بیهوش میشدم.
.
اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد
و مماتی ممات محمد و آل محمد....
.
"خدایا میدونی که چقدر دلم میخواد ببینمش،
اصلا اون من و نبینه،
لطفا یه کاری کن من یه لحظه ببینمش،
حالا دو سه لحظه،
یه لحظه خیلی کمه!
خدا لطفا... اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"
.
#مکالمه با خدا :)
.
چرا من به زندگی تو گذشته علاقه زیادی دارم؟؟؟
.
شاید چون از آینده می ترسم
ولی میدونم خاطرات خوب گذشته عوض نمیشن...
امروز کلا با میم حرف زدم. شرایط مادرش اصلا خوب نیست. و شرایط خودش هم.
.
.
موقع حرف زدن باهاش اصلا نمیدونم چی باید بهش بگم؟! قفل میشم.
امروز تولد حسن یزدانی بود.
صبح براش نوشتم تولدت مبارک حسن آقا:)) همراه استیکر تولد و بادکنک🎈🎉
.
یاد روزایی بخیر که با فن پیج های کشتی در ارتباط بودم. خیلی روزای خوبی بود. همیشه فکر می کردم اینا دیگه کین رفتن فن شدن؟ ولی وقتی رفتم توشون دیدم بابا یه جورایی آدم حسابین!
با تحصیلات بالا. ورزشکار. خیلی هم با استعداد بودن فن پیج هایی که من باهاشون در ارتباط بودم. الحق خلاقیت و داستان سرایی فوق العاده ای داشتن. جهانیِ نروژ یاد باد واقعا...
اسمشو نمیتونم به راحتی جلو جمع ببرم. مثلا اگه بخوام از یکی هم اسم اون بگم سختمه!!
احساس می کنم چشام یه جوری میشه وزبونم گیر می کنه رو اسمش:))
.
.
پ.ن: واقعنکی انگار از شعرها اومدم بیرون! :))
.
.
از میان تمام واژه های دنیا
تنها نام تو را دوست دارم
واژه ای که مرا به گریه می اندازد
واژه ای که مرا به خنده می اندازد
واژه ای که طرز ادای حروفش را دوست دارم
...
"لیلا کردبچه"
.
دوست دارم حافظه ام خاطراتت رو جز به جز به یاد داشته باشه.
.
باید هرازگاهی مرور کنم داستان تو رو... تا فراموشم نشه.
این خاطرات متعلق به منن. و من اصلا دلم نمیخواد از دستشون بدم...
تو زبان ترکی وقتی یکی یه کاری رو زیاد انجام میده، حرفه اش میشه و کلا با اون کار شناخته میشه یه "چی" بهش اضافه میکنند.
این چی اون آدم رو به اون کار وصل می کنه. یه جورایی هویتش به اون کار گره می خوره...
مثلا "چورَح" یعنی نان و چورحچی یعنی نانوا.
.
یه واژه داریم تو زبان ترکی که میگیم "حسینچی"
منسوب به حسین...
کسی که زندگی اش با حسین گره خورده...
و با حسین شناخته میشه.
و حسینچی بودن و حسینچی مردن و حسینچی محشور شدن و حسینچی جاودانه شدن هدف منه خدا... من یاغی نیستم خدا... من میخوام نوکر حسینت باشم... کمکم کن...
امشب تو جمع خانواده گفتم دنیا جای بدیه، آدماشم بدن.. از کسی توقع نداشته باشید.
و ناراحتم که چرا این حرف و زدم. که چرا این دلزدگی ام از آدم ها رو پیش برادر کوچکی که دنیا هنوز پرده های زیادی رو براش رو نکرده بیان کردم.... که بچه الان چه فکری داره... نگرانشم و دوست نداشتم با حرفم بهش آسیب بزنم و از آدما ناامیدش کنم. اون باید زندگی خودشو بکنه... من باید واقعا و به طور جدی از گفتن این حرف ها بیخیال بشم. از گفتن مشکلات زندگی پیشش... دیگه نباید تکرارش کنم.
.
.
پ.ن: این پست و همین جا تموم میکنم که این موضوع تو ذهنم ته نشین بشه و بهش اهمیت بدم.
.